میان هنر و کیچ: ادامه‏ی جستار سنجش ادبی ِ کار ِ دیکتاتورهای اهل قلم

 

کوشیار پارسی

شاه‏کار ِ مردان / ستم‏گران اهل شعر و موسیقی

 

مردی که حرفه‏اش کشتار است، چه می‏کند اگر دمی هیچ کار نداشته باشد؟ چنگ به دست می‏گیرد و از خدایان و پهلوانان می‏خواند.

کشتار، پیش شرط ِ شعر است. هیچ‏کس به‏تر از شاعر – که در کشتن مهارت دارد- این را درک نمی‏کند.

در کتاب نهم ایلیاد سه مرد می‏روند سوی آشیل که به حسرت و خشم کنار کشیده از جنگ تا مشکل با آگاممنون را حل کرده و باز به جنگ برگردد.

 

پس آنگاه رسیدند به اردو و کشتی‏های میرمیدون

یافتندش، جانی به لذت از صدای ساز

ساز زیبا با خرک نقره‏ای سیم‏ها

غنیمت به دست آورده از ویرانی شهر

به لذتی وافر، می‏خواند از شاه‏کار ِ مردان.

 

آشیل دوست دارد چنگی بنوازد که صاحب‏اش را به دست خود کشته. بریسئیس را از چنگ‏اش ربوده‏اند. حال که او نیست به همین بسنده می‏کند.

 

کشتن و سرودن هم‏گام‏اند. یونانیان که در تربیت فرزندان به جنگاوری و موسیقی توجه بسیار داشتند، چنین می‏اندیشیدند. تیرتایوس، شاعر اسپارتا (سده‏ی هفتم پیش از میلاد) چکامه‏هاش را به انگیختن شجاعت در جنگ می‏سرود، آشیلوس در مارتون می‏جنگید، سقراط خود جنگ‏جوی بی ترحمی بود که در سلول زندان آغاز به نوشتن شعر کرد.

شعر و شمشیر در دو کفه‏ی ترازو بودند. آنگاه فیلسوفان آمدند.

افلاتون (سده‏ی چهارم پیش از میلاد) در جمهور – یکی از خطاترین کتاب‏های باستان-  بر اساس سه بخش جان، تقسیم بندی خاصی از کار پیش‏نهاد می‏کند. مثل دو اسب ارابه که به دست مهتری قوی رانده می‏شوند. یکی اسب تنها می‏خواهد بخورد و بخوابد و جفت‏گیری کند و دیگری شجاع است و خواستار پیش‏رفت. این دو گرایش متضاد را تنها عقل سلیم می‏تواند مهار کند. جامعه چنین است. انبوه ِ ابلهان که تسلیم ِ لذت‏های خُرداند و چون تربیت ناشدنی‏اند؛ تنها به کارهای پست می‏آیند. مردان جنگ‏جو به تمرین می‏پردازند و مدام در سایه‏ی سلاح به سر می‏برند. نظم دقیق تکنوکرات به بخش‏بندی انسان‏ها می‏پردازد. هم این‏ها رهبران آینده را خواهند گزید. رهبری که همه‏ی زندگی به ریاضی و ماوراءالطبیعه پرداخته تا در پنجاه ساله‏گی سرآمد ِ خونتای فیلسوفان بشود.

افلاتون با خوارشماری بدن و ترس‏اش از احساسات دشمنانه، در برابر ِ ادبیات ایستاده است. از دید او داستان‏های هسیودوس انباشته‏اند از یاوه‏های غیرقابل باور درباره‏ی خدایان و پهلوانان که اسیر نیازهای خودشان‏اند. شرح و وصف آنان از جهان زیرین، خواننده را می‏ترساند. شعرها نیز از دید او بر پایه‏ی شناخت درست از ماوراءالطبیعه نیستند. در جامعه‏ی با نظم درست، جایی برای هنر ِ تشویق‏گر ِ احساسات ِ درست نیست.

