کلیسای من  
   
      روشنک بیگناه
kelissa

رویای عجیبی داشتم  دمدمه های صبح. خواب دیدم با دوستان دوران دبیرستان بودم. نزدیک ترین و قدیمی ترین دوستم، مهناز، هم بود میانشان. جاهای عجیبی می رفتیم. موزه ای کهنه با موجودات دریایی که معلوم نبود زنده اند یا مرده. بعد رفته ایم خانه ی دوستی که همیشه در آن به رویمان باز بود. من و مهناز هنوز فکر گشت های دیگری داریم. ولی من به خودم می آیم و مهناز رفته است. کسی نیست. از خانه بیرون می زنم. به همان موزه ی موجودات دریایی می روم که فضایی دارد مثل فیلم های ترسناک. بعد می روم به میدانی که آنوقتها نامش فلکه ی تقی آباد بود . سینمایی در آن بود به نام شهر فرنگ که در روزهای انقلاب آتشش زدند. میدان به کلی عوض شده  و من همینطور که نگاه می کنم سعی می کنم شکل قدیمی میدان را بیاد بیاورم. گیجم. بعد یکی از خیابانها را می گیرم و می روم تا به میدانی دیگر برسم. و این یکی میدانی ست که قبل از انقلاب نامش سوم اسفند بود و تنها کلیسای شهر در آنجا قرار داشت. این میدان اصلا راهی به آن میدان تقی آباد ندارد ولی در خواب فقط  چند دقیقه طول می کشد تا به آن برسی.  وارد  میدان می شوم و دست راست کلیسا را می بینم که از ابتدای خاطره دیده بودمش. کلیسا برخلاف آنچه به یاد داشتم آجری نیست و سفید رنگ است.  دور به نظر می رسد و من به محض اینکه نگاهم به آن می افتد بغضی غریب گلویم را می گیرد. تلخ تلخ. و  بیدار می شوم.

روز کریسمس است. و من به یاد کلیسایی افتاده ام  دیوار به دیوار مدرسه ی آریان در مشهد. که دوران تحصیلات ابتدایی را در آن گذرانده بودم . و آن برج کلیسا و کشیش و جشن کریسمس و دوستان ارمنی. و خیابان سوم اسفند که در آن بسیاری از خانواده های ارمنی زندگی می کردند. اگر همه ی ما مجموعه ای از خاطرات هستیم باید بگویم زیباترین خاطرات من ، از آن روزها و آن خیابان ها و مدرسه است و ناقوس کلیسا که همیشه به گوش می رسید و هرگز جدا و خارجی نبود. مثل همان خیابان ها و خانه ها جزئی از زندگی شهر بود. زیباترش می کرد و موج خاطره و تخیل ما را وسیع تر از زنجیر و ضجه.

شاید خبر دستگیری هموطنان مسیحی در شهر اهواز در آستانه ی جشن میلاد مسیح بود که مرا در رویا به شهر گذشته ام بازگرداند. صبح عکسی در اینترنت پیدا کردم از برج کلیسای شهر که گویا متروک است و تنهاست ، با تمام رویاها و کنجکاوی های کودکانی که امروز شاید دریاها از آن فاصله داشته  باشند ولی هنوز بوی خیابان و سرمای دی ماه و آرزوی درختی پر از نور و چراغ را بیاد بیاورند.