|
|
|
بایگانی صفحه اول شعر نگاه کتابخانه شعر، علیه فراموشی پیوند ها |
|
میان هنر و کیچ: ادامهی جستار سنجش ادبی ِ کار ِ دیکتاتورهای
اهل قلم
شاهکار ِ مردان / ستمگران اهل شعر و موسیقی
مردی که حرفهاش
کشتار است، چه میکند اگر دمی هیچ کار نداشته باشد؟ چنگ به دست
میگیرد و از خدایان و پهلوانان میخواند.
کشتار، پیش شرط ِ شعر است. هیچکس بهتر از شاعر – که در کشتن
مهارت دارد- این را درک نمیکند.
در کتاب نهم
ایلیاد سه
مرد میروند سوی آشیل که به حسرت و خشم کنار کشیده از جنگ تا
مشکل با آگاممنون را حل کرده و باز به جنگ برگردد.
پس آنگاه رسیدند به اردو و کشتیهای میرمیدون
یافتندش، جانی به لذت از صدای ساز
ساز زیبا با خرک نقرهای سیمها
غنیمت به دست آورده از ویرانی شهر
به لذتی وافر، میخواند از شاهکار ِ مردان.
آشیل دوست دارد چنگی بنوازد که صاحباش را به دست خود کشته.
بریسئیس را از چنگاش ربودهاند. حال که او نیست به همین بسنده
میکند.
کشتن و سرودن همگاماند. یونانیان که در تربیت فرزندان به
جنگاوری و موسیقی توجه بسیار داشتند، چنین میاندیشیدند.
تیرتایوس، شاعر اسپارتا (سدهی هفتم پیش از میلاد) چکامههاش
را به انگیختن شجاعت در جنگ میسرود، آشیلوس در مارتون
میجنگید، سقراط خود جنگجوی بی ترحمی بود که در سلول زندان
آغاز به نوشتن شعر کرد.
شعر و شمشیر در دو کفهی ترازو بودند. آنگاه فیلسوفان آمدند.
افلاتون (سدهی چهارم پیش از میلاد) در
جمهور
– یکی از خطاترین کتابهای باستان-
بر
اساس سه بخش جان، تقسیم بندی خاصی از کار پیشنهاد میکند. مثل
دو اسب ارابه که به دست مهتری قوی رانده میشوند. یکی اسب تنها
میخواهد بخورد و بخوابد و جفتگیری کند و دیگری شجاع است و
خواستار پیشرفت. این دو گرایش متضاد را تنها عقل سلیم
میتواند مهار کند. جامعه چنین است. انبوه ِ ابلهان که تسلیم ِ
لذتهای خُرداند و چون تربیت ناشدنیاند؛ تنها به کارهای پست
میآیند. مردان جنگجو به تمرین میپردازند و مدام در سایهی
سلاح به سر میبرند. نظم دقیق تکنوکرات به بخشبندی انسانها
میپردازد. هم اینها رهبران آینده را خواهند گزید. رهبری که
همهی زندگی به ریاضی و ماوراءالطبیعه پرداخته تا در پنجاه
سالهگی سرآمد ِ خونتای فیلسوفان بشود.
افلاتون با خوارشماری بدن و ترساش از احساسات دشمنانه، در
برابر ِ ادبیات ایستاده است. از دید او داستانهای هسیودوس
انباشتهاند از یاوههای غیرقابل باور دربارهی خدایان و
پهلوانان که اسیر نیازهای خودشاناند. شرح و وصف آنان از جهان
زیرین، خواننده را میترساند. شعرها نیز از دید او بر پایهی
شناخت درست از ماوراءالطبیعه نیستند. در جامعهی با نظم درست،
جایی برای هنر ِ تشویقگر ِ احساسات ِ درست نیست.
