مه‌‌ناز طالبی طاری

mahnazTalebi

شب

 

چون دردی

که می‌‌گریزد

در نام‌‌ها

گُم می‌‌شوی

در سکوتِ اشیاء

شب

روشن‌‌تر از آن است

که دیده شود

 

 

راز

 

سایه‌ها

با خورشید می‌‌روند

با ماه برمی‌‌گردند

و شب باز

بی‌‌هراس

از من عبور می‌‌کند

تنها راز

که نرم کند نگاه را

می‌‌بینم

در جهانی سرشار از خیال

تنها نیستم

 

 

شب نما

 

از  بلندای  فاصله

به تو نزدیک می شوم ...

 

شب از جنسِ آدمهاست

و از جنسِ عَدَم

 

تو از میانِ دو بالِ پنجره  پیدا می شوی

ــ با لبخندی منفرد ــ

و تصور ماهی ها در حوضچه ی خالی

بدنبالِ زمان میگردد

 

از بلندای فاصله  دستت را می گیرم ...

 

همسایه ها  و  سایه ها  لحظه ای

در پیچِ  کوچه  در هم میلولند  و

در پوچیِ  چهارراهها  گُم میشوند

 

سخن از صمیمیت نیست و امید

و جنازه ها  دیگر عاصی  نیستند ...

 

شب

از جنسِ راز است هنوز و

دانه های  نارسِ غفلت

 

تنها  ناگفته ها

ــ میگفتی میدانند ــ

تنها  نا شنیده ها ...

 

از  بلندای  فاصله

نامت را می گویم  و شب

با پژواکِ  ترانه ای غمگین

در ترسِ خود  گره  می خورَد

 

مـاه

تن میکشد  از برکه ی  یادها ...

 

و بازتابِ  نوری  خام

تا  درزهای  پنهان ترین  پَستوی  شب

از پیِ  خیالهایم  راه میجوید

 

از  بلندای  فاصله

در نگاهت رها  می شوم ...

 

... و قامتِ لرزانِ شب چه نابهنگام

در نوسانِ سکوت و اضطراب

در هم می شکند ...

 

نمیدانم در باز است ...

 

یا این حُبابِ زندگی ست

که از کوتاهترین بلندای واقعیت

بر سنگفرشِ  رویا

متلاشی میشود؟