|
|
|
بایگانی صفحه اول شعر نگاه کتابخانه شعر، علیه فراموشی پیوند ها |
|
زیبایی و ستم شانه به شانه
پَر هِلگه
برگردان: رباب محب
سال ۱۹۲۰
روبینسون جِفرز شاعر خانه ای سنگی در ساحلِ کارمِل با فاصله ی
چند مایل از سان فرانسیسکو ساخت و حدود پنجاه سال همراه با
خانواده اش در آن جا بسر برد. در آن روزگار حیاط دراندردشت این
خانه ی سنگیِ رو به دریا یکی دو همسایه بیشتر نداشت. امروزه
این خانه یِ ساحلی یکی از ویلاهای لوکس این منقطه است که جاده
ای پر ترافیک دریا را از آن جدا می کند.
آنچه آمد تصویری است از یک شاعر انسان گریز که در سال هایِ
آغازین قرن نوزدهم آمریکا حتا نامش در خاطره ها جایی نداشت. پس
از گذشت یکی دو دهه ناگهان نام و آثار روبینسون جِفرز در
آنتولوژی ها و مجله هایِ ادبی درج شد. یادنامه هایی که در مرگِ
او به سال ۱۹۶۲
نوشته شد از تعجب همگان می گوید؛ چگونه شاعری چون جِفرز تا این
تاریخ در قیدِ حیات بوده است و نامی از او در میان نبوده است.
در اواخر قرن نوزدهم کتاب هایِ بسیاری در باره یِ روبینسون
جِفرز نوشته شده است. «روبینسون جِفرز شاعر کالیفرنیایی» اثرِ
جیمز کارمان (۱۹۹۵)
یکی از این آثار است. این کتاب حاوی اطلاعات در باره یِ زندگی
و شعرِ جفرز می باشد.
به راستی روبینسون جِفرز که بود؟
شعر «کارمِل»
(۱۹۵۴)
نمایانگرِ گوشه ای از شخصیت و نگاه
جِفرز
به هستی است:
صبرِ استثناییِ چیزها!
این مکانِ بی نظیر، از انبوهی خانه هایِ ویلاییِ حومه یِ شهر
بی ریخت شده
–
اول بار که دیدیمش
زیبا بود،
دشتی شقایق و باقلایِ
مصری
و تخته سنگ هایِ
پاکیزه یِ پیرامون:
کسی مزاحم نبود: فقط می چریدند یکی دو اسب، یا
پهلو به تخته سنگ می
ساییدند
چند گاوِ شیرده
اینک چپاولگر از راه رسیده بود؛ آیا این خاک
چپاولگر را می دید؟
نه، هرگز. ابدیت از
آنِ اوست.
می داند که انسان جزر و مدِّ دریاست.
با سیل می آید
و آنگاه فرو می نشیند
تا آفریده
هایش محو شود.
زیباییِ آسیب ناپذیر
جاودانه است؛
در هر تکه سنگ
خارا می زید همانطور
که اقیانوس از قامتِ صخره بالا می کشد.
و ما:
ما باید از مرکز خود خارج شویم:
ما باید نگاهمان را به هستی
اندکی غیرِ انسانی کنیم،
مثلِ اعتمادِ
صخره ها به دریاها
ما از این اعتماد ساخته شده ایم.
روبینسون جِفرز این جوانِ شاعرِ خودآموز، علاوه بر شناختِ
ادبیات کلاسیک و مدرن در داروسازی نیز دستی داشت. او در شعرِ
«قاره یِ آمریکا اینجا پایان می باید»ساحلِ گسترده ای را که
محلِّ زندگی او بود ترسیم کرده است. این شعر تنها حکایتِ خاک و
جغرافیا نیست، بلکه سفرهایِ آمریکایی ها را به سمتِ غربِ قاره
و زیرِ نفوذ آوردنِ هرآنچه بر سرِ راه می یافتند را نیز مورد
نظر دارد. در آن روزگار حسِّ رسیدن به یک نقطه یِ پایانی و
جستجویِ یک نقطه یِ آغازگرِ رسمی معمول بود. جِفرز همانند
روشنفکرانی چون تی اس الیوت و پیکاسو کوشیده است این حسّ را به
قلم بکشد.
