|
|
|
بایگانی صفحه اول شعر نگاه کتابخانه شعر، علیه فراموشی پیوند ها |
|
1
با واژه هایم
درهم می ریزد جهان
فردا- واژه ای رهاست ...
بی طبق های نذری وُ نوحه
از چین های پنجه کلاغی ام
سی سال می گذرد ....
نیامده بودی که بر نگردی..!
مثل تیمارستان های روز
به انفرادی
پریشانی ام را زنجیر می کنی
جهان – در سلولم به سکوت می رسد
زبان آویخته
بر گذرگاه جهنم ...
زنم...!
2
روزهای رفته...
-کلاغی پوسیده وُ قارقاری یاوه بود
بر گندزاری
بی پنجره...بی پرسش.
روزهای نیامده...
-کفتاری است که لیس می زند
زخم های دلم را ..... 3
در خانه بی دریغ صرف می شوم
در فعل های نا گزیر...
میانِ کوچۀ عادت
خانۀ شمارۀ دیروز
برزخی که پشت پنجره روییده
و شب های این همه آبستن
هی صرف می شوم
در فعل های حرام....
4
در آه...
غرق شده ام ..
وَ کاش
را در آسمانِ هنوز دنبال می کنم
-که به مقصد نمی رسد –
دودِ سکوت
بر روزهای پریشان سُر می خورد
وَ مرگ ...
پناهِ ایمنی می شود
-با دو دستِ گشاده اش
بر سنگفرشِ امروز
امروز- معجزه قمری یا کریمی است که پشتِ پنجرۀ تشویش
اهلی شده
و قلب خیال های ما را نشانه گرفته .
5
کودکی کهنه ام
که برای همیشه گمشده ام
در غوغای جهان .
دستم پُر از واژه های خسته ایست
که از دورها آمده اند
بر آب می نویسم
دریاها آتش می گیرند
گمشده ام
در میانۀ شب زارها ....
وَ سپیدی کاغذ
مکانِ امنی نیست .
رازِ این سکوت
وُ همۀ این سال ها ....!
------------------------------------------------------
6
گاهی که در روزگار نمی گنجم
وَ حوصلۀ فصل ها سَر می رود
به کبوترِ خِنگی دلخوشم
که مدام دور خودش می گردد وَ بغبغو می کند
در ایوانِ خانه
.
تلویزیون -
روی ویرانۀ تنم جنگ می کند
روزنامه -
سیاست ...
سکوت وُبغض وُدلهره
اتاق های دلم را اشغال کرده اند.
7
بیهوده دوستت دارم را
صرف کردم .
برای شعرهای تاریکم
ماه-ی می خواهم
تلخ ......
8
روز شنبه زیبا شدی
روی کاغذ سفید جان گرفتی
به دیروز رفتم....
از خانه کم شده بودی
خانه تنها بود
-هم حرفی نداشت .
------------------------------------
9
در هزار وُ سیصد وُهشتاد وُ نُه
دیوار می شوم
.
در تلخیِ واژه هایم
تَرک می خورم
به کشفِ لحظۀ لبخند
در تاریکیِ این پیچ پیچ
دلبستۀ کشتزارِ خشخاشی بودم .
10
رَد پای پرندگان را بر آسمان
بادهای گم کرده راه را بگیر وُ
به دلتنگی این همه شب بیا
در حضورِ این همه شنبه های عُنُق
به کابوس های بی بازگشتم سر نزن .
به خیالم نیا
یاغیانِ جن زده
سرگردانت می کنند .
به اعماقِ پُر هراسم آهسته قدم بگذار .
از کوره های راه
در باریکه ای تلخ
در فاصلۀ مترسک وُ مرگ
به گورستانی معلق بیا ...
به سیاهیِ جنگلی فرو خورده بغض
با پرندگانی لال
در انبوه سارهای سر شکسته
کلاغ های دلتنگ
کبوترانِ سر گشته
تاریکی ..ظلمت .. خاموشی..
وَ...
باور کنید
یادم نیست
برای چه با من به اینجا آمدید .
11
گاهی که خودم را می نویسم
کلاغی گمشده ام
در ازدحام خیابان های شلوغ شهر
*
آن
گاه که فکر می کنی دوستت دارم
آرزوهایم را تبعید کرده ام
وَ به آینه ای که مرا نمی شناسد - گریخته ام
*
این روزها ، تمام کلام های زشت را
به وام گرفته ام
وَبه طوطیانِ مندرس شهر می سپارمشان
که زیر آفتاب صبح پوسیده می شوند
*
اکنون - به پاره آرزویی آویخته ام
تا جهان را بگویم
با قارقارِ تلخم
هر چند صله ام
سنگپاره ای
....
-------------------------------------------------------
12
تیمارستانی که با من است
همیشه تنهاست
وَ جای خالی تمامِ دیوانگان
سکوت کرده است
مرگ با قبای سیاهش در می زند
تیمارستان به موهای ژولیده اش دست می کشد
وَ به کلاغی لال فکر می کند
که آوازهایش را کجا خواهد خواند ...؟
------------------------------------------------------------------
|