بایگانی      صفحه اول        شعر      نگاه      کتابخانه      پیوندها      شعر، علیه فراموشی      ویژه ی 8 مارس

 

 


سرزمین ظلمت
 

ویدا فرهودی

 

ظلمت نشسته گویی، بر تخت کامرانی

این سان که رفته زهرش درنبض زندگانی

 

ایمن نمانده حتا، کـُنجی درون رویا

کابوس، ریشه کرده در جان شادمانی

 

سرخی چو می کند گل، در آرزوی بلبل

سیلی زند به رویش،شلاق بد گمانی

 

با طعنه و بهانه، رنگ از رخش پرانـَد

در عصر تازیانه ، جرم است مهربانی

 

تا نغمه خوان بداند، زین پس حساب خود را

دیگر گلی نخوانـَد، بلبل، به هم زبانی

 

در سرزمین ظلمت، تنها کلاغ دارد

حرفی برای گفتن، آن هم به نوحه خوانی

 

در سوگ دختر گل، در انتقام بلبل

سرو است و رسم سبزش، اما به جانفشانی

 

پروای استوارش، تا آسمان فرازَد

بنگر کز او هراسد، شب، رغم ِ لن ترانی

 

در محبسش نشانـَد، بر مسلخش کشانـَد

اما کجا توانـد، انکار قهـرمانی؟

 

سروی که دست بسته، بر جان هر چه خسته

امید می فشاند، امید ِ کامرانی

 

آیین او چمانـَد ، در شهر، عاشقی را

زین کیمیا شود شب، مغلوب زندگانی

 

ویدا فرهودی

مهرماه1384

 

 

 

نه! باورم نمی شود!                                           باور نمی کنم که پدر به ناگاه....

 

زمان گذشت بی صدا ز فصل ِ با تو بودنم

غزل شکست در گلو و مویه شد سرودنم

 

نه گاه ِبا تو بودنم، خبر شدم ز چند و چون

نه این زمان که می رسد خبر ز بی تو بودنم

 

تو رفته ای شنیده ام، به نا کجا، به ماورا

نه! باورم نمی شود! دریغ زین شنودنم

 

تهی است چشم تشنه ام ز دیدن زلال تو

و من هنوز مست آن کمال ِ دل ربودنم

 

زمانه ابری است تا نهایت جدایی ات

چه سود اشک و شیونی به سیل غم فزودنم

 

گشوده شعر گر کنون، مسیر خویش تا جنون

به گـَرد تو نمی رسد، تمام ره گشودنم

 

چه کودکانه جاودان، سرشتمت و ناگهان

زمان گذشت بی صدا ز فصل با تو بودنم

 

ویدا فرهودی

اردیبهشت 1385