شکوهِ طبیعتِ خشک و لم یزرع و آن زیباییِ دورافتاده نه تنها
الهام بخش شاعر بود بلکه باعثِ افسردگی و دلتنگی او هم می شد.
خاطره یِ جنگ جهانی و عواقبِ بد و مخرّبِ آن نگاهِ او را به
هستی تیره و تار کرد. از دریچه یِ نگاهِ او جنگ به معنایِ
پایانِ تمدنِ غرب بود. این سرزمین بکر و وحشی این باور را در
او می انگیخت که در مقابلِ عظمتِ ستاره ها و دریا انسان هیچ
است. اندیشه هایی از این دست جفرز را بر آن داشت تا همراه با
خانواده اش در خانه یِ سنگی ای که او خود ساخته بود پناه
بگیرد. او از خاک و سنگِ حیاطِ متروکه یک خانه و یک برج
ساخت. خانه یِ ساحلیِ او به «خانه ی صخره ای» و برج آن به «برج
عقاب» مشهور است. جفرز در این خانه میانِ دو دنیا می زیست:
دریا و خشکی، گذشته و آینده.
نگاهِ جفرز به
هستی جهان شمول بود. چون به آینده می نگریست نظری به گذشته
داشت. او زیبایی و
ستم را شانه به شانه هم در این سرزمینِ دور افتاده تجربه کرد.
جفرز با طبیعت زیست و از همین روی شاهدِ تأثیرِ طبیعت بر روان
و رفتارِ آدمی بود. به نظرِ او
زندگی در طبیعت میل
جنسی را شدت می بخشد. او این تأثیرپذیری را به تفصیل در
شعرهایِ بلندش شرح داده است. اینطور به نظر می رسد که جفرز از
ساکنانِ این ساحل دور افتاده حکایت های بسیاری شنیده بود.
حکایت هایی که از دیوانگی ها، قتل و زنای محارم سخن می گفت.
جفرز شنیده هایش را اینگونه ببر کاغذ آورد: انگار مردم این
خاک با زندگیِ عادی دشمنی دارند.
جفرز بیش از هر چیز به افسانه هایِ باستانیِ شرق و غرب علاقه
داشت. هدفش از جستجویِ خرد و عقل روزگارِ گذشته رسیدن به یک
تعریف بود. شعر «تامار» یک نمونه از اینگونه تلاش است. «تامار»
که به واقع نمادی از مادر زمین
است، حکایت از عشق هایِ آتشین و مرگ هایِ نابهنگام
دارد. او در این شعر دختر شاه داوود، زنایِ محارم و عشقِ ممنوع
را به تصویر کشیده است.
شعر و کتاب «تامار» با خود شهرت به همراه آورد. اما عمرِ این
شهرت کوتاه بود. جفرز پس از نگارشِ «تامار» شعرهایِ بلند دیگر
ی با همین خمیرمایه نوشت. امّا وقتی کشف شد که شاعر این شعرها
مردی متفکر است سیلِ انتقادها به سویِ شاعر روانه گشت. هضمِ
شعرِ جفرز دشوار بود. منتقدان کلامِ او را زننده و مشمئزکننده
یافته و مردود شمردند. بدین ترتیب جفرز خواننده های خود را از
دست داد.
انتشار
شعر «تبرِ دوسر» در سال۱۹۴٨
وضعیت جفرز را بیش از پیش ناگوار و سخت کرد. تیغِ تیز انتقادِ
او از انسان و تمدن و شرکت آمریکا در جنگ جهانی دوم باعث شد که
ناشر مقدمه ای بر این کتاب بنویسد مبنی بر این که مطالب درج
شده در کتاب نظرات شاعر است و نه ناشر.