سقراط می‏گوید:"آیا باید شاعران را تحت نظر بگیریم و آیا تنها آنان‏اند که باید به زور وادارشان کنیم به گزینش، تا در شعرشان تصویری از نیکی بازتاب دهند، یا چشم بپوشند از شعر و شاعری؟ یا که باید هنرمندان دیگر را نیز مهار کرده و وادارشان کنیم تا شر، بی بند و باری، بردگی و زشتی را بازتاب دهند، چه در تندیس، چه در شکل زنده‏ی درون بناها، یا هر شکل هنری دیگر؟ تا که بتوانیم آنان را – اگر کار دیگری نتوانند- بازداریم از هر گونه کار؟ از این که نمی‏خواهیم نگهبانان ما در میان تصویرهای زشتی تربیت شوند، هم‏چون چراگاهی بد، که روز از پس ِ روز، اندک اندک گیاه ِ زهرآلود بچرند و تبدیل شوند به انبوهی فساد در جان."

 

خیر، باید به جست و جوی هنرمندانی باشیم که به غنای جان می‏افزایند، هم‏چون نسیمی از سرزمین‏های پاک. افلاتون به کارکرد قوی شعر و موسیقی خوب آگاه بود:

"مگر درستی تربیت موسیقایی به خاطر ریتم و هارمونی، بیش از هر چیزی، نفوذ در درون جان نیست و انگیزش آن به دلیل آراستگی ِ آنانی که در وجود خود دارند؟"

 

افلاتون همه‏ی هنر "بی بند و بار" را از آرمان‏شهر اسپارتایی خود بیرون می‏راند. این اشراف‏زاده‏ی شکست خورده در سیاست، به بدترین شکلی از واژگان در راندن شعر استفاده کرده است.

 

از زمان افلاتون، رابطه‏ی شعر با حکومت دچار مشکل شده است. پادشاه می‏تواند متفکر باشد، حتا تحصیل کرده. او می‏تواند به خطابه سلطه داشته باشد تا با سخن دل رعیت و شنونده‏گان را به تپش تند وادارد، اما پادشاهی که آواز می‏خواند یا به وزن کلام پای‏بند است، مشکوک است. این آدم تعادل ندارد. شاعری همراه است با دیوانه‏گی. کنار ِ دیوانه‏گی ِ معشوق و مجنون، شکل سومی از دیوانه‏گی نیز وجود دارد: دیوانه‏گی ایزدبانوان [Muses]:

"ایزدبانو جان ِ جوان و باکره را می‏گیرد، بیدارش می‏کند و به خلسه می‏کشاند، الهام می‏دهد به ترانه و شکل‏های دیگر شعر و با ستایش از بی‏شمار کارهای قهرمانانه‏ی اجداد، نسل‏های آینده را تربیت می‏کند. آن که بی دیوانه‏گی ایزدبانوان به دروازه‏ی هنر شعر نزدیک شود، به این خیال که توانایی سرودن شعر خواهد داشت، بی مایه می‏ماند و درک او از شعر بی رنگ خواهد شد در دیوانه‏گی آنان که دیوانه‏اند."

 

رومی‏ها اما از این خلسه هیچ ابا نداشتند. پادشاهان اسطوره‏ای‏شان نیز. رومولوس، پدر بنیادگذار، از افسران باستان بود که هیچ تردید نکرده بود در ربودن باکره‏گان اقوام نزدیک. درباره‏ی جانشین او نوما پومپیلیوس می‏گویند که نزد فیثاغورث درس خوانده بود، گرچه لیویوس به خون‏سردی می‏گوید که " استاد (فیثاغورث) یک سده پس از نوما می‏زیسته است." نوما توانایی‏هاش را از آموختن دانش‏های غریب به دست نیاورده بود، بلکه از سخت‏گیری‏های قومی قوی – که خود از آن بود- آموخته بود. نوما، پادشاهی‏ش را بس جدی می‏گرفت، زیرا بی درنگ آغاز کرد به بنای شهری که به یاری خشونت و کشتار و اسلحه بنا شد؛ اما با شعار رعایت قانون، حقوق و اخلاق!

جنگیدن تا حد ممکن کنار نهاده شد، اما برای پیش‏گیری از پیوستن مردان به بی اخلاقی دشمنان. افیون ِ انسان‏ها – دین- را بنا گذاشت. نوما، بی که خود باوری به دین داشته باشد، آیین‏ها و آدابی بنا نهاد تا رومیان را تبدیل کند به شهروندان متمدن. هنوز از شکل گیری ادبی نشان نیست.

