مهشید شریفیان

sharifian

1

 

معجزه ی سرودنت را که به دست میگیرم

بر درد عظیم زایشت تا دامان خونین خاک نعره بر میاورم

در من نمیگنجی

ذره ای از تو را که به قدر دریایی بگریم ،خود به تمامی متولد خواهم شد

و تو در راهی

بهشت خونین زیر پایم با معجزه ی لمس تو برابر نیست

تو ماندگاری

برای آمدنت بر خاک ، بر خاک دیرین چنگ میزنم ، مدد میطلبم

جوانه خواهم زد

بر گیسوان خاکبویم از عشق تاجی بر سر مینهم

از جوانه ی من پیچ پیچ برمیگستری

تو برمیخیزی

من خاک میشوم

تا در خون تو ، ای به تمای شعر به تمامی انسان جاری شوم

 

2000

 

2

 

برای وندلا

 

آنها که با خیال جنگ به خواب میروند

هرگز تو را ندیده اند

و نه نرمی انگشتان کوچکت را لمس کرده اند

شادی بی مرز تو را نشنیده اند وقتی در جواب کلاغها غار غار میکنی

 

و برای هواپیماها در آسمان آبی بی مرز فریاد برمی آوری

آنها رشک میبرند به دوستی خالص تو

با شنها، با کفش دوزکها و برکه های کوچک باران

آنها میخواهند که شن دشمن شود

برگ دشمن شود

برکه ها دشمن شوند

و دستهای کوچک خونین در آخرین سلامشان به هواپیماهای آهنین برخاک بیافتند

وندلا!

به خوابشان برو!

جادویشان کن !

بگذار هرم نفسهای تو را حس کنند به هنگامی که خوابی

بگذار از نوازش کوچک تو سراسیمه از خواب برجهند

اگر مهربان شدند، ستاره ای به آنان ببخش

واگرنه، تا به ابد قورباغه شان کن!

 

ـ تابستان ۲۰۰۸

 

 

***

 

هفده جولای ۲۰۱۰

 

 

مرگ ؛

حالا که من به « تو » تو به «چه » فکر میکنی؟

تو کجا هستی؟

در کجای پرو خالی شدن ریه هایم نفس حبس کرده ای؟

روی کدام دست انداز نبضم دست گذاشته ای؟

مذاهب را و خدایان را آسان خاک میکنی

از هراس خاک شدن خود ـ اما ، گلوی عشق را به دندان میسایی

:

بوی خون تازه فتح ات میکند

تو

پشت دست به دهان میمالی

شانه ها را بالا می اندازی

و باز به راه می افتی

دشنامم در تو درنمیگیرد

مادر پیر ، مرگ

در زهدان تو ناخواسته جای گرفتم

از اولین نفس

روزی در اوج بی خبری

ناگهان دست به درون خود میبری

چشم در چشمم خیره میشوی

و من اینبار با گلویی خاموش اما

در دامن تو می افتم