|
|
|
بایگانی صفحه اول شعر نگاه کتابخانه شعر، علیه فراموشی پیوند ها |
|
پدر
یا والعادیات
فلفل سياه كوبيدم و خاكستري از زغال هايي كه شكستم
مشتي
اهلوكِ
تلخ ولخته خوني از خودم و چشم زاغي اضافه كردم
سينيور مورفينتان را مي زنيد؟
و قسم خوردم به اسب هايي كه ازنفس افتادند و تا آخر
ادامه
دادم
پس كي اسب خاكستري روبه سياه .... صدايم مي زند
چشم، سرخ يا سفيد؟
وَرم
كرد دست هاي من و
رم كرد كره اسب
در آغاز فقط حرفش بود
با خودم حرف مي زنم
باد هوايي كه دهان به دهان يك كلاغ چهل كلاغ شد و...
صدايم مي زند
به روي چشم
سرخ بريزم يا سفيد؟
تر و خشكش به كنار هر شب بايد مواظب لحافش باشم پس
نرود
كلافه ام از بهانه هاي بني اسرائيلي اش
و
عهد عتیق
وجديدش كه هيچكدام نوبل نگرفتند
خط
به خط
كنار تخت استيلش بخوانم
سرم غر كه مي زند
-
چشم سفيد
-
به قولش كفر مي گويد
با
جهاني
كه شش روزه بنا شود بهتر از اين نمي شود
به هر سه خواهرم گفتم
پدر ديوانه شده ست واصرار دارد سينيور صدايش بزنيم
آلزايمرش !
به قوز پشتم نگاه
سلام و سجود اش را بايد
روزی
هفده بار تكرار و كاش مي فهميد
چقدر خسته ام كرده پيرمرد
گفتند فلفل سياه بكوبم وخاكستري الخ و با آن همه حبی
ترياك
اما آب كوبيده بودم و
چاي ؟
سخت بود
صد بار سخت تر ازسینه و
سینی
لرزان شما
عاشق بشوم ؟!
هر بار به زاغي شدم
پراندش
سينيور سيانورم شده ايد
و تا سمعك اش به گوش اش
نرساند
صد
بار ديگر قسم خوردم به نفس اسب هاي ازنفس افتاده
ي
آخرِ
كتابش
و به خودم فوت كردم و
به اسب خاكستري مايل به سياهي
كه سياهي خواندمش
تا آخر سنگم كرد با لخته ي خوني كه مي رفت يائسه ....
سينيور منقلش را، شراب سرخ يا سفيدش را
لگن
و تسبيح و شامش را
يكجا از من كه دو دست بيشتر
بالا مي
برم
ومثل اسب هايي كه از نفس افتادند ... می افتم
ببين بامن كه دختر آخرت بودم چه كردي !
ته تغاري سوخته را
انگشت هاي سه خواهر وشبح زني يا خود زني كه انگار
هيچوقت نداشته باشد
مي
سابند
سياهي تكان نمي خورد
و پدر
از اين پهلو به آن پهلو
گوشه ي پتويش تف مي كند و
هنوز زنده است .
هشتم مارس 2005_ رم
|