از این ها گذشته
جفرز به شاعرِ بدبین و مردم گریز مشهور بود. به اعتقاد
جفرز باید از هر آنچه
انسانی است و به انسان تعلق دارد گذشت و ناانسان شد. او برای
رساندن این پیامِ از واژه یِ«این هومانیسم» استفاده می کرد.
پایه و اساسِ «این هومانیسم» جفرز علم و دانشِ مرسمِ زمان، از
جمله نظرات داروین بود. او می نویسد؛ شکوه چیزها صورتِ
خداست. تحسین اش کنید/قلبتان را به او بدهید: بکوشید تا چون او
شوید.
» یکی از سیاه ترین
شعرهای جفرز است. او در این شعر از انسان به عنوان یک
De rerum virtute»
میکرب و بیمار نام می
برد. در شعر «اُرکا» زمین سیاره ای است که توسطِ
آدمی به نابودی کشیده
شده است؛ "نسلِ آدمی به رنگِ آزمایشی تقلبی است. اینک او
دیوانه شده است و همه چیز را خراب کرده است. پس از این روی
بایدسر به نیست شود."
به راستی آیا تیره تر از این هم امکان دارد؟
». جفرز در اینجا صحنه ای را ترسیم می کند که یک دسته
Original sin
بله: شعر «
هومونیدر گروهی ماموت را در چاله ای به تله انداخته اند.
هومونیدرها با نیزه های باریک و بی قوّتِ خود قادر به کشتنِ
ماموت ها نیستند. اینگونه است که به فکر آتش می افتند. پس
ماموت ها را در چاله می سوزانند درحالی که یکی از هومونیدرها
درد و سوزشِ سوختن را با صدایِ بلند شادمانه توصیف می کند.
آنگاه
روبینسون جِفرز نتیجه می گیرد؛ این انسان است. این طلوعِ
انسانیت است.
ادوارد وِستون دوستِ عکاسِ جفرز می نویسد:"منشأ تیرگی و سیاهی
شعرهای او انسان گریزی و نفرت از آدمی نیست. تلخی شعر او حاصلِ
نومیدی و یأسِ او نسبت به انسانی است که او به شدت دوست دارد."
ناگفته نماند که تمامی اشعار جفرز
سیاه نیست، بلکه
دیوان شعر او از اشعار لطیف نیز موج می زند. و شعر «سنگ قبر»
(۱۹۲۹)
شاید یکی از لطیف ترین شعرهایِ او باشد:
زیبایی را ستودم
وقتی که انسان بودم.
اینک من تکه ای از زیبایی ام.
در هوایی پرسه می زنم که
گاز است و آب
و در اقیانوس ها روان:
تو را لمس می کنم و آسیا را
در یک
و همان لحظه:
دستی در طلوعِ خورشید دارم
و در شعله های این علف.
آن سبک هایِ خاکستری
را
گذاشتم برای زمین:
و این عشق را
گواهی می دهد.
روبینسون جِفرز مثلِ زاهدِ گوشه نشینی در «خانه ی صخره ای»
زیست و در سنِّ هفتاد و پنج سالگی در یکی از شب هایِ ماهِ
ژانویه سال ۱۹۶۲
بر روی تختخواب کنار پنجره ی رو به دریا در خواب درگذشت. او
بارها این تختخواب را به شعر کشیده و گفته بود که می خواهد بر
روی این تختخواب بمیرد. و چنین هم شد.
انتقادِ شدید
جِفرز
از آمریکا و شرکت در جنگ جهانی دوم باعث شد که نام او اغلب از
آنتولوژی هایِ روزگارش حذف شود. با این احوال منتقدانی هم
بودند که جایگاه ادبی جفرز را می شناختند و از او تمجید می
کردند. از آن جمله باید از تیم هانت نام برد که در سال۱۹٨٨
دست به انتشار مجموعه اشعار جفرز زد.
