نسیم خاکسار

 

اجرای سرمستی در آینه‌ی نگاه

(تاملی بر غزلی از حافظ)

 

من دوستدار روی خوش و موی دلکشم

مدهوش چشم مست و میِ صافِ بیغشم.

در عاشقی گزیر نباشد ز ساز و سوز

استاده‌ام چو شمع، مترسان ز آتشم.

من آدم بهشتی‌ام اما، درین سفر

حالی اسیر عشق جوانان مهوشم.

بخت ار مدد دهد که کشم رخت ازین دیار

گیسوی حور، گرد فشاند ز مفرشم.

شیراز معدن لب لعل است و کان حُسن

من جوهریّ ِ مفلسم ایرا مشوّشم.

از بس که چشم مست درین شهر دیده‌ام

حقّا که می نمی‌خورم اکنون و سرخوشم.

گفتی ز سّر عهد ازل نکته‌ای بگو

آنگه بگویمت که دو پیمانه درکشم.

حافظ عروس طبع مرا جلوه آرزوست

آیینه‌ای ندارم، از آن آه می‌کشم.

 

این حرف را چه پیش از این گفته باشند و چه نگفته باشند، پذیرا برای همه است که از حافظ همیشه می‌توان سخن گفت. همیشه در هر تاملی در غزلهای او، می‌توان به حرفی، فکری رسید و راهی جست به جهان شعری او. در این متن که می‌نویسم درنگی کوتاه می‌کنم بر یکی از غزلهای او.

حافظ در این شعر، شاعری است شاد و سرمست. شاعری است که در همان آغاز شعر به بانگ بلند می‌گوید "مدهوش چشم مست" است" و می صاف بیغش".

این حس و حال آغاز، با همین اندازه و مرتبه از شوخ و شنگی و سرمستی تا پایان شعر دنبال می‌شود. و هر بیت در همراهی با بیت پیش از خود، منظری دیگر از این پایکوبی درونی وجود شاعر را که سرشار است از احساس شادی و سرمستی، در بیان و تصویر تازه تری نشان ما می‌دهد. صور خیالهائی که تنها می‌توانند در شعر بازتاب شوند و حضور یابند. در این تصویرها و کلمات، ما فقط جای پای رقص و پایکوبی شاعر را می‌بینیم و نه خود او را. زیرا تا سر بلند کنیم ببینیم که این سرخوش و عاشق چگونه رقصیده، باز جای پای دیگری از او نگاه ما را به خود معطوف می کند. آنچه وجود ما را تسخیر می کند دیدن همین جاپاها و حرکتها و شنیدن صداهای از سر مستی سر داده کسی است که از پیش ما گذشته و رفته است.

حافظ دراین شعر سرمستی وجودش را توصیف نمی‌کند، بلکه اجرائی نمایشی می کند. ما در این شعر بیشتر اجرای سرمستی را شاهدیم تا توصیف آنرا. توصیف و بیان سرمستی با استفاده از زبان شمس تبریزی[1]، زیر اجرا ایستاده‌ است. و از آنجا که اجرا در صحنه رخ می‌دهد، می‌توان گفت این اجراست که صحنه را در شعر در اختیار خود دارد. کلمات، توصیفها، تصویرهای شاعرانه، کنایه‌ها و اشاره‌ها با معناهای سر راستشان همه چون بازیگرانی که نقش دوم یا نقاب بر چهره دارند، در عقب صحنه ایستاده‌اند. صورت اجرائی تصویرهاست که شعر را می‌سازد. شعر نمایشی از این شوخ و شنگی است.

برای نمونه نگاه کنید به بیت دوم غزل. شعر در رویه نخستین خود در همان حال و هوای سرمستی بیت اول سیر می‌کند. و می‌گوید در عاشقی گزیری نیست از ساز و سوز. و او برای این کار آمادگی جان دادن و یا به زبان شعر، ذوب شدن چون شمع را، دارد. اما شعر با بکارگیری این بیان تصویری که" استاده‌ام چو شمع"، آن هم در آغاز مصراع، ایستادن شمع را با شعله‌ی روشنش آنچنان برجسته جلو آورده است که ذوب شدن و نترسیدن آن از آتش که معنای روشن آن فدا کردن جان و مردن در راه عشق است، در پس آن بیرنگ می‌شود. گوئی شاعر نمی‌خواهد در این لحظه مدهوشی و سرمستی، سخن از مردن و ذوب شدن بگوید؛ هرچند که برای اثبات و بیان حد و اندازه شور و سرمستی خود، ناچار از اشاره به آن است. پس برای آن که حضور زندگی نمایانی بیشتری بیابد، ایستادن شمع جلو صحنه می‌آید.

در عاشقی گزیر نباشد ز ساز و سوز

استاده‌ام چو شمع، مترسان ز آتشم.

ما هربار که این بیت را بخوانیم ایستادن شمع را با آن شعله‌ای که فراز کله‌اش می‌سوزد و روشنی بخش است و روح دهنده به زندگی است بیشتر زیر نور می‌بینیم تا ذوب شدن آنرا و آمادگی اش برای مردن در راه عاشقی و در نهایت، فرو رفتن در تاریکی.

