|
|
|
|
بایگانی صفحه اول شعر نگاه کتابخانه شعر، علیه فراموشی پیوند ها |
|
پیدایش
آینده در فراموشیِ اکنون
(بررسی
اجمالی مجموعه شعر «چند صحنه» از محمود داوودی)
مقدمه
«چند صحنه»
گزیده ای از دوازده سال (1382- 1370) شاعری محمود داوودی است
که در سال 1383 توسط نشر آرویج راهیِ سکوتِ باز از شعر شده
است. و از آن وقت تا کنون کمتر دیده ام کسانی را از اهالی شعر
و مخاطبان شعر که این مجموعه را دیده یا خوانده باشند یا اظهار
نظری کرده باشند. این ها را به این خاطر می گویم که فکر می کنم
می شود آن چیزی را که ذات شعر می ناميم در میان این شعرها پیدا
کرد. در هنگامی که از ذات چیزی پرسش می کنیم مراد ما یافتن آن
ویژگی هایی است که یک گونه از باشنده ها را از دیگر گونه ها
جدا می کند».1 حال این باشنده (چند صحنه) از کدام
ویژگی های جداکننده برخوردار است بحثی است که ما را وارد مباحث
گوناگون ماهیت شعر و هنر می کند. من در این و جیزه سعی بر آن
دارم که آنچه را که دیده ام با خواننده در میان بگذارم و آن چه
را که در این شعرها مرا مجاب به بازآفرینی در ذهنم کرده است
مرور کنم.
می دانیم که
ادبیات ماهیتی دارد و وظیفه ای، شعر نیز از این قاعده مستثنی
نیست. ماهیت شعر اگر نگوییم همان ذات شعر است، پیوند دائمی با
ذات آن دارد. و وظیفه اش را اگر نگوییم در پی ایجاد معناست
(چرا که معنا آن چیزی است که اثر به مخاطب فرود می آورد نه
مخاطب به اثر) باید بگوییم به دنبال خلق محتواست.
حال باید
ببینیم که پل ارتباطی بین آن دو چیست ؟ منظورم همان «ماهیت» و
«وظیفه» ادبیات است. جایی خوانده بودم « اگر دور رویداد یا دو
شی مكرر و با هم ظاهر
شوند، سرانجام با میانجگری «تخیل» رابطه ی مجاورت فضایی یا
توالی، به رابطه ی علت و معلول تبدیل می شود»2 .
این رابطه ی علی و معلولی، نمی تواند علیت علمی باشد چرا که در
علیت علمی، «تخیلی» به سختی از عهده ی میانجیگری برمی آید. با
توجه به چنان مواردی، رابطه ی بین «ماهیت» و «وظیفه» در ادبیات
(شعر) یک رابطه ی علت و معلولی غیر علمی است که چنان چه تعریف
شده «ماهیت» علت آن و «وظیفه» معلول آن است. آن چیزی که بیش از
همه در بین مخاطبان جدی شعر مسأله برمی انگیزاند بحث «وظیفه» ی
شعر است. همان طور که می دانیم هر خواننده ای فارغ از این که
طرفدار کدام شیوه در نقد باشد، همیشه با درون مایه های یک اثر
ادبی سرو کار دارد...
درونمایه ها در ادبیات هم البته بیشتر تلویحی است و نه تصریحی»3
و هر خواننده ای هم می خواهد اثر ادبی، وظایفی را که در نظر
خویش (خواننده) دارد را ادا کند. و به دنبال آن اگر چنین وظیفه
ای عملی شود، این رویداد رابطه ی یگانه و مستحکمی با «ماهیت»
آن اثر پیدا می کند و در غیر این صورت خواننده در نظر خویش پی
می برد که آن اثر، باشنده های دیگری را وارد جغرافیای ادبیت
خود کرده است. بدین خاطر است که فکر می کنم چندان هم غریب نیست
اگر مجموعه شعر داوودی چندان شناخته شده نیست و مثل ماهی کوچک
زیبایی در قعر آب ها، هنوز دیده نشده است.
