|
|
|
بایگانی صفحه اول شعر نگاه کتابخانه شعر، علیه فراموشی پیوند ها |
|
«
یاد، ترا از فراموشی پس آورده فِمینا»
حالا که قرارمان «پارامونت» بود با دیروز که مقصدمان «آزادی» ست چه فرق می کنیم؟
با بند بندِ انگشت تکه گی های ریخته بر خیابانت را جمع می کنم شالی را که از سرت بُریدند کیفت را با آرایشِ خیابانی اش جمع می کنم صورتت را از شالی که از سرت بریدند برمی دارم مچ بند ِ بند بندِ انگشت هات را از بندِ کیفِ آرایشت جدا می کنم من ریخته باشم یا تکه گی های تو؟ چه فرق می کنیم؟...
شاید من ازچــــــــارراه ╬ آمــــده باشــم، بلنــــدگو از فرعـــــــــی╣ ،نازنین را صدا بزند توی صورتِ نــدا، زهـــــره از خودش بیفتد توی اصـــــلی║، خاطـــره از تقاطــــــع ╦ فرار کند سمتِ مژگان که سِـــــرکه میریزد روی اشک های مهســا که مــــرجان را بغل کرده، من ریخته ام روبروی «مُعــــــِّدل» ، با زهـرا با شهـلا با کبـرا که سهیلا را صدا میـــکشند، مریـم شیـــــــــــــــــون میـــــریزد از صــــــــداش، آمــــــنه از پیاده رو╢ میدود سمتِ آشوب ِ کوچه ای که ستاره در فرعیِ ژاله اش گریه میکند، آلیس، در فرع های فرعی ╝ ناپدید میدود وخانم رحیمی که رفته است یک روز..
: « نامبرده مورخِ بیست و هشتِ همین اواخر، غمگین تر از حد مُجاز، اشک میریخت، ( اشک، مَجازا″ گریه ای که خون گریستم بود ) همو که متفرق نمی شد حواسِ غم هاش از تقاطعِ پارامونت /معدل؛ (همو که من بود در تقطیــــــعِ تن̊- تکه های خیابان ) به پیوست ، داغِ مرثیه ای از حنجره ی زخمی اش درج می گردد: ( به پیوست، پیوست کن این داغ تا استخوان، بر تنم درج است: )
ببارای بارون ببار ꜞꜜꜞ با دِلُم به هوای زلف یار ... ماه وُ دادن به شبهای تار ببار ای بارون ببارꜜꜞꜜ...» آنقدر که تــَــر شویم... تـــَـراتـــَـر، خیس ِ خون بازی ِ دشت دامنی آلاله بیارَند از کوله پشتی ام بیرون بریزانند در هیزم̊- نفت آتشآتشا تش آ و مَن یــَــشاء و ما تـــَــشاء تش آت...
و در آن آلاله ســــوزی نفت ، چاهی داشت در دهانه ی غروب که اعصابِ شهلا را به آتش می بـُــرد و «غروب» داغی بود از حنجره ی قبر که هواخوری های اعصابمان را تنگ̊ دلی می کرد
: « ... با سلامـ ما هوسـ هایـــ سفریـمــ اما مرزها را بستند...» کدامَـــم بیــرون راه می رود از شب های این تـــ̊ــو فِمیـــنا؟
آلیس ، شبح غمگینی ست که قدم هاش در اتاق بسیارند و نیمه شب ، خواب هایمان از جرح وُ تعدیلِ خنده هاش می پــَــــرَد در رفتارش زنی مخفی ست که روزهاش را فروخت تا برای شب های تنش دزدگیر بخرد... ما ولی گریه هامان زیاد / خنده هامان کم است؛
الو؟ گوش میکنی به این خطوط؟ میکنمت دیر میزند نمیگذارد بشنوم از این تو گوش صدایت حرف گریه است صدا ی تو الووو؟
چه سمتِ کلمــاتم شکنجـــه ات کمتر می کشـد فِمیــنا؟
به آشپز، نامه بنویسیم و از مکاتبه ی غذا- سنگ هاش تهوعــــــی را پـۥست کنیم که با صدای تهویه جیـــــغ می کشد به حفاظت، کبوتری که به پاهاش 18 سلامِ غمگین گره خورده ، بپــَّــــرانیم و به سمتِ تهران چاپاری هــِــی کنیم که نارسیده، تـــــــــــــــرور است...
