معصومه ضیایی 

massomehZiai

 

شعر تازه

 

 

اما هنوز

آغاز فصل است

و ما

در خواب یک خیابان

بیدار و منتظریم

با رویایی سبز و هزار ساله.

در این سرما،

هنوز آفتابی

آبی و روشن

آسمان بی‌اندوه تابستانیم انگار،

بعدازظهرهای بی‌قرار دیدار

که گذرگاه‌ها را

زیبا می‌کنیم.

گام‌های پرشتاب

که به خیابان می‌رویم

و خسته نمی‌شویم.

مسافران هزار ساله‌ی عشق و اندوهیم

از ویرانی و فراموشی

بازمی‌گردیم.

شعر تازه‌ا‌یم

که از میان پنجره‌ای شکسته

به زندگی می‌خندد.

امروز

که سرد می‌بارد

و ما منتظریم.

و این‌جا

تاریک‌ترین باروی جهان است.

 

 

   

 در برف 

 

 

سرما و شعر در من بود

ترانه‌ها و یادها

سنگ، رود

درخت بودم

پر از خاموشی و حرف

پرنده‌ای

با بال‌های سفر

آبی‌ها را

روشن می‌کرد

و دنیا

دورتر می‌رفت ...

"که از جهان

ره و رسم سفر براندازم"