ویدا فرهودی

 

 

دروازه های دل

 

آن روزها چه آسان از عشق می سرودم

دروازه های دل را، برهرکه می گشودم

 

نبضم چه بی بهانه، پر می شد از ترانه

بر پرنیان رویا وقتی که می غنودم

 

 هرلحظه بی محابا، می جـُست جان  شیدا

طرح کرشمه ای را، دلها چو می ربودم

 

سرخای لاله زاران، نوروز رامی آورد

در فکرخاک رنگین از خون گل نبودم

 

تا آن که برق ماتم آکند ،چشم عالم

یخ بست شوق، نم نم، در رگ رگ ِ وجودم

 

اعصاب عشق لرزید ، گاه ِ طلوع خورشید

چون  زَجر زندگی رااز دار ها شنودم

 

تازانـد پس حقیـقت ،تردید را به میدان

بشکست جام ایمان، گــَردش چو می زدودم !

 

کـِـلکم به چلـّه بنشست،دیدم چو دوست را پست

هم آن  که صادقانه، عمری، عبث ستودم

 

 شد ناگزیر عزلت،تنهاگریزگاهم

 غم واژه های غربت را بر غزل فزودم

 

دور از وطن پریشان، نـَک این منم و عصیان

دروازه های دل را،از نو اگرگشودم !

  

 

 

پاییز 2006-پاریس