گزیده‏گان روم همیشه می‏کوشیدند تا بازتابی باشند از پدران افسانه‏ای. به زمان خود، سیاست خود را به همان‏گونه پیش می‏گرفتند که پیش‏نمونه‏شان کرده بود. سناتور سیسرو (43-106 پیش از میلاد) می‏خواست جنگ‏جویی رومولوس و عدالت نوما را با هم در خود داشته باشد. رومی واقعی، دهقان ِ سخت کوشی است که به زمان حمله‏ی دشمن تردید نمی‏کند در دفاع تا آخرین قطره‏ی خون و هیچ ابا نمی‏کند حتا از کشتن فرزندان خود؛ زیرا دستور، دستور است. (این جمله‏ی نازی‏ها نیز هست:Befehl ist Befehl).

در چنین تصویری، جایی برای شعر نیست. با این همه، رومیان که با غنای تمدن هلنی (یونانی) آشنا بودند؛ خوب می‏فهمیدند که مردان جنگاور به حماسه نیاز دارند. وقتی شاعران نزدیک به سیسرو، دوستانه اما مصمم از سرودن به خدمت دربار او سر باز زدند، خود دست به کار شد و برای خود مدح سرود. ایده‏ی افلاتون باز زنده شد. ویرژیل (ویرجیلیوس) در شعری برای هویت روم و رومیایی تاکید می‏کند که هنر، دانش و ادبیات به کار نژادی نمی‏آیند که وظیفه‏اش آقایی بر جهان است:

بگذار دیگران با ریخته‏گری برنج مذاب آسایش به دست آرند

[...] بی گمان در سخن پیش خواهند گرفت [...]

تو ای رومی، بیندیش: تو آقا زاده شده‏ای؛

این چالش توست: برپایی ِ صلح،

در پناه گرفتن ِ رعیت، از میان برداشتن آن که سر می‏پیچد!

 

خون، آن‏جا که نتواند روان شود، می‏خزد. نه تنها آدم‏های آگاه ِ گوشه گرفته از اجتماع چون کاتولوس، پروپرتیوس و اویدیوس عمر و زندگی به خدمت شعر می‏گذارند، که گزیده‏گان و پایوران نیز نمی‏خواهند از غافله عقب بمانند. در پایان سده‏ی اول پیش از میلاد، کوئینتیلیانوس به روشنی نکته‏ای را بیان می‏کند که لیویوس در صد سال پیش فکرش را هم نمی‏کرد:

"هر کسی می‏داند که موسیقی- برای مثال- در دوران‏های گذشته به طور جدی به کار گرفته و عزیز داشته می‏شد و نوازندگان موسیقی چون اورفئوس و لینوس هم‏زمان شاعر و حکیم نیز بودند [...] اورفئوس با موسیقی هم‏وطنان خشن و خون‏خوارش را به آرامش وامی‏داشت و نه تنها حیوانات که صخره‏ها و جنگل‏ها را نیز به جنبش می‏آورد..."

 

شعر شد نَقل و نُقل مجلس، در همه‏ی جمع‏ها.

در تاریخ تمدن روم از موجوداتی به سان هیتلر، استالین، مائو و پول پوت نامی نیست. جستن اردوگاه‏های کار و کوره‏های آدم سوزی در دوران باستان بی‏هوده است. اما کشتار همگانی سلتی‏های باستان در بلژیک امروزین دست کمی از آن ندارد. سزار میلیون‏ها آدم نکشته است؟ نرو، با سوزاندن مسیحیان در سر ِ راه، رعیت‏اش را به بار عام دعوت نکرد؟

اگر امپراتوران روم رسانه‏ی همگانی در اختیار داشتند، نمی‏توان گفت جای رایش سوم در کجا می‏بود.

اگر به زندگی‏نامه‏ی امپراتوران که از آغاز سده‏ی دوم نوشته شده نگاهی بیندازیم، می‏بینیم که سزارها نیز به موسیقی علاقه داشتند. و در کنار آن، با نوشتن شعر می‏خواستند به شاعران نزدیک شوند تا میخ حکومت را محکم‏تر بکوبند. شاعران به یک‏دیگر نیازمندند، مگر نه؟ از همین رو است که امپراتوری از زمان اگوست (27 پیش از میلاد – 14 پس از میلاد) جنبه‏ی اسطوره‏ای گرفت. امپراتور که توانایی نظامی، اقتصادی و قضایی داشت، جنبه‏ی روحانی نیز می‏گیرد تا بتواند بر قلمرو بزرگ سلطه داشته باشد. او باید نقش قانع کننده‏ی سایه‏ی خدا را به شایسته‏گی بازی کند. سزار (44-110) افسری بی رحم و سیاست‏مداری زیرک بود و در عین حال سخن‏گویی توانا. سی و دو روز از رم به جنوب اسپانیا در راه بود. دو جنگ بزرگ از سر گذراند، اما در میانه‏ی راه و به وقت استراحت، شعر بلندی نوشت با نام مناسب ِ "سفر". انگار همه‏ی زندگی‏ش برای کنار نهادن و فراموش کردن زندگی یک‏نواخت و کلافه‏ی کننده‏ی جنگاوران باشد.