سقراط میگوید:"آیا باید شاعران را تحت نظر بگیریم و آیا تنها
آناناند که باید به زور وادارشان کنیم به گزینش، تا در شعرشان
تصویری از نیکی بازتاب دهند، یا چشم بپوشند از شعر و شاعری؟ یا
که باید هنرمندان دیگر را نیز مهار کرده و وادارشان کنیم تا
شر، بی بند و باری، بردگی و زشتی را بازتاب دهند، چه در تندیس،
چه در شکل زندهی درون بناها، یا هر شکل هنری دیگر؟ تا که
بتوانیم آنان را – اگر کار دیگری نتوانند- بازداریم از هر گونه
کار؟ از این که نمیخواهیم نگهبانان ما در میان تصویرهای زشتی
تربیت شوند، همچون چراگاهی بد، که روز از پس ِ روز، اندک اندک
گیاه ِ زهرآلود بچرند و تبدیل شوند به انبوهی فساد در جان."
خیر، باید به جست و جوی هنرمندانی باشیم که به غنای جان
میافزایند، همچون نسیمی از سرزمینهای پاک. افلاتون به
کارکرد قوی شعر و موسیقی خوب آگاه بود:
"مگر درستی تربیت موسیقایی به خاطر ریتم و هارمونی، بیش از هر
چیزی، نفوذ در درون جان نیست و انگیزش آن به دلیل آراستگی ِ
آنانی که در وجود خود دارند؟"
افلاتون همهی هنر "بی بند و بار" را از آرمانشهر اسپارتایی
خود بیرون میراند. این اشرافزادهی شکست خورده در سیاست، به
بدترین شکلی از واژگان در راندن شعر استفاده کرده است.
از زمان افلاتون، رابطهی شعر با حکومت دچار مشکل شده است.
پادشاه میتواند متفکر باشد، حتا تحصیل کرده. او میتواند به
خطابه سلطه داشته باشد تا با سخن دل رعیت و شنوندهگان را به
تپش تند وادارد، اما پادشاهی که آواز میخواند یا به وزن کلام
پایبند است، مشکوک است. این آدم تعادل ندارد. شاعری همراه است
با دیوانهگی. کنار ِ دیوانهگی ِ معشوق و مجنون، شکل سومی از
دیوانهگی نیز وجود دارد: دیوانهگی ایزدبانوان [Muses]:
"ایزدبانو جان ِ جوان و باکره را میگیرد، بیدارش میکند و به
خلسه میکشاند، الهام میدهد به ترانه و شکلهای دیگر شعر و با
ستایش از بیشمار کارهای قهرمانانهی اجداد، نسلهای آینده را
تربیت میکند. آن که بی دیوانهگی ایزدبانوان به دروازهی هنر
شعر نزدیک شود، به این خیال که توانایی سرودن شعر خواهد داشت،
بی مایه میماند و درک او از شعر بی رنگ خواهد شد در دیوانهگی
آنان که دیوانهاند."
رومیها اما از این خلسه هیچ ابا نداشتند. پادشاهان
اسطورهایشان نیز. رومولوس، پدر بنیادگذار، از افسران باستان
بود که هیچ تردید نکرده بود در ربودن باکرهگان اقوام نزدیک.
دربارهی جانشین او نوما پومپیلیوس میگویند که نزد فیثاغورث
درس خوانده بود، گرچه لیویوس به خونسردی میگوید که " استاد
(فیثاغورث) یک سده پس از نوما میزیسته است." نوما تواناییهاش
را از آموختن دانشهای غریب به دست نیاورده بود، بلکه از
سختگیریهای قومی قوی – که خود از آن بود- آموخته بود. نوما،
پادشاهیش را بس جدی میگرفت، زیرا بی درنگ آغاز کرد به بنای
شهری که به یاری خشونت و کشتار و اسلحه بنا شد؛ اما با شعار
رعایت قانون، حقوق و اخلاق!
جنگیدن تا حد ممکن کنار نهاده شد، اما برای پیشگیری از پیوستن
مردان به بی اخلاقی دشمنان. افیون ِ انسانها – دین- را بنا
گذاشت. نوما، بی که خود باوری به دین داشته باشد، آیینها و
آدابی بنا نهاد تا رومیان را تبدیل کند به شهروندان متمدن.
هنوز از شکل گیری ادبی نشان نیست.
