برگردان مینو هراتی

 

 

 

چند شعر از کریستین لاوانت

 

 

کریستین لاوانت [Christine Lavant] (1973-1915) فرزند نهم خانواده‌ای فقیر بود. پدرش کارگر معدن بود. در عکس‌هایی که از او مانده، زنی در لباس محلی، روسری به سر و در حال بافتن می‌بینیم.

وقتی در 58 ساله‌گی درگذشت، جایزه‌های زیاد ادبی، از جمله جایزه‌ی مهم دولتی اتریش را دریافت کرده بود.

تنها چند سال به مدرسه رفت. در خانواده‌اش جایی برای هنر و ادبیات نبود. از زمان تولد مبتلا به بیماری معمول فقرا – سل غدد لنفاوی- بود، با زخم‌های چرکین، عفونت‌های درونی و تب. در هجده‌سالگی درمان شد، اما اثر بیماری بر تن رنجور او ماند. فقر، افسردگی، اقدام به خودکشی (که به خاطر آن در تیمارستان بستری شد) و شکست در عشق، جزیی جداناپذیر از زندگی او هستند.

رنج مدام هسته‌ی شعر کریستین لاوانت را شکل می‌دهد، که من ِ رنج دیده‌ی شعر با جهان پیرامون خود در گفت و گو است. شعرهاش به دلیل خودجوشی و استفاده‌ی بسیار از استعاره‌های خاص، دارای قدرت ویژه‌ای هستند. شاعر، مایه‌های شعر و زبان خاص ِ شاعرانه‌ را از محیط اطراف خود می‌گیرد؛ از روستا و طبیعت آن. خورشید، ماه، زمین، آسمان، باد، ستارگان و ابرها اساس تصویرپردازی او هستند. من ِ شاعر با آن‌ها در گفت و گو است و به آن‌ها جنبه‌ای انسانی می‌دهد. نشانه‌های مسیحیت و کفر به هم می‌آمیزند و اسطوره‌ای شخصی شکل می‌گیرد که جادو و قدرت‌های طبیعت نقش مهمی در آن دارند.

 

 

گهواره‌ی ماه به این سو آن سو می‌جنبد،

شب مثل کتاب رویا باز می‌شود،

و همه‌ی ستارگانش مات می‌درخشند

بر این کلبه‌ی پر از نور روشن لامپ‌ها.

 

نمی‌دانم هنوز مرا می‌شناسد،

با آن چهره‌ی رو به مرگ،

نور چشمانم را

از دریچه نشانش داده‌ام.

 

قلب‌ام، این ریشه‌ی خشکیده،

به دلسوزی از برگ سر برمی‌آورد،

زمانی که شب بیرحمانه می‌بلعد

آخرین شام ِ شبانه را.

 

چیزی به روح‌ام می‌کوبد

و عقل از دست می‌دهم،

به آرزوی رسیدن به گهواره

که می‌تابد بر روستا و رود.

 

باید شجاع باشم،

امید به رشته‌ای ابریشمین آویخته،

و آن‌چه عزیزترینم بود

می‌گذارد بجنبم در گهواره‌ی ماه.

 

اکنون کتاب رویا را می‌بندم.

می‌خواهم خودم را بخوانم، بیا چون باد.

صفحه‌ی قلب، کودکی نشان می‌دهد

با چشمان ستاره، مات و خاموش.

 

 

بران آن ستاره را

سگ همسایه، بران

بی دلیل می‌خندد

برانش ای سگ، با صدات!

 

پارس کن

چونان روباهی برانش

ستاره نمی‌خواهم

تو سگ‌ستاره‌ی منی.

 

کافی نیست برات

سیاهی این دل؟

که اندوه می‌یابد

و می‌شکند از غم؟

 

گرسنه نیستی، ای سگ؟

برو، بخور از آن‌چه مانده است!

ستاره می‌رمد.

بی دلیل می‌گریم.

 

 

زمین، اگر دو لب داشتی

زبان و نگاهی مهربان

می‌توانستی با من حرف بزنی

اکنون، اکنون که با خشم

پا می‌کوبم بر دانه‌های برف؟

زمین، خواهی خندید؟

با تو عهد دوستی بسته‌ام

و گفته‌ام که کنار ِ ریشه‌ها می‌زیم

با سنگ‌ها از هوا حرف می‌زنم

و شرم ندارم در حرف زدن از خون ِ تو.

دروغ، می‌دانی، بیماری بود

که انسانی را می‌آلود

و قلب من همیشه باور داشت به آن.

اکنون آلوده است و تنها تو را آواز می‌دهد

نمی‌خواهد که بمیرد

نمی‌خواهد که بگوید چه در سر دارد

خود می‌آزارد و آن را که می‌خواهد حرفی بزند.

زمین، زبانم را بپذیر

خواهش می‌کنم، و لب‌هام را!

از زیر دانه‌های برف بگو

از عشق ِ گرم جاودانه.

 

 

ناگهان نیاز بود به التماس از هر چیزی:

"رهایم نکن!"

اما مرا وانهادند.

نخست نقاشی آویخته به دیوار،

بعد میز

و آن‌گاه صندلی که بر آن نشسته و می‌بافتم.

"میان فکر و این چیزها دشمنی است!"

با هم می‌گفتند

و این‌که خواهند رفت

سوی صاحب پیشین.

"سوی او که هرگز نیست."

اکنون باید بدانی که این همه به ارث برده‌ام

و سال‌ها زیسته‌ام با آن‌ها، در صلح.

چه می‌خواهند پس؟

خمیده بر کف اتاق، به برداشتن روزنامه

اندوه‌گین گفتم:"عاقل باشید!"

در کودکی با شما مهربان بوده‌ام

و شما دلداریم داده‌اید.

برخاستند و گفتند:"این کافی نیست."

از دل می‌گوید او، از صاحب پیشین

که خشکیده‌است اکنون.

آنگاه گلدان آمد

تنها گلدان قهوه‌ای ارزان

که هیچ گیاهی در خود نداشت

و نه قطره‌ای آب در خود

خندید و بر شکم گِلین خود کوبید

و در جست و خیز گفت:

"نمی‌خواهم تو باشم!

تو که از یادمان بردی

به خاطر کسی که دیری بود از یادت برده بود!"

 

انسان‌اند آن‌ها؟ - فراموش کن!

سایه‌ می‌اندازند در پیش درخت ِ خورشید،

سایه‌ای سیاه و کج و – صدا نیز دارند.

چه غریب است – به باورم نامشان "مرد" است.

مردان؟ - مرد؟ - و آواز "عشق" برآمد

اندکی بعد درد آمد، نه، کتاب رویای من.

گفتی درد، بسیار گفتی، در نگاه به دور

درد که رو سوی انسان دارد.

آن‌گاه جانوران در رسیدند

جانورانی سیاه و بزرگ

انسان می‌گریخت، از ناله‌ی عربده گون‌شان

و کسی گفت:"این است پس!"

آنان که دختر می‌نامیدندشان، نشسته کنار هم

به پچ پچ، چونان صدای برگ‌های ریزان

از انتظار ِ محبوب‌شان.

"محبوب"، چیست؟

زود می‌گذرد، می‌رود بی درد

و آن‌چه می‌ماند آرد است و بویی مانده در تن ِ تو

احساس هم دیروز رخت بربست؟

گیاه ِ رویا؟ - آری، بی‌گمان، گیاه ِ رویا.

انسان نباید از آن می‌چشید، هرگز

پیش از آمدن به زمین ِ مهربان

در خانه‌ی هم این و هم آن.