|
|
|
بایگانی صفحه اول شعر نگاه کتابخانه شعر، علیه فراموشی پیوند ها |
|
ماریا سانز (1956)، شاعر اسپانیایی ِ زاده در شهر سویل، شاعر شناخته شدهای در بیرون از اسپانیا نیست. بیش از بیست مجموعه شعر چاپ کرده و چندین جایزهی ادبی دریافت کرده است.
شعرهاش به زبانهای
انگلیسی، فرانسه، ایتالیایی، پرتغالی، رومانیایی، لهستانی و
چینی ترجمه شده است.
بریدهای از یک گفت
و گو با او میتواند ما را با جهان ِ او اندکی آشنا کند.
"سی سال است که به
شعر میپردازم. جایزههای ادبی که دریافت کرده و به یمن آنها
توانستهام شعرهام را چاپ کنم، بزرگترین تشویق بوده است. شعر
من خصوصی است، با توجه بسیار به مشاهده، گذر زمان، زیبایی و
عشق. چون فیلسوفها را دوست دارم، میکوشم به شعرم ژرفا
بدهم...
تنها زمانی که صرف
نوشتن میکنم مهم نیست، لحظههایی که ناگهان جملهای به ذهن
میرسد، تجربهی کشفی است که بعد میتوانی ازش استفاده کنی...
گاهی خیلی تند
مینویسم و گاه زمان بسیاری روی ترکیببندی متن میگذارم.
از آغاز زیر نفوذ
شاعران اسپانیایی از سدهی طلایی بودم. بعدها به شاعران مدرن
´نسل 1927´ توجه کردهام. شاعرانی چون کهودو [Quevedo]، سان خوان د لا
کروز [San
Juan de la Cruz]، آنتونیو ماچادو [Antonio Machado]، خوان رامون
خیمهنز [Juan
Ramón Jiménez] و لوییس سرنودا [Luis Cernuda].
فدریکو گارسیا
لورکا بزرگترین شاعر آن نسل است اما من برخی شعرهاش را عالی
میدانم و با برخی شعرهاش هیچ رابطهای نمیگیرم.
برای من نوشتهای
شعر است که به یاری زیبایی، مشاهده یا اندیشهی ژرف از خود
زندگی فراتر برود.
سه دفتر شعر
دربارهی شهر سویل چاپ کردهام که هم نشان زیبایی و فضای شهر
دارند و هم یادهای نوجوانی خودم. جریانی احساسی و خصوصی در من
سبب شده تا شعرهایی از خیابانها و مرکز قدیمی شهر بنویسم.
آنجا بوده که نور و سایهی افکنده بر زندگیم را کشف کردهام.
به راههای گوناگون
´شاعرانه´ پای گذاشتهام. از جلوی خانهی قدیمی شاعرانی چون
بکر [Bécquer]، ماچادو و سرنودا
گذشتهام که الهام بخش بودند. تماشای یادمانههایی چون کلیسای
جامع، جیرالدا [Giralda] و رئال آلکازرس [Reales
Alcázares] که هویت چند فرهنگی سویل را شکل میدهند، بخشی از
تماشای مرا شکل دادهاند.
در شعر اسپانیای
امروز به هر تجربهای دست میزنند، اما من به پیشرفتهای امروز
کمتر توجه دارم. شعر با کیفیت درونی هنوز هم خواننده دارد.
شاید خوب است که
´شمار بسیار اندکی´ به شعر علاقه دارد. بهتر از انبوه
خوانندگانی است که راستاش در موقعیتی نیست تا آنچه را که به
زحمت خواندن میارزد بخواند.
اینترنت نقش مهمی
دارد در پخش چیزهایی که هرگز جایگاهی میان شعر نخواهند یافت.
گو که همین نزدیکی سبب شده است تا شمار بسیاری بتوانند به شعر
و خواندن شعر نزدیک شوند.
صدای بلند ِ فریاد
پنجره گشودی
روز رسید از فراز همهی زمانها
سهرهای آمد و بر لبهی پنجره نشست
به جست و جوی پژواکی تا خواندن آغاز کند.
دل به تپش آمد
تن مرهم نهاد بر خود با نسیم صبحگاهی
منظرهها از نو خود را گشودند
تا که او دانست باید کاری کند
برای غیبت ِ سخت ِ آنکه میخواست.
ناگاه ظاهر شدی تو:
شعلههای دستان او بر شانهات
شبنم ِ به تمامی جاری در درون ِ تو
حلقه زدی به دور ِ او با دم ِ شهدگون
بی که دم برآری در گامهات
هرگز آنجا نبوده است او
روز از فراز ِ همهی دردها آمد
چند نغمهی لرزان به درونت آمدند
تا یادهات را بیدار کنند
و گردن نهادی به انتظار ِ او
حتا از آن پیش که بدانی به انتظارش بوهای.
گهوارهی آسمان
هر شعلهای به شکوه ِ باستانی ِ سفال ِ بام میرساندَت
چادر سپید ِ آویخته بر تن ِ ابریشمینشان.
کاشیکاری خدایان
تا بی انتها زیورشان،
آنجا که سنگهای بی وزن پنهاناند.
هر خورشیدی پدید میآید بی بیراهه،
میگذرد از میان شیارها،
قدیس بازمیگردد.
چیزی شبیه آسمان.
به سان ِ رود ِ سپید ِ جاری.
آلمدا
به شب ِ شاد ِ زنجرهها،
گریهای بی ترحم
که از پرگویی ِ دیوانهوار آموخته است.
جُستن امید نمیشناسد.
یافتن نیز.
قرنها انتظار گم میشوند
در تصویری از کندی ِ
آنان که نبودهاند جز شکلی از رابطه.
شب به نامیدن شکلهای سود یا سودا،
به زیر ِ شایعهی سلطهگر
تا رسیدن صدای صبح.
■
آلمدا، نام شهری در استان مالاگا – اسپانیا
مسجد قرطبه [MEZQUITA]
نرم، چونان گذر ِ ماه
گچ ِ پر آز
از گریز بازش داشته است.
لرزهای،
راز دار،
نشان ِ راه ِ من، ستارگان.
پشت ِ پنجرهها
تنهایی پنهان است
به جستن نام ِ او
به آواز دادنی پرشتاب.
یاقوت، به سان ِ خواست ِ پیروزمندان
نشسته به زیوری خرد.
آه شب ِ بی بازگشت
بگذار با تو تجربه کنم
این همه زیبایی را.
گردشی میان ِ آسمان.
وقتی برای دیگری بودن
از آنهمه جوانی روزی نمانده دیگر،
جز چند رنگ از چشمانداز،
ساعتهای بسیار نشستن در قطار
یا خطایی با کسی که از او نام نخواهم برد.
پیشتر اگر اینجا در زندگیت بودم،
راه گریز نمیدانستی حتا،
ببین چهگونه پا میگذاری به جهان
به اندیشهی یافتن عشق در آخرین شب.
به افسار گسیختهگی تلقین شده
این خیال میجوید از نو
سالهای ناب ِ ترا، نرم و سبک
گوشت به تابستان ِ گرگ و میش ِ تو.
با آنهمه دیرسالی میشنوی
صدای گامهای مرد ِ ناباور را،
خردههای بخت میپاشد با صداش بر تو.
اگر به وقتْ
دیگری میبودی
راه نمییافتی هرگز،
جز آنهمه زندگی که باختی
به یافتن عشق در آخرین روز.
|