گزیدهگان روم همیشه میکوشیدند تا
بازتابی باشند از پدران افسانهای. به زمان خود، سیاست خود را
به همانگونه پیش میگرفتند که پیشنمونهشان کرده بود. سناتور
سیسرو (43-106 پیش از میلاد) میخواست جنگجویی رومولوس و
عدالت نوما را با هم در خود داشته باشد. رومی واقعی، دهقان ِ
سخت کوشی است که به زمان حملهی دشمن تردید نمیکند در دفاع تا
آخرین قطرهی خون و هیچ ابا نمیکند حتا از کشتن فرزندان خود؛
زیرا دستور،
دستور
است. (این جملهی نازیها نیز هست:Befehl ist Befehl).
در چنین تصویری، جایی برای شعر نیست. با این همه، رومیان که با
غنای تمدن هلنی (یونانی) آشنا بودند؛ خوب میفهمیدند که مردان
جنگاور به حماسه نیاز دارند. وقتی شاعران نزدیک به سیسرو،
دوستانه اما مصمم از سرودن به خدمت دربار او سر باز زدند، خود
دست به کار شد و برای خود مدح سرود. ایدهی افلاتون باز زنده
شد. ویرژیل (ویرجیلیوس) در شعری برای هویت روم و رومیایی تاکید
میکند که هنر، دانش و ادبیات به کار نژادی نمیآیند که
وظیفهاش آقایی بر جهان است:
بگذار دیگران با ریختهگری برنج مذاب آسایش به دست آرند
[...] بی گمان در سخن پیش خواهند گرفت [...]
تو ای رومی، بیندیش: تو آقا زاده شدهای؛
این چالش توست: برپایی ِ صلح،
در پناه گرفتن ِ رعیت، از میان برداشتن آن که سر میپیچد!
خون، آنجا که نتواند روان شود، میخزد. نه تنها آدمهای آگاه
ِ گوشه گرفته از اجتماع چون کاتولوس، پروپرتیوس و اویدیوس عمر
و زندگی به خدمت شعر میگذارند، که گزیدهگان و پایوران نیز
نمیخواهند از غافله عقب بمانند. در پایان سدهی اول پیش از
میلاد، کوئینتیلیانوس به روشنی نکتهای را بیان میکند که
لیویوس در صد سال پیش فکرش را هم نمیکرد:
"هر کسی میداند که موسیقی- برای مثال- در دورانهای گذشته به
طور جدی به کار گرفته و عزیز داشته میشد و نوازندگان موسیقی
چون اورفئوس و لینوس همزمان شاعر و حکیم نیز بودند [...]
اورفئوس با موسیقی هموطنان خشن و خونخوارش را به آرامش
وامیداشت و نه تنها حیوانات که صخرهها و جنگلها را نیز به
جنبش میآورد..."
شعر شد نَقل و
نُقل مجلس، در همهی جمعها.
در تاریخ تمدن روم
از موجوداتی به سان هیتلر، استالین، مائو و پول پوت نامی نیست.
جستن اردوگاههای کار و کورههای آدم سوزی در دوران باستان
بیهوده است. اما کشتار همگانی سلتیهای باستان در بلژیک
امروزین دست کمی از آن ندارد. سزار میلیونها آدم نکشته است؟
نرو، با سوزاندن مسیحیان در سر ِ راه، رعیتاش را به بار عام
دعوت نکرد؟
اگر امپراتوران
روم رسانهی همگانی در اختیار داشتند، نمیتوان گفت جای رایش
سوم در کجا میبود.
اگر به
زندگینامهی امپراتوران که از آغاز سدهی دوم نوشته شده نگاهی
بیندازیم، میبینیم که سزارها نیز به موسیقی علاقه داشتند. و
در کنار آن، با نوشتن شعر میخواستند به شاعران نزدیک شوند تا
میخ حکومت را محکمتر بکوبند. شاعران به یکدیگر نیازمندند،
مگر نه؟ از همین رو است که امپراتوری از زمان اگوست (27 پیش از
میلاد – 14 پس از میلاد) جنبهی اسطورهای گرفت. امپراتور که
توانایی نظامی، اقتصادی و قضایی داشت، جنبهی روحانی نیز
میگیرد تا بتواند بر قلمرو بزرگ سلطه داشته باشد. او باید نقش
قانع کنندهی سایهی خدا را به شایستهگی بازی کند. سزار
(44-110) افسری بی رحم و سیاستمداری زیرک بود و در عین حال
سخنگویی توانا. سی و دو روز از رم به جنوب اسپانیا در راه
بود. دو جنگ بزرگ از سر گذراند، اما در میانهی راه و به وقت
استراحت، شعر بلندی نوشت با نام مناسب ِ "سفر". انگار همهی
زندگیش برای کنار نهادن و فراموش کردن زندگی یکنواخت و
کلافهی کنندهی جنگاوران باشد.