اگوست، خوش سلیقه بود. شاید می‏خواست گناهان بزرگ خود را بشوید. کار خود را هم سنگ مه‏سناس، ویرجیلیوس و هوراتیوس می‏دانست. گرچه این سه شاعر سخت می‏کوشیدند استقلال داشته باشند. تردید نیست که اگوست بااستعداد بود. نوشته‏های مستند بسیاری درباره‏ی او در دست است. از او چند نوشته‏ی فلسفی، سیزده کتاب زندگی‏نامه و تعدادی شعر باقی مانده است.

 

ماکروبیوس، دانش‏مند سده‏ی پنجم، کوشیده است تا زندگی ادبی امپراتوران دوران گذشته را گردآوری کند.

ناظمی یونانی سعی کرده تا مدحی را به دست اگوست برساند، اما امپراتور وقت و حال نداشته است. وقتی در خیابان به مردی برخورد، دید که به سوی‏اش آمده و برگی از آستین بیرون کشید و به او داد. مرد با خواندن آن نوشته دست به جیب برد و چند دینار به امپراتور داد و گفت اگر بیش‏تر در جیب داشت، می‏داد. امپراتور اگوست می‏خندد و به مرد یونانی صدهزار سستر [sestertius] می‏بخشد.

پس، شعر سرمایه‏ی جمعی (بیت‏المال) را هم نماینده‏گی می‏کند. درست مثل صله‏ای که پادشاهان ِ تاریخ به شاعران داده‏اند.

از اگوست نوشته‏ای (لوحه: epigram) به جا مانده که مارتلیاس شاعر سده‏ی نخست پس از میلاد، در شعری از آن یاد می‏کند. اگر این درست باشد، باید در زمان جنگ پروجیا (40-41 پیش از میلاد) نوشته شده باشد. درباره‏ی حمایت فولویا از مقاومت مارکوس آنتونیوس در برابر اوکتاویانوس. در این نوشته آمده که فولویا، به تنگ آمده از هرزه‏گی آنوتونیوس، کوشیده تا از سر انتقام او را به بستر خود بکشاند. در نوشته‏های دیگر هم از فولویا به عنوان زنی پرشور یاد شده است. در یکی از نوشته‏های تاریخی سده‏ی اول (ولیوس پاترکولوس) آمده که او "هیچ زنانه‏گی نداشت، جز تن خودش".

در نوشته‏ی منسوب به اگوست – آن‏چه مارتلیاس نقل کرده- آمده:

 

بخوان، آلوی ترش، این شش بیت اگوست را،

تو که لاتین ِ خام مرا با نفرت می‏خوانی:

 

"به گاهی که گلاپیرا گاییده می‏شود به دست آنتونیوس

فولویا می‏خواهد تا به مجازات بگایم‏اش.

بگایم‏اش؟ چه خواهد شد اگر مانیوس التماس‏ام کند

تا سخت بگایم‏اش؟ به این خواهم اندیشید.

 

می‏گوید بکن مرا، یا که بجنگیم،

من اما تن را فراتر از کیرم می‏دانم. مردان، آماده!"

 

تو، اگوست ِ رومیایی، زبانی صریح می‏گزینی

و تبرئه‏ام می‏کنی از تهمت ِ زنا.

 

مانیوس را نمی‏شناسیم، اما روشن است که امپراتور ِ آینده زبان تند به کار گرفته تا دشمن سیاسی‏اش را تحقیر کند.

جنگ پروجیا پایان نافرجام داشت. اکتاویانوس بر شهر چیره شد و سیصد افسر و سناتور را در پانزدهم مارس سال چهل پیش از میلاد، در میدان شهر گردن زد.