«برای همگان
پر واضح است که شعر رویدادی است در عالم زبان و زیربنای زبان
نیز ساخت آوایی آن است و یک روبنای معنایی که با «جهان ایده
ها» در ارتباط است... ، بازتاب ایده ها در آواها و درهم تنیدگی
آن ها همان چیزی است که «زبان» می نامیم»4 نیز می
دانیم که «شعر از کلام ساخته می شود و نه از ایده ها»5
اما این به
آن معنا نیست که شعر، از ایده و اندیشه و محتوا، خالی است.
بلکه همان گونه که گفته آمد آن دو درهم تنیده اند. اگر به
شعرهای مجموعه ی «چند صحنه» دقت کنیم می بینیم که زبان در ساخت
آوایی چندان کنش مند و چالش برانگیز نیست اما خنثی هم نیست و
نخواهد بود. اتفاقاً نقطه ی کور بحث هم همین جاست که ما (در
اکثر مواقع) هنگامی که می گوییم و باور داریم شعر در زبان
اتفاق می افتد و قس علی هذا... ، فکر می کنیم زبان یعنی کلمات
و آواها، تنها کلمات و آواها، یعنی ساخت زیربنایی، اما «روبنای
معنایی» را فراموش می کنیم همان موضوعی که در شعرِ شاعران
موسوم به دهه ی هفتاد، بارها دیده ایم این یعنی مثلاً ما بنا و
پی ساختمانی را بسازیم اما روی آن خانه ای نسازیم !
همه ی این
ها را خاطر نشان کردم تا به این جا برسم که بگویم شعر محمود
داوودی و شاعرهای مثل او در واقع نماینده ی ساختمانی است (اگر
نگوییم کامل) که هم پی دارد و هم در و دیوار و پنجره. (لازم به
ذکر است که نگارنده فکر می کند، منتقدان و نظریه پردازان شعری
ما، باید با توان هرچه بیشتری در جهت بازکردن و روشن کردن این
نقطه ی کور، عرق ریزی کنند.)
بازآفرینی
در متن
اکنون با
توضیحاتی که در سطرهای رفته شده، عنوان شد به بازآفرینی محدودی
از شعرهای مجموعه ی «چند صحنه» می پردازیم. البته نه از آن نوع
بازآفرینی که منجر به ایجاد شعرهای مکتوب دیگری شود بلکه از آن
نوعی که ابژه های تجربه شده و سوژه های ذهنی شاعر را با تجربه
های عینی و ذهنی خود پیوند دهیم و تأثیرات حسی ایجابی و
اکتسابی آن شعرها را در «منِ» خودمان بیان کنیم، که بیان گری
عمل شاعر است و رسیدن از بیان گری به بیان، عمل مخاطب. مسیر
ما، مسير «انگیزش حسی» است که سعی داریم در این مسیر به شناخت
برسیم و «شناخت بر همه کس یکسان عرضه نمی شود»6
شعر اول این
مجموعه با تأثیر حسی بسیار قوی، در واقع تا حدود زیادی خواننده
را مدهوش می کند.
«این پلکان
شن/ که می لغزد/ به سوی دریاچه ی تاریک/ این کاج ها/ در مسیر
هر روزه ی باران/ این نیمکت سنگی/ این دلتنگی/ که می نشاندت/
کنار پرنده ای لرزان/ غربت است/ » ص 7.
انتظاری که
مخاطب برای شنیدن غربت می کشد هم چون پتگی بر ذهن او فرود می
آید. مستحیل شدن عین و ذهن در یکدیگر که در واقع دربردارنده ی
حس ایجاد است در این شعر، با وسعت دادن به رؤیا ما را به نظاره
ی جهان بینی شاعر وادار می کند یک جهان بینی که برگرفته از
ذهیت جزء نگر شاعر است. آن چه که می تواند غربت باشد هم تصویری
عینی است (پلکان شن که می لغزد) یا (نیم کت سنگی) و هم
دربردارنده ی زبانی ذهنی است که در کلمه ای نشان داده شده است:
(دلتنگی).