اگوست، خوش سلیقه
بود. شاید میخواست گناهان بزرگ خود را بشوید. کار خود را هم
سنگ مهسناس، ویرجیلیوس و هوراتیوس میدانست. گرچه این سه شاعر
سخت میکوشیدند استقلال داشته باشند. تردید نیست که اگوست
بااستعداد بود. نوشتههای مستند بسیاری دربارهی او در دست
است. از او چند نوشتهی فلسفی، سیزده کتاب زندگینامه و تعدادی
شعر باقی مانده است.
ماکروبیوس،
دانشمند سدهی پنجم، کوشیده است تا زندگی ادبی امپراتوران
دوران گذشته را گردآوری کند.
ناظمی یونانی سعی
کرده تا مدحی را به دست اگوست برساند، اما امپراتور وقت و حال
نداشته است. وقتی در خیابان به مردی برخورد، دید که به سویاش
آمده و برگی از آستین بیرون کشید و به او داد. مرد با خواندن
آن نوشته دست به جیب برد و چند دینار به امپراتور داد و گفت
اگر بیشتر در جیب داشت، میداد. امپراتور اگوست میخندد و به
مرد یونانی صدهزار سستر [sestertius] میبخشد.
پس، شعر سرمایهی
جمعی (بیتالمال) را هم نمایندهگی میکند. درست مثل صلهای که
پادشاهان ِ تاریخ به شاعران دادهاند.
از اگوست نوشتهای
(لوحه: epigram) به جا مانده که مارتلیاس شاعر سدهی نخست پس از میلاد، در شعری از آن یاد
میکند. اگر این درست باشد، باید در زمان جنگ پروجیا (40-41
پیش از میلاد) نوشته شده باشد. دربارهی حمایت فولویا از
مقاومت مارکوس آنتونیوس در برابر اوکتاویانوس. در این نوشته
آمده که فولویا، به تنگ آمده از هرزهگی آنوتونیوس، کوشیده تا
از سر انتقام او را به بستر خود بکشاند. در نوشتههای دیگر هم
از فولویا به عنوان زنی پرشور یاد شده است. در یکی از
نوشتههای تاریخی سدهی اول (ولیوس پاترکولوس) آمده که او "هیچ
زنانهگی نداشت، جز تن خودش".
در نوشتهی منسوب
به اگوست – آنچه مارتلیاس نقل کرده- آمده:
بخوان، آلوی ترش، این شش بیت اگوست را،
تو که
لاتین ِ خام مرا با نفرت میخوانی:
"به
گاهی که گلاپیرا گاییده میشود به دست آنتونیوس
فولویا میخواهد تا به مجازات بگایماش.
بگایماش؟ چه خواهد شد اگر مانیوس التماسام کند
تا
سخت بگایماش؟ به این خواهم اندیشید.
میگوید بکن مرا، یا که بجنگیم،
من
اما تن را فراتر از کیرم میدانم. مردان، آماده!"
تو،
اگوست ِ رومیایی، زبانی صریح میگزینی
و
تبرئهام میکنی از تهمت ِ زنا.
مانیوس
را نمیشناسیم، اما روشن است که امپراتور ِ آینده زبان تند به
کار گرفته تا دشمن سیاسیاش را تحقیر کند.
جنگ پروجیا پایان
نافرجام داشت. اکتاویانوس بر شهر چیره شد و سیصد افسر و سناتور
را در پانزدهم مارس سال چهل پیش از میلاد، در میدان شهر گردن
زد.