 

در شعر بلند حماسی از والریوس فلوکوس مدح امپراتورانی را می‏خوانیم که یکی‏شان دومیتیانوس (81-96) است. او گویا شاعر بوده و پاره شعرهایی از او به جا مانده؛ از جمله در وصف تسخیر فلسطین به دست پدرش:

پسرت مدح می‏نویسد از سقوط فلسطین

(او می‏تواند) و برادرش دودگرفته و سیاه

از آتش و خاکستر اورشلیم.

 

در زندگی‏نامه‏ای که از او نوشته شده، پاره‏ای نقل شده در وصف آرایش مو. کلمات از زبان آشیل نقل شده که می‏خواهد یکی از پسران پریاموس را بکشد، آگاه به این که خود نیز خواهد مرد:

نمی‏بینی چه زیبایم و چه درشت؟

با این همه موهام به همان سرنوشت دچار خواهند شد

مردانه مرد باید تاب آرم خاکستری شدن موها را

هیچ چیز برتر از زیبایی نیست

شوربختانه به همان کوتاهی.

 

دومیتیانوس مردی بسیار خشن و شکاک بود و دشمن سیاسی را به دست خود شکنجه می‏کرد؛ با فروکردن گرز آتشین در ماتحت و بریدن دست. با این همه مردی بود که صله می‏داد به شاعران دربار. از جمله به کوئینتیلیانوس که بسیار به مدح او پرداخته و این یکی از ادعاهاش در یکی از مدح‏هاست که: اگر امپراتور نمی‏شد، بی شک شاعر می‏شد.

 

بسیاری از امپراتوران پس از دومیتیانوس نیز به شعر و ادبیات پرداخته‏اند. هاریانوس )117-138) لوحه‏ای نوشته که به " محبوب ِ من، جان ِ گذرای من [animula vagula blandula]" شهرت یافته است.

او ستم‏گر نبود، گرچه تماشای اعدام یکی از تفریحات‏اش بود.

مارکوس آورلیوس (161-180) متفکری بود که تفکرات فلسفی‏ش را به زبان یونانی می‏نوشت.

جولیانوس مرتد (361-363) خود را بیش‏تر فیلسوف می‏دانست.

گوردیانوس که در سال 238 تنها سه هفته امپراتور بود، در جوانی سی کتاب حماسی نوشته بود. از پس جنگ‏ها و جنایات بسیار که کرد، پیرتر و بیمارتر از آن بود که بتواند بیش‏تر بر تخت بنشیند.

به‏ترین نمونه‏ی امپراتور ِ بد با علایق شاعرانه، نرو (54-68) است. وقتی پس از مرگ پدر زن‏اش، در هفده ساله‏گی امپراتور شد، دوران طلایی روم آغاز شد که زمانه‏ی اگوست را کم‏رنگ می‏کرد. در پنج سال نخست بسیار محبوب بود. بیش‏تر از این‏که رفتار امپراتورمآب نداشت. موسیقی، نمایش و ورزش را بیش از قانون‏گذاری ارج می‏نهاد.

هر چهار سال یک بار کنکوری برگزار می‏کرد در رُم به نام "نرونیا" با موسیقی-دکلمه، دو و میدانی و کالسکه‏رانی.

شاعر هم بود. درباره‏اش نوشته‏اند که او پایه‏گذار شعر مدرن است.

پس از برنامه‏ی موفقیت آمیز نمایش در سال 64، اتفاق غریبی افتاد: مردم هنوز جای‏گاه‏شان را ترک نکرده بودند که ساختمان فرو ریخت اما کسی کشته نشد. نرو آن را نشانه‏ای از حمایت آسمانی دید و فی‏البداهه سرودهایی نوشت. اندکی بعد حادثه‏ی دیگری روی داد تا او به دست تاریخ‏نویسان با هومر برابر نهاده شود. وقتی مرکز شهر رم در آتش می‏سوخت، بر صحن خانه ظاهر شد و شروع کرد به خواندن سروده‏ی تروا، اما این بار همه‏ی حادثه را به امروز کشاند. البته ننوشته‏اند که آن سروده از پیش آماده شده بود یا فی‏البداهه بود.

