شعری از رباب محب

 

جسم. ماده. شيئ. ذات. اصل. فحوا. فواد. ماده . اصل . اصل ِ ماده. جوهر. جوهری که وقت ريختن ِ دندان چکامه نداشت. چِک چِک چکه چکه عضو را گم کرد. تک تکه ، تکه تکه  دو چشم برای نديدن ، تک تکه ، تکه تکه دو گوش برای نشنيدن  نساخت،

 ساخت خستگي. خستگي را ساخت که من توی ِ دستهايم نشسته  خسته،خستگي نشسته توی ِ دو دست که هم منند و ُ هم ذات ِ همزاد ِ منند لای لاشه -  گوش و ُچشم مي کارند، زير ِ پوست - تيغ ازدورترين  ِ تيغ زاران وزار مي زند اين پازل، لای ِ قطعه های گم  با  پُرترين تاژک  ِ مکنده ی زالو.  بر پيشاني ام نشسته -  با جوهرِ دوتيغک از دهليزهای شقيقه بي بهانه مي گذرد، تا باغهای  ِنمي دانم کجا ...

................... اگر بدانم که من   ذات ِ زالو و جوهر ِ تيغم!

.......................................

 

اما من فقط علفم. عشق بادی است در پيچ موقرخاک ، وقتي مرا مي چيند | آوريل  رنگ آشفتگي هايم را مي گيرد | رنگ  خاکستر ِ موهای مادرم را |  در سالهای بعد از جواني:

« ايستادن سکوت ِ پاها نبود،ادامه ی ِآواز بود در دهان ِاسبهاو بادگيرها. ما که رفتيم ، رفتيم وآواز را شکستيم در" ياد های ماندني" .  تو با هميشگي هات بمان و تکرار را دوباره تکرار کن.

وقتي علف ها يت را مي چيني - تو فقط داسي.» ..........

...............................

 

- من فقط علفم.عشق بادی است در پيچ ِ ساکت من. وقتي مرا مي چيند شرقي ترينشان مي مانم در گريز ِ چشم هايم ومن- اما گريز ِعلفم در خواب های تکراری. زير طاق های شرقي  نشسته  با دستهايم   و" ياد های ماندني".   شرقي ترينشان که مي وزد، مي وزد خاکهای ناگريزدر چشمهايم. روی پاهايم اما همينطور باد نمي وزد. گريز  پاهای مراندارد. اگر داشت مي ماند، مثل ِ چشم هايم وقتي از تماشا دقت مي سازند و من کمي دورتر مي ايستم و سرت را از توی من ، منم را از توی حلقومي که رنگش را مهتاب برده  با طناب های  ِ تو، برمي دارم و ُ در لکه های او مي رقصم(که يعني اين اگر خود ِ لکه پس آن خود ِ  نور کجا ست زير پوست ِ لکه های من ؟) .

 گريز - اما که چشم های من روی ِ پاهايم وقتي از فرار، سکون مي سازند و من کمي نزديکتر به خودم مي ايستم وُ مي پيچم در قوس ِ کمرم ،که انگار قويي زير بالش گرفته ودورتر بال مي زند سياهي  ِ پرکلاغ  در انحنای گردنش،

 سفيد تراز سفيدی گردنش موج مي زنم( که يعني اين اگر خود ِ نور، پس آن خود ِ لکه کجا ست توی رگ ِ نرمه ها ی ِ  نورهای من؟) ...........................

............................................

 

بر پيشاني ام نشسته  با جوهرِ دوتيغک از دهليزهای شقيقه بي بهانه مي گذرد، تا باغهای  ِنمي دانم کجا ...

................... اگر بدانم که من  ذات ِ زالو و جوهر ِ تيغم!

.......................................

 

نه ! من فقط ذات ِ فراموشي ام. وقت ريختن ِ دندان ، تنم هم  ماده هم شيئ مي شود.  سرم هم آب هم سنگ مي شود

 و دلم برای هيچ بادی تنگ نمي شود               

 

 

رباب محب

استکهلم يازدهم مارس دوهزار وشش