این واقعیت اجرائی حالتها در شعر، تا پایان آن به صورتهای گوناگون تکرار می‌شود تا ساختار اجرائی شعر گام به گام بنیاد بگیرد. در بیت بعدی، با همه‌ی آنکه "من آدم بهشتی‌ام" در آغاز بیت آمده، اما تماشاچی این اجرا، اسیر بودن عشق شاعر را به جوانان مهوش بیشتر زیر نور می‌بیند. و این بازی چشمی، از گذر سریع از روی آدم بهشتی به روی جوانان مهوش، حرکتی ایجاد می کند که انگار بازیگران که همان کلمات باشند سریع روی صحنه جا عوض می کنند تا به کلماتی دیگر جا بدهند و بگذارند آنها بیشتر به تماشا بیایند. آدم بهشتی پس میرود تا آنکس که عاشق جوانان مهوش است صحنه را در اختیار خود بگیرد. برای همین است که وقتی شاعر در بیت مانده به آخر در پاسخ به این خواهش که از او می‌خواهند، نکته‌ای از سّر عهد ازل بگوید، می گوید: "آنگه بگویمت که دو پیمانه سر کشم".

این پاسخ از آدم بهشتی نمی‌تواند باشد و نیست؛ هرچند او پیشتر گفته باشد که آدم بهشتی است. این پاسخ، بیشتر حرف همان عاشق سرمستی است که ایستاده است چو شمع و مجذوب شهری است که معدن لب لعل است و کان حسن. همو که در آغاز این شعر به بانگ بلند گفته بود" من دوستدار روی خوش و موی دلکشم."

با توجه به صحنه ‌آرائیهای این شعر و بنیاد اجرایی آن، می‌توان از زوایایی دیگر نیز به این شعر نگاه کرد، تا صورتهائی دیگر از آن نیز به دیده بیاید. برای نمونه نگاه کنیم به بازی با واژه‌های هم معنائی نظیر: مدهوش، چشم مست، می صاف بیغش، می‌خوردن، سرخوش بودن، دو پیمانه سر کشیدن، که هرکدام با حضور خود، دیگری را تداعی می‌کنند و در مجموع بیش از کلمه و عبارتهای دیگر در این غزل بکار رفته‌اند.

با توجه به بسامد این کلمه‌ها و توصیفها در این غزل، و دایره‌ای که از حس حضورشان بر گرد شاعر رسم می‌شود، بی آنکه نیاز باشد شاعر به مستی یا می خوردن خود اعتراف کند، ما او را از پیش غرق در مستی می‌بینیم. و آنگاه که می‌گوید: "حقا که می نمی‌نخورم" گویا می‌داند شعر آنچنان گویا و آشکارا سرمستی و می خوردن او را افشا کرده است که بهتر می‌داند در این باره سکوت کند و در همین سکوت خواننده را وادار به تعمق بیشتر کند. از آن گذشته او گویا سّر عهد ازل را پیش از رسیدن به این حرف افشا کرده است و سّر عهد ازل نکته‌ای نیست، جز همین شاد بودن و سرمست بودن و عاشق لب لعل. و گفتن این که اگر دو پیمانه سر بکشم ز سّر عهد ازل نکته‌ای می‌گوید، انگار اجرائی دیگرست برای نشان دادن ترس شاعر و گریز از تیغ برنده تابوهائی که بر سر او و زمانه‌ی او سایه افکنده است. حرفی به این معنا که تا حالا چیزی یا نکته‌ای نگفته است و اگر هم بگوید، چون بعد از دو پیمانه در کشیدن است، باید آنرا به پای مستی‌‌اش بگذارند.[2]

شاعر در این بازی عقب انداختن پاسخ، تعلیقی نیز در فهم معنائی شعر ایجاد می کند که خود نوعی سکوت صحنه‌ای را هم برابر دید می‌آورد. عملی که بر بنیاد جابجائی، سکون و حرکت معناها و ایماژها در شعر دلالت دارد.

شاعر در پایان این شعر به گونه‌ای در جایگاه خدا می نشیند و سرمست از کار آفرینش خود، آه می‌کشد که عروس طبع او- آنچه طبع او چون عروسی ساخته و آفریده است- جلوه آرزوست، و از این که آیینه‌ای برای دیدن خود در اختیار ندارد آه می‌کشد.

نسیم خاکسار

اوترخت. اکتبر 2012

 



[1] - بر این منوال می‌گفتم دی با خود و گرد خندق می‌گشتم، سخن بر من فرو می‌ریخت. مغلوب می‌شدم. زیر سخن می‌ایستادم از غایت مغلوبی. از مقامات شمس،  ص 198. من و مولانا. زندگانی شمس تبریزی. ویلیام چیتیک. ترجمه شهاب الدین عباسی.

[2] -  الف: از این نوع  شگردها که حافظ کفر گوئیهای‌اش را به حساب مستی خود یا دیگری بگذارد و از زبان غیر، وصف حال کند، در کارهای او سابقه دارد. برای نمونه نگاه کنید به این شعر که شک درباره مسلمانی خود را از زبان ترسائی بر در میکده می‌گوید.

این حدیثم چه خوش آمد که سحرگه می‌گفت/ بر در میکده‌ای با دف و نی ترسائی

گر مسلمانی از این است که حافظ دارد/ آه اگر( وای اگر) از پی امروز بود فردائی.

ب: با توجه به واژه‌ی آتش که در مصرع چهارم از بیت دوم آمده، و ارتباط آن با مصرع پنجم از بیت سوم که از آدم بهشتی سخن می‌رود، از راهی دیگر نیز - درست یا نادرست به جهت ایجاد فکر می‌آورم-  می‌توان به این نظر هم رسید که آن نکته‌ی ناگفته انگار کمی بالاتر بطور پنهان و پراکنده در شعر گفته شده است. زیرا " زآتشم" آنطور که در آن مصرع آمده، فارغ از ارتباط معنائی‌اش در جمله و به طور تک و مستقل، گوئی به ذات آتش بودن "من" درون شعر و نسبت دادن جنس او با ابلیس که از جنس آتش است، در برابر از خاک بودن آدم، نیز اشاره دارد. به ویژه که این آدم بهشتی خود به صراحت می‌گوید که در این سفر حالی اسیر عشق جوانان مهوش است.