خواننده‏ی امروزی نمی‏تواند تصویر نوازنده‏ی ویلن از ارتش اس اس را پیش چشم نیاورد، وقتی جایی خوانده باشد که نرو خود دستور آتش زدن رم را داده بود. یک سال بعد، ناگزیر شد به زندگی خود پایان دهد. پیش از مرگ چند بار تکرار کرد که:

                        کدام هنرمند در من می‏میرد؟

نرو درک کرده بود که امپراتور مدرن باید جلوه‏ی اسطوره‏ای هم داشته باشد. توان ِ رومولوس همراه ارزش‏های اگوست. با نشان دادن روشن‏فکری ِ قدرت، می‏توانی دل از رعیت ببری. امپراتور باید خدای جوان باشد؛ آشیل زمانه‏ی خود.

از نرو شعری به جا نمانده است. تنها درباره‏اش نوشته‏اند. پرسیوس طنزی درباره‏ی او دارد که در آن چند گفتاورد آورده است، با استفاده از کلمات یونانی. البته به سخره. "کسی باید دست به قلم ببرد که اندکی شهامت کهن داشته باشد. امپراتور می‏تواند بنویسد، اما باید مرد باشد و نه (Graeculus) یونانی".

نرو کشتن را به دیگران وامی‏نهاد. او مثل همه‏ی ستم‏گران، باور داشت به نمایشی که خود کارگردان‏اش بود. تنها زمانی که خود هنرپیشه‏ی بزرگی باشی، تماشاگر با لذت تا آخر نمایش خواهد نشست.

اگوست در بستر مرگ از دوستان‏اش پرسید "نقش خود را در کمدی که زندگی نام دارد، خوب بازی کرده‏ام؟"

و جمله‏ای افزود که هر کمدی با آن پایان می‏گیرد:

            اگر خوب بازی کرده‏ایم، دست بزنید

            و بدرقه‏مان کنید با دست زدن.

 

نخستین ستم‏گر سرزمین کره شاعر بود. از 1494 تا 1506 شاه ِ کره بود. اینان شاه‏زاده خوانده می‏شدند و تنها پس از مرگ عنوان شاه به آنان داده می‏شد. یکی از بیت‏های اوست این: دهان، دروازه‏ی فاجعه است / از این رو زبان جدا از تن می‏چرخد.

در بهار 1503، وزیرش به خطا قطره‏ای شراب بر جامه‏ی او ریخت. شاه به خشم آمد و او را در جا به شکل وحشت‏ناکی کشت و دستور داد همه‏ی مردان قبیله‏اش را بکشند. اموال‏شان مصادره شد و زنان و دختران به کنیزی گرفته شدند.

شعر برای او دستاویزی بود در گریز از خود. در وصف زیبایی زنی سروده که باید در خواب حفظ شود از بدی. درباره‏ی گل سروده که استعاره‏ی زنانه‏گی است و خود را پروانه نامیده که عاشق گل باشد.

شعرهایی نیز دارد برای نامادری و قدرت مردم، درختان در زیر برف، زیبایی زنانه که تنها با نگاهی گرسنه‏گی را رفع می‏کند. شعری در وصف زیبایی طبیعت دارد که انگار در وصف آزادی است.

اما تنها بود و به تنگ آمده از تنهایی. می‏خوانیم که تنهاش گذاشته‏اند. از سرگذشت‏اش می‏دانیم که به مشروب پناه برد. مرگ از آسمان تمنا می‏کرد. هم‏زمان به تحقیر مردم می‏پرداخت که قدرش را نمی‏دانند. در وصفی پایان ناپذیر از خود، هشدار می‏دهد از درباریان فریب‏کار. و انگار این کافی نباشد، وصف زیبایی را نیز به آن می‏افزاید:

ابروانی به زیبایی برگ بید در بهار

چهره‏ای زیبا چون گلی که شبنم بر آن نشسته

گلی سپید می‏گذارد میان لب‏های سرخ

و با دندان جر می‏دهد شکم پتیاره‏گان را.

شکم قربانی را پاره می‏کرد و می‏گذاشت کنار بستر زنان‏شان. زنانی که خود شب بعد بستر با او قسمت می‏کرد. شاه، زیبایی را می‏گذارد کنار ِ انتقام‏جویی تا درباریان بدانند با چه کسی طرف هستند.

زندگی انسان مثل شبنم است بر برگ

وقت زیادی برای رسیدن نیست.

رسیدن در شعرهای او همیشه ترجمه می‏شد به پاره‏گی شکم یکی از درباریان، تا تسخیر همسر و دختر.