در شعر بلند حماسی
از والریوس فلوکوس مدح امپراتورانی را میخوانیم که یکیشان
دومیتیانوس (81-96) است. او گویا شاعر بوده و پاره شعرهایی از
او به جا مانده؛ از جمله در وصف تسخیر فلسطین به دست پدرش:
پسرت
مدح مینویسد از سقوط فلسطین
(او
میتواند) و برادرش دودگرفته و سیاه
از
آتش و خاکستر اورشلیم.
در زندگینامهای
که از او نوشته شده، پارهای نقل شده در وصف آرایش مو. کلمات
از زبان آشیل نقل شده که میخواهد یکی از پسران پریاموس را
بکشد، آگاه به این که خود نیز خواهد مرد:
نمیبینی چه زیبایم و چه درشت؟
با
این همه موهام به همان سرنوشت دچار خواهند شد
مردانه مرد باید تاب آرم خاکستری شدن موها را
هیچ
چیز برتر از زیبایی نیست
شوربختانه به همان کوتاهی.
دومیتیانوس مردی بسیار خشن و شکاک بود و
دشمن سیاسی را به دست خود شکنجه میکرد؛ با فروکردن گرز آتشین
در ماتحت و بریدن دست. با این همه مردی بود که صله میداد به
شاعران دربار. از جمله به کوئینتیلیانوس که بسیار به مدح او
پرداخته و این یکی از ادعاهاش در یکی از مدحهاست که:
اگر امپراتور نمیشد، بی شک شاعر میشد.
بسیاری از
امپراتوران پس از دومیتیانوس نیز به شعر و ادبیات پرداختهاند.
هاریانوس )117-138) لوحهای نوشته که به " محبوب ِ من، جان ِ گذرای من
[animula
vagula blandula]"
شهرت یافته است.
او ستمگر نبود،
گرچه تماشای اعدام یکی از تفریحاتاش بود.
مارکوس آورلیوس
(161-180) متفکری بود که تفکرات فلسفیش را به زبان یونانی
مینوشت.
جولیانوس مرتد
(361-363) خود را بیشتر فیلسوف میدانست.
گوردیانوس که در
سال 238 تنها سه هفته امپراتور بود، در جوانی سی کتاب حماسی
نوشته بود. از پس جنگها و جنایات بسیار که کرد، پیرتر و
بیمارتر از آن بود که بتواند بیشتر بر تخت بنشیند.
بهترین نمونهی
امپراتور ِ بد با علایق شاعرانه، نرو (54-68) است. وقتی پس از
مرگ پدر زناش، در هفده سالهگی امپراتور شد، دوران طلایی روم
آغاز شد که زمانهی اگوست را کمرنگ میکرد. در پنج سال نخست
بسیار محبوب بود. بیشتر از اینکه رفتار امپراتورمآب نداشت.
موسیقی، نمایش و ورزش را بیش از قانونگذاری ارج مینهاد.
هر چهار سال یک
بار کنکوری برگزار میکرد در رُم به نام "نرونیا" با
موسیقی-دکلمه، دو و میدانی و کالسکهرانی.
شاعر هم بود.
دربارهاش نوشتهاند که او پایهگذار شعر مدرن است.
پس از برنامهی
موفقیت آمیز نمایش در سال 64، اتفاق غریبی افتاد: مردم هنوز
جایگاهشان را ترک نکرده بودند که ساختمان فرو ریخت اما کسی
کشته نشد. نرو آن را نشانهای از حمایت آسمانی دید و
فیالبداهه سرودهایی نوشت. اندکی بعد حادثهی دیگری روی داد تا
او به دست تاریخنویسان با هومر برابر نهاده شود. وقتی مرکز
شهر رم در آتش میسوخت، بر صحن خانه ظاهر شد و شروع کرد به
خواندن سرودهی تروا، اما این بار همهی حادثه را به امروز
کشاند. البته ننوشتهاند که آن سروده از پیش آماده شده بود یا
فیالبداهه بود.