در شعر
«رودرروی فراموشی» ص8 با معمایی مواجه می شویم، این که «این
فراموشی» چیست؟ کدام فراموشی؟
فکر می کنم
پاسخ دادن به این پرسش برانگیزاننده ی حس حضور مخاطب در متن
است. آیا زمان است؟ آیا کودکی است؟ و اگر شعر را برای رهایی از
فراموشی می نویسیم و اگر فراموشی ها تنها اتفاقات افتاده در
زمان پیش تر نیستند و قرار هم بر نفی آنها نباشد، پس گمان این
است که «فراموشی» در این شعر آن نوع از فراموشی است که مربوط
به آینده است و یا حداقل، حال !
درباره ی
شعر «پاییز» صفحه ی 9 : جیمز جویس جمله ای دارد که می گوید:
«یک تصویر براساس زیبایی شناسی در مکان یا زمان به ما داده می
شود. آنچه شنیدنی است در زمان و آن چه دیدنی است در مکان ارائه
می شود». شعر «پاییز» با تصویری در مکان آغاز می شود: «عصر بر
مهتابی...» و با تصویری در زمان پایان می یابد «آه/ که
تابستان/ ناگهان/ تمام می شود.» می بینیم که پاییز در اینجا
یعنی تمام شدن تابستان ! وقتی سکوت عصر بر مهتابی بی دانه و
آینده سایه افکنده است. «مهتابی» در تابستان و «آینده» در
پاییز. تلفیقی از ماندن و شدن. رنگ به رنگ شدن بی آن که «سکوت
عصر» و «مهتابی بی آینده» به سرانجام خود برسند.
«سمرقند» ص
18 شعری است بلند و سراسر اعتراض. اعتراض به شرایط اجتماعی و
گاه سیاسی جامعه. با استفاده از نمادها و استعاراتی که در
مواردی از قبل لو رفته اند. مثل سطر آخر، «هیچ کس نباید از
خواب برخیزد» یا «جغرافیای بی آب» یا «کسانی/ این جا در جستجوی
پاسخ اند/ و هنوز/ به تاریکی تن نداده اند.» شعرهایی که ساخت
اعتراضی دارند در اکثر موارد به شعار نزدیک می شوند اما به
دلیل آن که سویه های ذهنی مخاطبان اثر (و آن هم به دلیل هم
زیستی با شاعر در یک جامعه ی معین یا داشتن تجربیاتی مشترک از
یک جامعه) با برآیند نهایی شعر همگون است، پس دارای جنبه ای
ارزشمند برای مخاطب می شود.که در واقع بیرون از شعر است، هر
چند رابطه ی محکمی با دنیای شعر دارد این باعث می شود که مخاطب
تا حدودی مورد هجوم پیش فرض هایِ ذهنیِ مشترکِ خود با شاعر
قرار بگیرد و همين
که به آن پیش فرض پاسخ داده شود خود را از دایره ی
انتقاد بیرون بکشد7. آن چه که مسلم است در شعرهای
بلند به اندازه ی شعرهای کوتاه موفق نیست. در شعرهای بلند حالت
شعری را خوب تجربه می کند ولی آن گونه که پل والری می گوید
باید این حالت در دیگران هم به وجود بیاید.
