فرشته ساری 

ساری

سه شعر کوتاه

  

لحظه­هام را پُر می­کنم

از خاک و کود

قلمه و بذری نیست

کنارِ دست­هام

با این حال آب می­دهم مُدام

گُلدان­هام.


 

دلم خالی شده، نا ندارد

با نان سیر نمی­شود

چیزی افتاده، دود شده

شاید پیچی نگه­دارنده.


 

ریزه­خواری را دوست نداشته این گودال

تهِ این درّه هولناک

پوشیده خاربوته­ها را.