شهلا بهاردوست 

shahlaBahardoost

 

یکی از همین!

 

در انزوای یکی از همین شب ها

با تنپوشی از مخمل ماه

بر سختی یکی از همین صخره ها

با پوستِ از بند رها

یا در وسعتی از همین آسمان

بدون هیچ چون وُ چرا

با زنگوله های باد

در آغوش تو رقصان می شوم

چرا که نه؟

دست کشیده تا رودخانه ها، تا فتح قلّه ها

اینچنین رها، اینچنین از خواب ها جدا

تو با طنین صدایت پر غرور

بر تن فسیلهای نقش گرفته بر صندلی

چه لرز نشانده ای

من از غارهایشان عکس گرفته

میان دفتری چسبانده ام

یکی از همین شب ها

کنار نقّاشی های دیوار

تا لبهای سرخت می دوم

و باد! آی ی ی ی

چه خوش صدا می خوانی!

چه بر دهان می غلتی

در بیکران خیال من

چشمک زنان، پچ پچ کنان، چه بی پروا می خندی!

 

هامبورگ، 15 نوامبر 2010