هانت در مقاله یِ «شاعر مدرنِ ضدمدرن» (۱۹۹۰)
جفرز را با تی اس الیوت و پاوند مقایسه می کند. جفرز همانند
الیوت زوالِ تمدن غرب را باور داشت و مانند پاوند معتقد بود که
شعر «ناب» بی ثمر مانده و به بن بست رسیده است. علاوه بر این
از دیگر وجه تشابهاتِ پاوند و جفرز پرسش های بیشمارِ آن ها از
جهان، هستی و شعر است، با این تفاوت که جفرز در مقامِ پاسخ
برمیخاست و پاوند پرسش ها را بی پاسخ رها می کرد.
جفرز یکی از مُهره یِ مهم جنبش محیطِ زیست آمریکا بود. دانا
گیوایا در کتاب «نقش شعر» (۱۹۹۲)
از اهمیّت شعر جفرز نزدِ دوستداران محیط زیست
می نویسد و شاید این یکی از دلایلِ طرد او از جانب اعضای
آکادمی باشد. به نظرِ او جفرز یکی از مدرن ترین شاعران
آمریکایی بود که به جای پرداختن به ایماء و اشاره هایِ از پیش
آموخته و پارادکس های خیالی از اندیشه های بزرگ و برهنه
می نوشت. اصالتِ جفرز در شیوه یِ
بیانِ او بود. او به
فراسویِ تعهد و پایبندی هایِ اجتماعی گام نهاد و به کُنهِ هنر
و زمانِ خود دست یافت.
جفرز
از بدیِ درونی شده یِ انسان می نوشت. به اعتقادِ او این بدی
انسانیت را زیرِ چتر خود گرفته است. شیفتگی انسان به جنگ و
آلوده کردن شهرها باعث شده است که انسان هارمونی و توازن را از
دست بدهد. پیامدِ
آلوده شدن محیط زیست، نابودیِ موجودات زنده و تخریبِ منابع
طبیعی است.
هر ساله توریست های بسیاری از خانه یِ جفرز و برج سنگیِ آن
دیدن می کنند. هر روزه راهنماهای تور گروه گروه مشتاقانِ جفرز
را به تماشای گوشه و کنار خانه یِ او دعوت می کنند و ساعتی را
به شعر جفرز، خانه و باغِ زیبای آن،زندگی خانوادگیِ او، رابطه
یِ در حالِ انفجارش با همسر و دو فرزند پسرش اختصاص می دهند،
با شرحِ جزئیاتی که فاش می سازد مردی که روزی بنا به نگاه تیره
و دشواریِ شعرهایش، به مردم گریزی و انسان ستیزی محکوم شده
بود، انسانی تُرد و شکننده بود.
نقطه نظرِ اصلی جفرز یعنی غیرانسانی کردن انسان
–
چیزی که در شعر او بازتابِ عمیقی داشت، امروزه دیگر مسئله ایِ
حساس و بحث برانگیز نیست. می توان گفت که جفرز از معاصران خود
مآل اندیش تر بود. او زمانی شروع به نوشتن مشاهداتش کرد که
هیدِن استام شعر «هزار سالِ آینده» را اینگونه پایان داد؛
دنیاها قل می خورند.
شعر «این هومانیسم»(۱۹۴٨
) آهنگی مذهبی و خدایگونه دارد؛ "زیبایی چیزها مهار نمی
شود/چشم های انسانی/ و درکِ ناچیز است که مطلق است. زیبایی
آدمی را غلغلک نمی دهد.، گرچه اینگونه عمل می کند/ و این هستی
است/ و هستیِ خداست."
استکهلم/مارس دوهزار ویازده
این مقاله به تاریخ دوازدهم مارس دوهزار ویازده در روزنامه
سونسکاداگ بلادت بخش فرهنگی. صفحه بیست و یک منتشر شده است.
اسامی و واژه ها به لاتین:
Robinson Jeffers, Per Helge, Carmel – by – the Sea- San
Francisco, James Karman, TS Eliot,
Picasso, The tor House, The Hawk Tower, Tamar, David,
The double axe, Carmel
Point, inhumanism,
Can poetry matter,
Edward Weston, De rerum virtute, Orca, Original sin, The
modern poet as antimodernist, Dana Gioia, Can poetry matter,
Heidenstam,
|