بایگانی      صفحه اول        شعر      نگاه      کتابخانه      پیوندها      شعر، علیه فراموشی      ویژه ی 8 مارس

 

 
 

چند شعر از مژگان امیری

 

 

شعر هشتم:

 

صدای کدام سايبان است

که ما را به صرف يک باخت دعوت می کند

من جا مانده ام

و کاری جز اين نداشته ام تا در چشم های بادامی اين قنات

به فکر ساختن باروهای شنی باشم

صدايی که بر کاهگل بام جا مانده بود

با يک گل زرد کوچک در دست

سبز شد

 

وقتی کلاغ به جوجه هايش ياد می داد

سمت چپ ديوار جای مناسبی است برای ايستادن

نمی شود خيلی دور شد

از هر جای دنيا که راه بيفتی

در پشت تخته سنگی

بر تپه ای

در هجوم رنگ های نارنجی

و زمانی با چشم های مبهوت بی پلک زدن

تنها می توانی قسمتی از اين مراسم تشييع را ببينی

وقتی پيرزنی با دست هايی بيرون زده از تابوت

بر شانه های چهار مرد

چهار بار

چهار گوشه ی دنيا را تعظيم می کند

و از جای پاهايشان آتش است که می پاشد بر علف های تازه ی اين مرتع

نه پيامبر بودم نه راهبر

و نه حتا معبدی داشتم تا اسمی مثل راهب را برای شناختن خود يدک                         بکشم!!

وگرنه حجت را تمام می کردم که

قاعده همين تخته نرد است با تاس هايش

در زير سايه ی سنگی اين سايبان

در دست های اين باران رنگ های دست و پا چلفتی

که يک قدم دور نشده می ريزند

                                 روی لب های ساکت اين برهوت

 

 

شعر نهم:

 

برای خنديدن دير بود

همين طور

برای گريه کردن

آنچه او را با سنگينی اش خم کرد

بهتی بود

که تمام جاده با او قدم برداشته بود

بی صدا

آرام

با وقار

چون فاتح بزرگی که غبار دنيا را زير سم اسبش بلند کرده­است

ماه روسپی در کناره­ی جاده

شبيه همان ماهی بود که

کنار هشتی سنگی

سرمای دالان

شب را به حياط

حوض آب

پنجره ی اُرسی

و پله های سنگی مارپيچ هل می­داد

و ما

تمام روز

کودکيمان را پشت صداها پنهان کرديم

تمام روز

در پشت شيشه های رنگی

رنگ به رنگ شدن خورشيد را ديديم

وقتی

از گوشه­ای به گوشه­ی ديگر فرار مي­كرديم

چيزی نيست

پيشامد خوب يا بد

هيچ

همه چيز

همان جايی است که بايد باشد

و ما

قرار است بفهميم

همه چيز

 شروع میشود

از عشوه­ی ماه در يک شب

تا تن در خلاصه­ی يک ثانيه يله شود

تا تو باشی

جاده

و بهتی که پشتت را خم خواهدکرد.

  

شعر دهم:

  

سوزن کاج ها

آتشی که خاموش نمی­شود

در باغچه تخم مي­گذارد

آفتاب که به سر می­خورد

از کابوس می­پری

رد انگشت هايت بر بخار شيشه

آدمک خندانی بود

که آرام داشت می­گريست تا هره­ی پنجره

 

 

دست های مهربانت ای دامنه

بوی قرمز، آبی، اطلس مشکی با نقش های سبز ترمه می­دهد

زنی می­ايستد

باد می­آيد

گوشه­ي آبی تور را بلند می­كند

باد می­آيد

گوشه­ي آبی تور را تکان می­دهد

باد می­آيد

گوشه­ي آبی  را پاک مي­كند

باد می­آيد

خم دره سواری را می برد

باد می­آيد

غباری را شيب تپه به چشم می­كشد

باد می آيد

سبز و خاکستری پير

رهگذران را

تا پيچ دو دره با چشم به گِل نشسته دنبال می­كند

باد می آيد

 

 

کسی از کابوس پريده است

رد انگشت بر شيار باغچه

سوزن کاج ها

و خاکی که دهانش پر از طعم گس بعضی روزها است

 

 

 

شعر يازدهم:



چقدر نزديکم

آن قدر چرخانديم

که تمامی اين خطوط خسته شکل تو شد

های ای جناب باد!

اين دفتر را ديگر نمی خواهم

و دنيا را

و تو را

و فکرمی کنم  بهترين جا همين جاست

نگاه کن ای بالا بلند با آن صدای خالی

و چشم های بی پايان

اين ديگر شوخی نيست

بوی نم لباس­هايت حالم را به هم می زند

حتا اگر از باران بهار خيس شده باشی

اين هم يک جور زندگی خواهد بود

جايی ميان اين دو شکاف باريک

تخته سنگ ها نشان داده اند چقدر در حفظ چهره ها دقيق هستند

 فکر می کنند

 آرام خطوط را بو می کشند

اينجا جای خوبی است

مخصوصاً اگر بدانی

دو هزار سال بعد وقتی بيدار شدی

در يکی از آرزوهايت ريشه خواهی زد