استخوان در گلویم وُ خار در چشمم شاید و جز این فاضلاب چاهی برای گریه ندارم در این اتاق دی شیخ می فرستدم از شهرشان «کلاغ» شهرِ سیــاه ســُـــرفه ی صورت˚جذام ها شیخش چه با چراغ بیاید چه بی چراغ «ما رابه رَخت وچوبِ شبانی فریفته ستــــــــ...»
(با خودکاری که از زهــــــره در دستم جاماند و این گلوی مجروح ما را با تو حرف ها باشد و تو نباشی؟ )
ستاره جنینی ست که در لالایی های ژاله می خوابد: -« من از لمــــسِ تو مادرم ! در رعشه ی ترس ها به من بچسبـــی! بخوابانمت! پایان نامه ات را در بابِ پیـــوندِ بوسه ام به گونه ات بنویسی و پزشکِ روزهای بر تخت ام ، بمانی!...» ژاله اما خاطراتِ مردی ست که با حمله های آلــــــــزایمر در ردیف های دارالـــــــــّرحمه دفــن شد و چـــهره اش به زیباییِ شکســته ای از سال های بی شوهــری شبیه است
ای شبیــــــــــه! ازاین تــــ̊ـــو، یادت میدهم چطور در انتشارِ کثافت بر تخت های آنکـــــــادر زندگی کنی و گریه هایت بر شانه های آمــــنه باشد همین که از قیامتِ غروب های این تـــ̊ــو مجـــنونت نبیـنم یعنی خـدا!...
خـــــــــــدا! آلیس از چار- پنج جهت نماز می خواند جوری که گاهی سمتِ تو را گم می کنیم حالا که از رگ گردن به ما نزدیکتری؛ نکنـــد این بغض خودت باشی که در گلوست؟ چار- پنج بار، نزدیک تر از سمتی که تو را گم کرده ایم در بغض؟ نکنـــد حالا که در خودمـــی ، از خودم رفته باشم وسطِ اتاق ترا بخوانم؟ نکنـــد در خیابان که در اصل ها و فرع ها تکـــه تکـــه ریختیم خون از گلوها رفته باشـی؟ نباشـی؟! تا مرجان بجای دریای هر روزه اش روی همین تختِ پایینی گریه ات کند؟
یا بـۥــغض! که در گلویی... ماییم و این چار دیواری اما چه اختیاری وقتی اتاق، از وطنت خالی ست؟ با این لب های قرنطینه کدام خاک را ببوسیم؟...
یا گــــریه! که در چشم های مهسایی... در این گور ِ جمعی ما زنده به حرفــیم
نازنـــین برایمان از چارراهی بگوید که روزی ایستاد تا او موهای هایلایت شده اش را در خاطره ای نمادین منتشـــر کند لهجه اش از خیابانِ اِرَم ، کلماتی را می آورد که هجاهاش، آغشته به شیــرازند و تنهاست...
فمیـنا فمینای تختخوابت ؛خونبهای دخترانِ زنده بگور در چال ِ گونه های آمنه که میـــخندد کدام جیــغ را پـَــرت میکنی که صدای خودکــشی اش شیـــــــــــوَن است؟...
از کدام قرن رفته بودم آن تـ̊ـــو که شب ها ژاندارک؛ با طنابِ گردنـش از تختم بالا میامد در بیداری م ،لالایی ♪ می ریخت و کابوس میشدم؟...