خوانندهی امروزی
نمیتواند تصویر نوازندهی ویلن از ارتش اس اس را پیش چشم
نیاورد، وقتی جایی خوانده باشد که نرو خود دستور آتش زدن رم را
داده بود. یک سال بعد، ناگزیر شد به زندگی خود پایان دهد. پیش
از مرگ چند بار تکرار کرد که:
کدام هنرمند در من میمیرد؟
نرو درک کرده بود
که امپراتور مدرن باید جلوهی اسطورهای هم داشته باشد. توان ِ
رومولوس همراه ارزشهای اگوست. با نشان دادن روشنفکری ِ قدرت،
میتوانی دل از رعیت ببری. امپراتور باید خدای جوان باشد؛ آشیل
زمانهی خود.
از نرو شعری به جا نمانده است. تنها
دربارهاش نوشتهاند. پرسیوس طنزی دربارهی او دارد که در آن
چند گفتاورد آورده است، با استفاده از کلمات یونانی. البته به
سخره. "کسی باید دست به قلم ببرد که اندکی شهامت کهن داشته
باشد. امپراتور میتواند بنویسد، اما باید
مرد
باشد و نه (Graeculus) یونانی".
نرو کشتن را به
دیگران وامینهاد. او مثل همهی ستمگران، باور داشت به نمایشی
که خود کارگرداناش بود. تنها زمانی که خود هنرپیشهی بزرگی
باشی، تماشاگر با لذت تا آخر نمایش خواهد نشست.
اگوست در بستر مرگ
از دوستاناش پرسید "نقش خود را در کمدی که زندگی نام دارد،
خوب بازی کردهام؟"
و جملهای افزود
که هر کمدی با آن پایان میگیرد:
اگر خوب بازی کردهایم، دست
بزنید
و بدرقهمان کنید با دست زدن.
نخستین ستمگر سرزمین کره شاعر بود. از
1494 تا 1506 شاه ِ کره بود. اینان شاهزاده خوانده میشدند و
تنها پس از مرگ عنوان شاه به آنان داده میشد. یکی از بیتهای
اوست این: دهان، دروازهی فاجعه
است / از این رو زبان جدا از تن میچرخد.
در بهار 1503،
وزیرش به خطا قطرهای شراب بر جامهی او ریخت. شاه به خشم آمد
و او را در جا به شکل وحشتناکی کشت و دستور داد همهی مردان
قبیلهاش را بکشند. اموالشان مصادره شد و زنان و دختران به
کنیزی گرفته شدند.
شعر برای او
دستاویزی بود در گریز از خود. در وصف زیبایی زنی سروده که باید
در خواب حفظ شود از بدی. دربارهی گل سروده که استعارهی
زنانهگی است و خود را پروانه نامیده که عاشق گل باشد.
شعرهایی نیز دارد
برای نامادری و قدرت مردم، درختان در زیر برف، زیبایی زنانه که
تنها با نگاهی گرسنهگی را رفع میکند. شعری در وصف زیبایی
طبیعت دارد که انگار در وصف آزادی است.
اما تنها بود و به
تنگ آمده از تنهایی. میخوانیم که تنهاش گذاشتهاند. از
سرگذشتاش میدانیم که به مشروب پناه برد. مرگ از آسمان تمنا
میکرد. همزمان به تحقیر مردم میپرداخت که قدرش را
نمیدانند. در وصفی پایان ناپذیر از خود، هشدار میدهد از
درباریان فریبکار. و انگار این کافی نباشد، وصف زیبایی را نیز
به آن میافزاید:
ابروانی به زیبایی برگ بید در بهار
چهرهای زیبا چون گلی که شبنم بر آن نشسته
گلی
سپید میگذارد میان لبهای سرخ
و با
دندان جر میدهد شکم پتیارهگان را.
شکم قربانی را
پاره میکرد و میگذاشت کنار بستر زنانشان. زنانی که خود شب
بعد بستر با او قسمت میکرد. شاه، زیبایی را میگذارد کنار ِ
انتقامجویی تا درباریان بدانند با چه کسی طرف هستند.
زندگی
انسان مثل شبنم است بر برگ
وقت
زیادی برای رسیدن نیست.
رسیدن در شعرهای
او همیشه ترجمه میشد به پارهگی شکم یکی از درباریان، تا
تسخیر همسر و دختر.
