روشنک بیگناه

roshanak_bigonah

مارسیاس*

میان بازوها و پارگی شانه
باید می دانستم
این رقص به آخر نمی رسد
کسی را نمی شناسم
در جستجوی چیزی هم نیستم
صدای فلوت
دنده های کشیده از درد
صدای سفید ی کاغذ

خواب شناختن  می آید
دوربین وقتی می رسد
که موهایم به هم ریخته اند
و روغنهای معطر را کسی دزدیده است
این رگهای پاره
مرمر سرخ
ما را به هم نمی رساند
تنها راه نپوسیدن
سنگ شدن بود
می دانم مارسیاس
چه آهنگ سهمگینی بود
جاری شدن از کوهستان

در سکوت
فقط سکوت
.

مارسیاس در اساطیر یونان ساتیری (نیم انسان و نیم ستور) بود که مهارتی غریب در نواختن فلوت داشت و آپولو را به چالش طلبید. آپولو با نیرنگی او را شکست داد و به عنوان تنبیه او را از درختی آویزان کردند و پوست او را کندند. خدایان شبان ها و کوهستانها ، بعدها از روی ترحم او را به جویباری در کوهستان تبدیل کردند.