 

درباره‏ی فرانکو زیاد نمی‏دانیم. شباهتی به دو همکار دیگرش هیتلر و موسولینی ندارد. دو دیکتاتور نرسالار که پس از وراجی مفصل به هیجان آمده از هورای جمعیت می‏رفتند به اندرونی تا اولین زنی را که دیدند، بکشند به بستر.

کسی نمی‏داند چه فکر می‏کرد و به چه فکر می‏کرد.

برای آدم‏های پیرامون‏اش مثل ماهی لغزان بود. غیر قابل پیش بینی و دست نایافتنی. همه‏ی زندگی با یک زن به سر برد. یک دختر داشت و چند نوه. در پیرامون‏اش کثافت کاری بسیار بود، بدمستی در ملاءعام، زنا، طلاق. او علاقه‏ای به مشروب نداشت و جلوی زنان زیبا دست و پا گم نمی‏کرد. پس از کار می‏رفت خانه. قایق‏رانی و ماهی‏گیری دوست داشت.

با خیلی چیزها ضدیت داشت. ترس پارانویا از فراماسون‏ها، سرخ‏ها (Los rojos) که نامی بود برای کمونیست‏ها، آنارشیست‏ها و سوسیالیست‏ها.

به سال 1936 علاقه‏ای به شرکت در کودتا نشان نداد. از سر اتفاق، پس از مرگ مولا [Mola] در 1936، جانشین او شد. رییس دولت ناسیونالیستی و از 1939، پس از سقوط بارسلون و مادرید و پایان جنگ داخلی قدرت‏مندترین ژنرال اسپانیا.

 

این مرد ناشناس ِ بی خاصیت تنها یک ویژه‏گی داشت. در بسیاری موقعیت‏ها اشک به چشم می‏آورد. وقتی واژه‏گان "وطن"، "وظیفه" و "شرف" می‏شنید، به عکس موسولینی که به هیجان جنسی می‏آمد، اشک در چشم جمع می‏کرد. پس از آن‏که در 1973، جدایی طلبان باسک مورد اعتمادترین فرد نزدیک به او و جانشین‏اش را کشتند، با چشم سرخ از اشک گفت که "آخرین وابسته‏گی‏ام به جهان را بریدند."

آدم فکر می‏کند بیمار درمانده‏ای چون مظفرالدین شاه بود که بر اسپانیا حکومت می‏کرد. اما هم او با یا بدون اشک در چشم، بی ترحم پای حکم بسیاری را امضا کرد؛ بی اعتنا به اعتراضات فراگیر از داخل و خارج. به هیچ درخواست از واتیکان هم اعتنا نمی‏کرد.

شگفت‏تر اما کار ِ فرانکو در نوشتن رمان است. در زمستان 1940-1941، دو سال پیش از پایان گرفتن جنگ داخلی، در اسپانیای فقیر و درمانده از جنگ داخلی و رنج عواقب جنگ دوم جهانی در اروپا، در اتاق کارش قدم می‏زد و متن رمانی را تقریر می‏کرد. وقتی تمام شد، داد به دو روزنامه‏نگار برای ویرایش.

حاصل کار در 1942 منتشر شد. رازا [Raza] (نژاد / خلق). رازا تقدیم شده بود به "نسل جوان اسپانیا".

رمانی پر از دروغ. وقتی فیلمی بر اساس آن ساخته شد، سانسورش کرد. به این هم قانع نشد. داد فیلم دیگری از روی آن ساختند، با بازبینی خودش. برای پاک کردن هر چه در حافظه‏ی نسل مانده بود. بدون هیچ نشانه‏ای از زندان، شکنجه و کشتن ده‏ها هزار انسان.

بدون ریختن حتا یک قطره اشک.

 

از مائوتسه دونگ، جز کتاب معروف "سرخ" دیوان شعر هم مانده است.

مائو در 1968 با خط خود و شرح‏های تاریخی، مجموعه را به چاپ رساند. به این امید که "دهقانان بدون سواد هم بتوانند" آن را بخوانند. مائو که می‏خواست فرهنگ کهن چین را به تمامی نابود کند، شعر مدرن را زباله‏ی بی شکل می‏دانست و شعرهاش همه تقلید از نمونه‏های کهن است.

شعرها همه مربوط به پیش از 1949، سال اعلام جمهوری خلق چین است.