دربارهی فرانکو
زیاد نمیدانیم. شباهتی به دو همکار دیگرش هیتلر و موسولینی
ندارد. دو دیکتاتور نرسالار که پس از وراجی مفصل به هیجان آمده
از هورای جمعیت میرفتند به اندرونی تا اولین زنی را که دیدند،
بکشند به بستر.
کسی نمیداند چه
فکر میکرد و به چه فکر میکرد.
برای آدمهای
پیراموناش مثل ماهی لغزان بود. غیر قابل پیش بینی و دست
نایافتنی. همهی زندگی با یک زن به سر برد. یک دختر داشت و چند
نوه. در پیراموناش کثافت کاری بسیار بود، بدمستی در ملاءعام،
زنا، طلاق. او علاقهای به مشروب نداشت و جلوی زنان زیبا دست و
پا گم نمیکرد. پس از کار میرفت خانه. قایقرانی و ماهیگیری
دوست داشت.
با خیلی چیزها
ضدیت داشت. ترس پارانویا از فراماسونها، سرخها (Los
rojos) که نامی بود برای کمونیستها، آنارشیستها و سوسیالیستها.
به سال 1936
علاقهای به شرکت در کودتا نشان نداد. از سر اتفاق، پس از مرگ
مولا [Mola]
در 1936، جانشین او شد. رییس دولت ناسیونالیستی و از 1939، پس
از سقوط بارسلون و مادرید و پایان جنگ داخلی قدرتمندترین
ژنرال اسپانیا.
این مرد ناشناس ِ
بی خاصیت تنها یک ویژهگی داشت. در بسیاری موقعیتها اشک به
چشم میآورد. وقتی واژهگان "وطن"، "وظیفه" و "شرف" میشنید،
به عکس موسولینی که به هیجان جنسی میآمد، اشک در چشم جمع
میکرد. پس از آنکه در 1973، جدایی طلبان باسک مورد
اعتمادترین فرد نزدیک به او و جانشیناش را کشتند، با چشم سرخ
از اشک گفت که "آخرین وابستهگیام به جهان را بریدند."
آدم فکر میکند
بیمار درماندهای چون مظفرالدین شاه بود که بر اسپانیا حکومت
میکرد. اما هم او با یا بدون اشک در چشم، بی ترحم پای حکم
بسیاری را امضا کرد؛ بی اعتنا به اعتراضات فراگیر از داخل و
خارج. به هیچ درخواست از واتیکان هم اعتنا نمیکرد.
شگفتتر اما کار ِ
فرانکو در نوشتن رمان است. در زمستان 1940-1941، دو سال پیش از
پایان گرفتن جنگ داخلی، در اسپانیای فقیر و درمانده از جنگ
داخلی و رنج عواقب جنگ دوم جهانی در اروپا، در اتاق کارش قدم
میزد و متن رمانی را تقریر میکرد. وقتی تمام شد، داد به دو
روزنامهنگار برای ویرایش.
حاصل کار در 1942
منتشر شد. رازا [Raza] (نژاد / خلق). رازا تقدیم شده بود به "نسل جوان اسپانیا".
رمانی پر از دروغ.
وقتی فیلمی بر اساس آن ساخته شد، سانسورش کرد. به این هم قانع
نشد. داد فیلم دیگری از روی آن ساختند، با بازبینی خودش. برای
پاک کردن هر چه در حافظهی نسل مانده بود. بدون هیچ نشانهای
از زندان، شکنجه و کشتن دهها هزار انسان.
بدون ریختن حتا یک
قطره اشک.
از مائوتسه دونگ،
جز کتاب معروف "سرخ" دیوان شعر هم مانده است.
مائو در 1968 با
خط خود و شرحهای تاریخی، مجموعه را به چاپ رساند. به این امید
که "دهقانان بدون سواد هم بتوانند" آن را بخوانند. مائو که
میخواست فرهنگ کهن چین را به تمامی نابود کند، شعر مدرن را
زبالهی بی شکل میدانست و شعرهاش همه تقلید از نمونههای کهن
است.
شعرها همه مربوط
به پیش از 1949، سال اعلام جمهوری خلق چین است.
هیچ کس دیکتاتور
زاده نمیشود. مائو هم آن زمان دیکتاتور نبود. این شعرها هم
مال دیکتاتور نیستند.
