سه شعر از سیروس آتابای

ترجمه از آلمانی : سهراب مختاری

 

سایه­ی ابر

 

بر تابوت اسکندر

مردان گرد آمده بودند،

سخنانی روح انگیز می­گفتند،

به تذکر و سرزنش –

از تمام آشیل پاشنه را

تنها می­دیدند.

تنها یکی، بطلمیوس، سخنی سزاوار

بزبان آورد:

«ببینید، چطور رؤیای این خفته

تمام شده و سایه­ی ابر

گم شده­ است.»

 

نقشه­ی سمرقند، 1983

 

 

به یاد فروغ

 

بازشناختنی

در نور، در نور سخاوتمند،

چنان که تو بودی،

بازشناختنی

در بوی اقاقیا،

در جام لاله ای

که چشم هایت را در آن میبینم.

 

بدرود گویان،

تا وقتی برگشته ای

با شعرهایت،

با صدایت، 

ترکه ها جوانه میزنند.

 

همین روزها،

نور نازکی که مرا بیابد،

خواهر مهربانی،

لمس تو خواهد بود.

 

 

گور نبشت

  

آمیزه ای زناکار از همه چیز:

ثروت بدون سکه­ای،

انرژی و بی توان،

آزادی، اما پیچ خورده.

دل بسیار، دل بسیار! روح اما، اندک –

دوستان، ولی نه همراه.

خلاق و بی گمان،

عشق، ولی بدون معشوق،

بردباری، ولی بی آرامش.

تقوی نداشت،

روح پرمدعای حریص.

مرده، اما شفا نیافته از زندگی،

سرزده ای زندگی سَمبَل کن،

بر خاک نشسته

و سر مست،

امیدوار و منکرِ آینده،

مُرد در انتظار زندگی

و زیست در انتظار مرگ.

 

ظهور در جایی دیگر، فرانکفورت 1977.