|
|
|
بایگانی صفحه اول شعر نگاه کتابخانه شعر، علیه فراموشی پیوند ها |
|
روزهای مان
1
همه چیز تمام نشده
آخرین حرفت را
در دهانم قرقره کن
دستهایت را
برای شانه هایم تکان بده
و دعا کن باران ببارد
ناودانی نیست که نگرانش باشیم
2
باید گلدانهایمان را برداریم
و سر هر غروب
در دشتی بی نام دفن کنیم
آخر اینجا روزها خوابند
و شبها بی اجازه در رویای ما سرک می کشند
3
از دامنهای ما می ترسند
از گره ی محکم روسریهامان
طفره هایت را
براین ذهن بیمار بخوان
و از تنگهای ماهی بخواه
یک روز هم که شده نمیرند
جنایت در اتاق
درچهارگوشه ی این اتاق
جنایتی اتفاق می افتد
جنایتی از پوستم بالا می رود
از شهوانی ترین گرمای تنم
تب می کنند ملحفه ها
هزیان می گویند شیب ها ی این تشک بیمار
غنج می روم
و از افق ذهنم دور می شوی
می افتم بر ملحفه ای سرد
و از پنجره ها می پرسم
خواب من را ندیده اند
هالوین
همه چیز از همان شب شروع شد
می خواستی هالوین من باشی
باعروسکی بدلی
و صورتی متفاوت
تا زن رویاهات شوم
شبیه لهجه های قدیمی ات بودم
انگار که می خواستم نشناسی ام
باید به ازدحام دستهایت
جوابی می دادم
باید میان پلکان های متمدن
از ماسکی حرف می زدم
که بی شباهت به من
به صورتم می چسبید
باید دست می کشیدم به خیابان
شاید خون را نبینم
باید می گفتم
که از دیدن صورتکها می هراسم
جای من اینجا نبود
کنارتو
برپشت بامهایی
که در ارتفاع من
کم
می آوردند
|