هیچ کس دیکتاتور زاده نمی‏شود. مائو هم آن زمان دیکتاتور نبود. این شعرها هم مال دیکتاتور نیستند.

مائو در یادداشت بر شعرها نوشته که گاه از شعری کهن الهام گرفته و با حفظ وزن، متن و محتوا را تغییر داده است.

نکته اما در یک تناقض است. مائو که خود را موظف می‏دانست فرهنگ کهن چین را نابود کند، چرا این اندازه به آن وابسته است؟

نقش مائو در این شعرها، نقش کسی که به نوگرایی سیاسی و اجتماعی اعتقاد داشت، نقش کسی است که در سنت ادبی کهن ریشه دارد.

فرمان او به رعیت که باید جای پای او را دنبال کند؛ پس کجاست؟ در زمان انقلاب فرهنگی، هر کسی که جرأت نوشتن شعر به سبک کلاسیک به خود می‏داد، به اردوگاه کار تبعید می‏شد. تنها کس که در امان بود، خود ِ مائو بود.

اما نوشته‏های مائو آیا می‏توانند با کارهای کهن برابری کنند؟ بسیاری از مائوئیست‏های سرسخت به این اعتقاد دارند. بسیاری از مدرن گرایان چینی اگر گزیده‏های شعری ببینند که تکه‏ای از مائو در آن آمده، آن را توهین می‏خوانند. با این تناقض چه می‏توان کرد؟

یکی از چین شناسان بزرگ انگلیسی، آرتور والی [Arthur Waley] به طنز پاسخ درخوری داده است. وقتی کسی نظرش را درباره‏ی شعر مائو پرسید، پاسخ داد: بدتر از نقاشی‏های هیتلر، اما نه به خوبی نوشته‏های چرچیل!

 

پرسش نخست هنوز بر جاست: چرا دیکتاتورها، آدم‏کش‏ها و جنایت‏کاران تاریخ به شعر و ادبیات پرداخته‏اند؟ چرا تنها به نوشتن بیانیه و اعلامیه بسنده نکردند؟

دست‏کش به دست کنیم و به بررسی ژرف‏تری بپردازیم. بررسی "شعر" کاراچیچ؛ قصاب بوسنی، رمان گوبلز، رمان موسولینی، "شعر"های استالین و ....

 

کوشیار پارسی

اکتبر 2011

 

دست‏مایگان:

1-     Cassius Dio, Vier Keizers. Athenaeum-Polak&van Gennep, Amsterdam, 2000.

2-     Livius, Zonen van Mars. De geschiedenis van Rome 1-X. Querido, Amsterdam,2007.

3-     Macrobius, Saturnalia II.4.31.

4-     Tacitus, Keizers van Rome.  Athenaeum-Polak&van Gennep, Amsterdam, 1996.

5-     Jan Meyers, Mussert, een politiek ;even. Aspekt, Soesterberg, 2005.

6-     Mao, De eenzame strijd van minster van Defensie Peng. Mao, het Onbekende verhaal. Forum, Amsterdam, 2005. P. 564-579.

 

 

 یادداشت:

در گیر و دار بازنویسی این جستار به نوشته-معرفی از آقای حسین نوش آذر برخوردم در سایت فارسی بی بی سی.

عنوان نوشته حسین نوش‏آذر:وقتی که دیکتاتورها شاعر می‏شوند، در معرفی کتاب: دیکتاتورها شعر می‏گویند که در آلمان منتشر شده است.

نشانی نوشته در سایت بی بی سی: http://www.bbc.co.uk/persian/arts/2011/10/111031_l42_dictator_poet_nushazar.shtml

عنوان کتاب به زبان آلمانی:

Konstantin Kamiskij; Albrecht Koschorke: Despoten dichten: Sprachkinst und Gewalt

Konstanz University Press

 

نیز در یکی از سایت‏های ایران دیدم که به مناسبت بزرگ‏داشت حافظ، جمعی در شیراز گرد آمده‏اند که نخود هر آش، محمود احمدی نژاد نیز آن‏جا بوده و رباعی از خود در وصف امام زمان خوانده است. لابد به زودی دیوان شعری از او نیز منتشر خواهد شد. این‏گونه، عجیب نخواهد بود که دیوان شعری از اسداله لاجوردی و باقی تیرخلاص زنان هم منتشر شود.