رویا زرین 

royaZarin


وقتی الیوت نباشی در  سرزمین بی حاصل
 

 

1

شکل ریختن چای

شکل خواندن روزنامه

و کشیدگی خاصی در دو گوشه ی لب

معمولی بود

شکل سکوت ها

شکل به امید دیدار گفتن ان روز

و دکمه ی خراب اسانسور

وصدای کلاغ ها

معمولی بود

دلهره های مبهم بودن همه چیز

و فشردگی عمیقی در سینه

معمولی بود

پس بگو چرا   به تمام چیزهای معمولی مشکوکم   لی لا

 

2

برگشتن از داستانی بزرگ

و به داستانی بزرگ تر  شدن

با هفتادو دوهزار افتاب بر شانه ها از کوه برامدن

برامدن لیلی ست از شبیه موهای شب

برامدن خداست از بلندی های قندیل

و مرگ تمام این ها نیست

 

می بینی عزیزم

رطوبت ابر  از بلندی های مغرب است

تادره های حوالی ما

می بینی عزیزم

چیزی در تمام این سطر ها گم شده است

که پروای گم شدنش نبود

 

نمی دانم به دست نیامدن است یا

از دست نیامدن است یا

از دست رفتن است

تنها می دانم  برگشتن است  از داستانی بزرگ

شهری بزرگ

وخیابانی کوچک

تنها می دانم افتادن است

افتادن شانه هایی   با هزاران افتاب ریز ودرشت

 

3

امدنم   پایی خسته بود  در تعقیب پای خسته تری

من با داستان پاشنه های اشیل بزرگ شده بودم خدا

داستان چشم های اسفندیار

و تمام اندام های اسیب تمام داستان ادمی

 

پس به سمت چپم نگاه کن

که ابشار خاکستر است بر دوش و سینه ام

و نمی دانم این شانه های کیست 

که اندوه اندام مرا می برد   می اورد

تا داستان روز  به طلوع زهره برگردد

 

من دوستش دارم

و من دوستت دارم های ناگفته ای هستند

که در گلوی ادمی  اماس می کنند

 

گلو  از پاشنه های اشیل

به اندام های اسیب و اندوه شبیه تر است

4

 

الا او  که در کوچه های جلیله می رفت

الا من   که شیدا صفت ناقصی ست

رسمی دارد زمین  که رسمی داشته باشد همه چیز

ولا  نی   که تنها کسی بود   که دهانش از گوش

که دهانش از هوش   رفته بود

 

پس این طور

پس نمی شود تنهایی را طوری نوشت

که تنها عاشقانه های زنی باشد

پس نمی شود طوری رفت که گم شدنی نباشد

پس نمی شود طوری دهان روشنی داشت

که نه با طنابی در گردن و نه با نردبانی بر دوش

 

 

این جا خیلی دور است از تهران خودمان

این جا دور است یعنی من دوستت دام و معیار دوری تویی

وگرنه من که شیدا صفت کاملی نیست

به هر کجای این گلوله ی ابی که ایستاده باشم

5

 

میبینی لیلای کل ریزان حیاط های انار و ریسه های نارنج

لیلای کابوکی خوانی های ماه

گاهی خدا   ازپشت تور سپید

به خیابان خون و اونگ های دسته جمعی می رسد

پس تو چیزی بگو لیلا

مثل زمین  که زهدانش از مسیر خون خدایان دسته جمعی ست

لیلا

این تنی که ایستاده کنار تو در عکس

واین لبخندی که زدودنی نیست در تمام عکس های ماه

وطن ات بود

من هم وطنم سلیمان بود

و بی وطنی  یعنی  پلک می زنی و همه چیز پـَر

6

 

پس از این بعد

استخوان ها حرف می زنند  وبرگ ها وباد ها

که ما سه نفریم

من که دارم از رفتن اش حرف می زنم

من که ملتفتم که مرگ دارد به قهوه ام نگاه می کند وعبور قهوه از گلو...

ما سه نفریم

و مردی که دست های مرا در باد ها رها می کند

مردی که با کلاه روسی اش از پیچ خیابان گذشت و در گذشته فرو رفت

تنها ستمگری صد و شصت و چند سانتی متری نبود

 

7

دارم از خیابان های تهران صدایت می زنم خدا

پیچ کوچه ها دلتنگم می کند

صدای کلاغ ها دلتنگم می کند

انگشتهای درهم زوج های روبه رو

باجه های تلفن

نیمکت های پارک

شب عید

ولی عصر و تقاطع زرتشت

سالگشت عاشورای 1431دلتنگم می کند

و دلتنگی ام   چیزی کم نمی کند از رویاهایم

من اماده ام

و سرنوشت سیاره   صدایم می زند

8

دیدی سلیمان

فصلی بود      بلند    به دست نیامدنت

ادم از درخت های خرمالو می فهمد

ادم از انقباض گردن های مردگان امسال می فهمد

هر روز   هوا که روشن می شود

به دست نیامدنت روشن تر است

اما نمی توانی

دیگر نمی توانی دلتنگم کنی

وقتی مرگ به شانه ام می زند

وقتی مرگ رقصی را طلب می کند که نمی توانی

وقتی روشن است خدا    که ستمگر بی نظیری ست

و روشن است عشق

و روشن است تکلیف همه چیز

 

پس تمام راه ها گشوده اند

و راه های گشوده نشانه ی روشنی ست

ادم از کوچ مرغابی ها می فهمد

ما میرایان شگفت زده ایم

با بوسه های شتاب زده

به راه های گشوده می رسیم

و دیگر چیزی روشن نیست

...

شکل ریختن چای

شکل خواندن روزنامه

و شکل به امید دیدار گفتن ان روز