شعر «دو
سایه» در صفحه ی 34 شعر قابل تأملی است. با توجه به مواردی که
مربوط به سایه است و ما در ذهن داریم و با توجه به کاربرد
کلیدی کلمه «سایه» در نگاه روانشناختی به متن ادبی (هنری) و
نیز مضمون شعر که در سمتی معین حرکت نمی کند باید خاطر نشان
کنم که این شعر دارای نوعی از روایت بینامتنی است. «دو سایه» و
زنی که می ترسد از نبودن و گم کردن عشق، برمی خیزد و شمع ها را
(آن چه که محیط را روشن کرده است و ایجاد سایه می کند در اتاق)
و خود را به دنیای وهم و خیالاتش می سپارد و در آخر شاعر که
«بی هیچ سایه ای بر دیوار/ مانده است». تمام این جمله ها باعث
شکل گرفتن متنی استعاری شده اند. و همان طور که می دانیم شعر
به نوعی، استعاره ای است از آنچه در آینده می خواهد وجود داشته
باشد یا آن چه اکنون وجود دارد یا آن چه در گذشته وجود داشته
است، با این توضیحات فکر می کنم در این شعر ما با استعاره ای
در استعاره ی دیگر مواجه ایم، نوع استعاره ای که هم در کلمات
به طور جداگانه حاکم است و هم در کل متن. این گزاره ها هر کدام
برای خود محتوای فراهم آورده اند و در گستره ای نفس می کشند.
شعر صفحه ی
65 را با هم می خوانیم: «گمانم می پسندید شما اگر مردی
باشید و زنی را برنیمکتی با کتابی ارزان ببینید و خیال کنید که
می توانید به خاطر یک سطر شعر سراسر شب را با او عشق بورزید و
این اتفاقی است که اتفاق نمی افتد حتی اگر زنانی باشند که دوست
داشته باشند با آدمی مثل تو شب را سراسر شب را سرکنند به خاطر
یک سطر شعر.» این سطرها در فرامتن خود اتفاق می افتند حتی اگر
شما نخواهید که چنین باشند. زیبایی زیستن است در فکری که لحظه
ای می آید و می رود، زیستن در این که شاعرم و لاغیر. جادو کردن
زنی حتی با سطری شعر، او به زیبایی اش جواب می دهد، خودش به
زیبایی اش جواب می دهد اما در آخر آن اتفاق نخواهد افتاد حتی
اگر زنانی باشند که دوست داشته باشند با آدمی مثل تو شب را
سرکنند، پس یا زیبایی گم شده است یا کسی که خواهان یا تقدیم
کننده ی زیبایی است. اینجاست که به تضاد می رسیم. تضاد میان
خودمان و جامعه، آنجا که اساس شعر شکل می گیرد.8 او
خواهان حرکتی غریزی نیست، پس به سطرهایش پناه می برد حتی اگر
آن هیجان بزرگ را برانگیخته نکند چرا که می داند در جایی که
چنان سطرهایی را می خوانند، حرکت غریزی دست یافتنی تر از حرکت
از فراز پلک های تماشاست.
وقتی دو چیز
معنای متضاد دارند آیا لزوماً ضد همدیگرند؟ و آیا وقتی از یک
خانواده باشند و معنای نزدیک به هم داشته باشند، شبیه هم اند؟!
شعر صفحه ی 67 را با هم می خوانیم: «نمی شود جابه جا
کرد چیزی را/ لحظه ی ابد تا ابد نمی ماند/ نزدیک قلب/ اما حضور
نیست/ وارد خانه می شویم/ نور هست و از روشن خالی/ هستند آن
ها/ که زنده اند/ اما/ مرده ها فقط حرف می زنند.» اگر کلمات را
نشانه ای در نظر بگیریم چگونه می شود دو نشانه که اجزای
ساختمانشان با یکدیگر متفاوت اند، دلالتی مثل هم داشته باشند.
در این شعر ما با مفاهیم بنیادی مرگ و زندگی مواجه می شویم. در
سطرهای ابتدایی شاعر، به تفاوت ژرف کلماتی می پردازد که در ذهن
ما دارای معنایی نزدیک به هم اند اما این گونه نیست «نزدیک»
همیشه شبیه «حضور» نیست، «نور» به «روشن» نزدیک است اما «روشن»
نیست و در آخر که با تضاد و پارادوکسی لایه به لایه مواجه می
شویم؛ در ابتدا مرگ و زندگی و در ادامه درست است که زنده ها را
به هستی نسبت می دهیم اما گاه زنده ها هم نیستند. پرسش درباره
ی زنده هایی که هستند اما حرف نمی زنند و آن که حرف نمی زند
لابد نیست، این اعتراض هستی شناختی در این شعر، بی آن که پا را
فراتر از افق اندیشگانی هر انسانی بگذارد از خودش فراتر می رود
تعریف بود و نبود شاید آنی نیست که همیشه در ذهن ما جریان
داشته یا مسکون مانده است. شعر در محتوایش به فرم می رسد، در
لایه های نهفته اش، چرا که شعر، لایه های نهفته ای دارد که
ورود به این لایه ها در واقع سرمنشأ لذت زیبایی شناسانه از
هنری است به نام شعر.