مائو در یادداشت
بر شعرها نوشته که گاه از شعری کهن الهام گرفته و با حفظ وزن،
متن و محتوا را تغییر داده است.
نکته اما در یک
تناقض است. مائو که خود را موظف میدانست فرهنگ کهن چین را
نابود کند، چرا این اندازه به آن وابسته است؟
نقش مائو در این
شعرها، نقش کسی که به نوگرایی سیاسی و اجتماعی اعتقاد داشت،
نقش کسی است که در سنت ادبی کهن ریشه دارد.
فرمان او به رعیت
که باید جای پای او را دنبال کند؛ پس کجاست؟ در زمان انقلاب
فرهنگی، هر کسی که جرأت نوشتن شعر به سبک کلاسیک به خود
میداد، به اردوگاه کار تبعید میشد. تنها کس که در امان بود،
خود ِ مائو بود.
اما نوشتههای
مائو آیا میتوانند با کارهای کهن برابری کنند؟ بسیاری از
مائوئیستهای سرسخت به این اعتقاد دارند. بسیاری از مدرن
گرایان چینی اگر گزیدههای شعری ببینند که تکهای از مائو در
آن آمده، آن را توهین میخوانند. با این تناقض چه میتوان کرد؟
یکی از چین شناسان
بزرگ انگلیسی، آرتور والی [Arthur
Waley] به طنز پاسخ درخوری داده است. وقتی
کسی نظرش را دربارهی شعر مائو پرسید، پاسخ داد:
بدتر از نقاشیهای هیتلر، اما نه به
خوبی نوشتههای چرچیل!
پرسش نخست هنوز بر
جاست: چرا دیکتاتورها، آدمکشها و جنایتکاران تاریخ به شعر و
ادبیات پرداختهاند؟ چرا تنها به نوشتن بیانیه و اعلامیه بسنده
نکردند؟
دستکش به دست
کنیم و به بررسی ژرفتری بپردازیم. بررسی "شعر" کاراچیچ؛ قصاب
بوسنی، رمان گوبلز، رمان موسولینی، "شعر"های استالین و ....
کوشیار پارسی
اکتبر 2011
دستمایگان:
1-
Cassius Dio,
Vier Keizers. Athenaeum-Polak&van Gennep, Amsterdam, 2000.
2-
Livius,
Zonen van Mars. De geschiedenis van Rome 1-X. Querido,
Amsterdam,2007.
3-
Macrobius,
Saturnalia II.4.31.
4-
Tacitus,
Keizers van Rome. Athenaeum-Polak&van
Gennep, Amsterdam, 1996.
5-
Jan Meyers,
Mussert, een politiek ;even. Aspekt, Soesterberg, 2005.
6-
Mao,
De eenzame strijd van minster van Defensie Peng. Mao, het
Onbekende verhaal. Forum, Amsterdam, 2005. P. 564-579.
یادداشت:
در گیر و دار بازنویسی این جستار به نوشته-معرفی از آقای حسین نوش آذر برخوردم
در سایت فارسی بی بی سی.
عنوان نوشته حسین نوشآذر:وقتی که دیکتاتورها شاعر میشوند، در معرفی
کتاب: دیکتاتورها شعر میگویند که در آلمان منتشر شده
است.
نشانی نوشته در سایت بی بی سی:
http://www.bbc.co.uk/persian/arts/2011/10/111031_l42_dictator_poet_nushazar.shtml
عنوان کتاب به زبان آلمانی:
Konstantin Kamiskij; Albrecht Koschorke: Despoten dichten: Sprachkinst und
Gewalt
Konstanz University Press
نیز در یکی از سایتهای ایران دیدم که به مناسبت بزرگداشت حافظ، جمعی در شیراز
گرد آمدهاند که نخود هر آش، محمود احمدی نژاد نیز آنجا بوده
و رباعی از خود در وصف امام زمان خوانده است. لابد به زودی
دیوان شعری از او نیز منتشر خواهد شد. اینگونه، عجیب نخواهد
بود که دیوان شعری از اسداله لاجوردی و باقی تیرخلاص زنان هم
منتشر شود.
|