ماندانا زندیان

 

1

چشمی خاک

چشمی دریا،

پرندۀ کوچکی بودم

که یک شب

از خیال خدایان گریختم

تا چنانم رها در برگیری

که آسمان اختری سرگردان را.

 

 

2

 

و من بارها سوخته ام

- چنان که ماه در دریا؛

و پروانه ای سبز،

 هر بار

 خاکستر نقره ای ام را بر شب پاشیده است.

 

نیمی ققنوس

نیمی بوتیمار،

من مهتاب تاریکی های خود بوده ام.