«چند صحنه»
در نهایت با همه ی شعرهایش سعی برآن دارد تا با ایجاد فضایی
استعاری در اندازه ی گلیمی که پهن کرده است، به ماهیت خود
نزدیک شود. این شعرها بهتر است که یک صحنه باشند، یک صحنه ی
غریب که احوالپرسی گرمی با مخاطبان خود می کند. و در مسیر هر
سطرش، دنیای روزانه ی شاعرش را به تصویر می کشد، دنیایی که از
خیلی جهت ها شبیه دنیای دیگران است، غم ها، دردها، رؤیاها، مرگ
و زندگی اش، علایق و سلیقه ها، عکس العمل ها و عمل هایش اما
شاعر در آن جا که شعر می گوید، تفاوت اساسی با دیگران دارد و
این جاست که داودی را به بندبازی مجبور نمی کند چرا که می داند
هر کلمه به تنهایی آن قدر اعجاب انگیز و تماشایی هست که نیازی
به شیرین کاری ندارد. با سادگی به آن ها نظاره می کند و عمیق
فکر می کند به آن ها، می گذارد تا کلمات هم او را فکر کنند پس
نه تنها تجربه ی زیستن خود که تجربه ی زیستن دیگران را نیز، با
خود به همراه می آورد چرا که می داند هیچ چیز نتیجه ی خودش
نیست بلکه نتیجه ی خودش با دیگران است.
پایان
مرداد
ماه 1387
پی نوشت ها
1-
رجوع شود به مقاله ی «در باره
ی ذات شعر» ، داریوش آشوری- مجله ی کلک- مهر 1375.
2-
برای اطلاعات بیشتر رجوع شود
به کتاب «زبان، اندیشه و فرهنگ»- (مجموعه مقالات) ترجمه و
تألیف یدالله موقن ص 214.
3-
مبانی نقد ادبی- ترجمه:
فرزانه طاهری- نشر نیلوفر ص 195.
4-
توضیحات بیشتر در مقاله ی
«درباره ذات شعر»- داریوش آشوری- مجله کلک- مهر 1375.
5-
جمله ای از استفان مالارمه.
6-
ارتباط دوسویه ی زبان و روایت
(مقاله) نوشته ی سعید هنرمند.
7-
برای روشن شدن بحث مراجعه شود
به کتاب «درباره ی ادبیات و هنر»- (مجموعه مقالات)- ترجمه:
اصغر مهدی زادگان، صفحه ی 54. مقایسه گفتار شاعرانه و گفتار
مشترک.
8-
تضاد میان جامعه و طبیعت،
اساس جادو است و تضاد میان فرد و جامعه، اساس شعر. همان صفحه ی
56.
منابع:
1-
حقیقت و زیبایی- بابک احمدی-
نشر مرکز- چاپ نهم 1384.
2-
شعر و اندیشه- داریوش آشوری-
چاپ اول 1373- نشر مرکز.
3-
درباره ی ادبیات و هنر-
(مجموعه مقالات)- ترجمه، اصغر مهدی زادگان ...
4-
سایت آتی بان
5-
«زبان،
اندیشه و فرهنگ»- مجموعه مقالات- ترجمه و تألیف یدالله موقن.
6-
مجموعه شعر «چند صحنه»- محمود
داوودی- نشر آرویج- چاپ اول 1383.
|