|
|
|
بایگانی صفحه اول شعر نگاه کتابخانه شعر، علیه فراموشی پیوند ها |
|
شعر تازه
اما هنوز
آغاز فصل است
و ما
در خواب یک خیابان
بیدار و منتظریم
با رویایی سبز و هزار ساله.
در این سرما،
هنوز آفتابی
آبی و روشن
آسمان بیاندوه تابستانیم انگار،
بعدازظهرهای بیقرار دیدار
که گذرگاهها را
زیبا میکنیم.
گامهای پرشتاب
که به خیابان میرویم
و خسته نمیشویم.
مسافران هزار سالهی عشق و اندوهیم
از ویرانی و فراموشی
بازمیگردیم.
شعر تازهایم
که از میان پنجرهای شکسته
به زندگی میخندد.
امروز
که سرد میبارد
و ما منتظریم.
و اینجا
تاریکترین باروی جهان است.
در
برف
سرما و شعر در من بود
ترانهها و یادها
سنگ،
رود
درخت بودم
پر از خاموشی و حرف
پرندهای
با بالهای سفر
آبیها را
روشن میکرد
و دنیا
دورتر میرفت ...
"که از جهان
ره و رسم سفر براندازم"
|