|
|
|
بایگانی صفحه اول شعر نگاه کتابخانه شعر، علیه فراموشی پیوند ها |
|
دو
شعر از
سردار شمس آوری
قرارمان یک ساعت مانده به ابر بود
با احترام و اندیشه ... به الی
همین که عاشقت شدم
توی یک کافه ی قهوه ای
تلخ می مانیم
استکانهای گرم چای را
و لا به لای حرف های دود آلود
حباب های تیره می پوشیم
برای این میز که از همیشه
و صندلی های پر حرفی
که بلند بلند نگاهمان می کنند
و عصرانه ی این پیاده روهای بی منظور
در گرفته گی گرگ و میش
کفش هایم را می پایند
که حتمن دور شده باشیم
از کسی که این شرشر بلند
همزمان با شهر و ابر
شمرده ، شمرده
به خاطره اش مکث می کنیم
در همهمه ی یک دست بی عبور
که چشمهای بغض دیده اش را
بر نمی گردد
مرد شاعر
اتفاق شعری به دلش افتاده
فرصت برگشتن نیست .
زندگی در صحنه ای ضبط شده از پشت مگسک
تکه های صدایت را در کوه دیدم
که به سختی بودند
بر خاکستری تنش
و خود خواهی شانه هاش
که زبر می خزیدند
از زیر پوتین هات
با احتیاط هر چه بیشتر
# # #
عده ای می گذرند
کفش هایشان را زمین داد می زند
_آي بانوي برهنه در سنگ ها
چه قدر مردانه مي پوشي تنت را !!!
تعدادی نشسته اند
_من نه _
مویشان را در هوا باد می کشد
# # #
کلاشینکفت را برداشتم
و بر تیره ی آسمان
دو پرستو کشیدم
یکی برای ماه
که از تبار سایه هاست
و دیگری
که از همیشه بود
برای تو
_بدون من _
من سرم درد می کند .
|