|
|
|
بایگانی صفحه اول شعر نگاه کتابخانه شعر، علیه فراموشی پیوند ها |
|
نسوج
داری کنده میشوی به دست هام که مثل یک جفت خوره باد کرده اند موریانه هاش توی چارچوب
داری خیال می کنی
که گرفتی فضاهایی از مرا درانتهای همین بن بست همین پیچ جنب
شبانه روزی
این خون بود ولی
این خون بود که
پرکرده بود پشت پلک هایت را
فندک ات کار نمی
کرد صورتت را کز داده یی توی تنوری تنگ
دیشب انگار پاهای
دونده بود قبل از شلیکِ شروع
فشرده بود همۀ
عضله ها را بیرون تاریکی
کشیده میشد در رگ
در پِی در نسوج
و چارپایه ها پا
عوض می کردند توی اتاق از بی شباهتی پرده ها به مریم عَذرا
تا صبح بی نتیجه
می خندند یک عده به غضروف هام که سابیده میشوند به گوشت شکارچی
در پوست
چیزی به تنگ میاید
از درستی ت
چیزی به تنگ میاید
از درسته گی ت
بیرون میزند مثل
خارپشت از زیر لثه هام
فعلا دو نفر هستیم
یکی از ما بارها
لب های پدر متلاشی اش را بوسیده است هَمو که خون
رختخواب گشادش را
پهن کرده است در برف با صورتی
باسمه یی
از
مرگ
و نقابی که مادرش
را به چهره زده بی کلاه گیس
به روی خودت نمی
آوری
به تخمت هم حساب
نمی کنی شکل های مچاله یی را که جمع شده بودند توی لنزهایی
چدنی به درازی سوُند
وآدم ها را می
فرستادند زیر اره برقی
و این نام دیگر
عشق است در نبود بدن
حالا چهار نفرند
حسادت می کنند به
گوشواره هام
به جمجمه هایی طلا
با نگین های زُمُرد در مغز
خارج از مهره هام
وول میخورند فشارهای قلمبه با دهانی چسبناک
عربده میزنم
وکــــــــــــیلــــــــــــــــم ؟؟!
برای بار سوم دراز
به دراز روی بستری زخم که روح تو را به محض ریدنت گاییده بود
سرم را چرخ میدهند
زائرین برای تبرک روی لبه هات قبل از پرت
طوری که ظاهرا
دیوارها لمس می شوند سرانگشتی
بو می دهند به هم
بو می دهند به هم
و پس نمی گیرند زنازاده ها
شش نفر شدیم
تصمیم گرفته اند
نجات بدهند مرا از دست های خوکی شکل
عضوهای تنم را می
گویم
تصمیم گرفته اند
مرئی بشوند خودی ها
به محض اینکه
پنجره ها جویده شوند با چشمهام توی اندرونی
می خواستی
بازبمانی دوباره لابه لای پاهام
بسته تر خشک کنی
زنی را بی تاب... بی توان
( و بعد تکیه بدهی
به دیوار لیز بخوری از گوشه ها تا ذره ذره آب شدنت را جمع کنم
با حوله یی نر)
زنی که سعی کرده
بود با پول جنده گی لب های تورا خیس نگه دارد توی باریکۀ شورت
می شد هفته های
گذشته را به خوبی دید
کافی بود دوباره
بپوشمت و رویایی را به لیس بکشم که مشترک نبوده
هفت نفر بودند
حالا
اراده یی خون دار
کشانده بودشان به خواب های من
عجیب به بیداری
شبیه بود ازدور
فضایی چاق به نظر
میامد اما هرچه نزدیک تر که می رفتی
افاقه نمی کرد
انگار طهارت اش را از کف داده بود بی وجود
عین بغض ورم کرده
ام
عین گُرده های یک
پشت هم انداز ورم کرده ام توی دهانی مَکنده که قارچ گرفته از
نفرت
کشاله هام در
تاریکی رشد مضاعف دارند
پتو را دقیق تا
شاهرگ ات بالا کشیده یی
من درست همینجا
دراز کشیده ام روی پوششی نقره کوب از پشم سگ
و خواب هام مالیده
می شوند به پوزه هاش بعد هر بیداری
چیزی گفتی که
نشنیدم اما اشاره کردم که زود...
خیلی زود...
کسی بیهوده تورا
بوسیده است
کسی
که
تو
را
بوسیده
بیهوده
است
وهیچ فکر نکرده به
جنینی آشنا که دارکشیده خودش را با بند ناف در دل
کسی بیهوده تورا
خوابانده روی خودش در قبر
دارد خاک های ریشه
دار را می کارد توی پستان هات بدون تخم
هی به خودت تلقین
میکنی که جَق بزنی با ضریب هوشی پایین
درحضور دوتا
بزرگتر
و رد بشوی از
قرمزهایی غلیظ بدون تلف , کردن
برو
خاموش کن مرا و
برو
برو
خاموش کن مرا و
برو
هشت مارس
ساعت هشت بار
روی تقویم
ارضا شد .
_
هشتِ مارس بود ...
|