گشتی ها در تنم که می گشتند ، کلماتم را ندیدند... نمی بینند چطور در حافظه ام؟ چه دردهایی؟ چرا؟ کجا مانده؟ کِی؟ ... که فراموشم نیست؟ که یـاد ترا از فراموشی پس آورده فمیـنا، یـــــــاد ترا بیرون کشیده از کثــافتِ ظرف های هر روزه، از ستمگـــری ِ تخت های خونریــز، پس آورده ترا از چرکِ شستشوی آن همه رخت، از باران وحش ِ سنگ/ســار، از هاری ِ مکررِ تجاوز پــــس آورده ترا یـــــــــــــــاد...
نوشتم سهیلا دست هاش ، ترسیم ِ خانم رحیمی ست پیرزنی که بندِ سیـــّــــدعباس را به موهاش گره ₰ می زد واز حافظه اش نیمی را در سال های دهه ی شصت جا گذاشته بود ونیم دیگر را از آشوب های دهه ی هشتــــاد پرمیکرد همو که متعهد شد آرزوهاش را به آشپــــــزخانه برگرداند و روزی در قیـــامت ِ یک غروب رفت...
ما مانده ایم و زهرا که لب وا نمی کند از لبـــخند ما مانده ایم و کبرا که رقصِ اندامش ، اجرای اندوه است ما مانده ایم و ما که در زیادی ِ بسیار تکثیـــریم ░ طوری که تنهایی با هیچـــــــکس تنها نمی شود جز در خلوت دستشـــویی!
آه دختر! چقدر خوشبختی بدبخت است... سالها با گوشه ی لب هامان̊ خونــــی به شکنجـــــــه بــــــوسی رفتیم و این شد که کبودی، رنگ پــس داد به بازوی ندا و زخم ، پای سهیلا را خـِـــــــنج زد... خونریـزی نیامده بود که پرسیــدم: چند است ساعتت خاطــــره ؟ تا چندعقرب ِ این ساعت، زَهـــر بریــــزد درکام؟ صبوری ام تا کی طاقت آرَد داغِ قیــــری را که از ساعتت سر می رود◄ بر تخت ، سیاهیـــــش از ملافه ها فرو می ریزد▼درتنگیِ اتاق؟ چند است که تا زانو بالا آمده▲ داغِ غلظـــــتش از صبــر؟چند آمده ایم از سنــه ای خورشیــدی که قیـــــرِ ساعتت بنـد نمی آید درهیـــستریِ خنده های آلیــس؟چندکه سیاه̊ سرفــه میکند مژگان نفـــــس تنگی اش از گلـــــو؟ چند که در شقیقه های زهره ، میــــــگرن، تیـــــــرهاش را مذاب می اندازد هنـــــــوز►؟ چندیــــــم خـــاطره؟ چرا تکان نمیخورد عقربِ ساعتت از سیاهیِ بخت؟...
مانده ایم چطورحرف هامان را از گلــــــو درآریم...
گفتم خامــــوشی که میـــــزنند یابگذارحرف هام را وقتی نشانت بدهم که دستــــــــــم خطــــوط صورتت را شناخته باشد یا صدایت را نشانم بده ، بشناسمت یا بگذار موهام را آتش بــــــزنم روشن شود این خاموشی یا اسم رمزی بگو یا بگو تیــــــربار چند بار است؟ یا بگو چند، تیــــــر، باران ِ خرداد، تیـــــر بارانده؟ یا بگو آزادی چند بخش است رو به تیــــــربار اگر باشد؟...
ما نیمی در «پارامونت » ╬ ؛ بـــخش/ بـــخش می رفتیم نیمی در «معـدِّل» ╦ ؛ تکـــــه / تــــکه می دویدیم
و از کف دســــت هامان، کبــــــــوتـــــرهای سفیــــــد را به ظهر ِ آسمــــــان می پراندیم آمدیم تا
...
فِمیــــــــنا! فِمیـــــــنای منتظر صبحِ سَحَـــــر از آزادی بپرس چندسال برایش بــُـــریده اند که این همه نیست؟...
|