ژاله چگنی

 

 

هر روز

 با خود میگویی:در فرصتی دیگر

روزها به تصرف تکرار درآمده اند

و تصمیم ها خوراک تردیدند

میدانی که لحظه های پر نشده

خاطرات ساخته نشده اند

و کلمات نانوشته

شعرهای از دست رفته

شاید  زود باشد

که به مصرف خاطره بنشینی

و یا در ذهن بسازی

 آن چه را که با او نساخته ای

شاید که باز گردی

شاید که باز گردد

شاید در یکی از همین روزها

وقتی که فنجان قهوه در دست

پشت پنجره ایستاده ای

صدای گرم گوینده رادیو

و یا هیبت مردی بلند بالایی که ازخیابان میگذرد

یاد او را تازه کند

شاید به سوی تلفن بروی

و  در میانه راه مقابل آینه توقف کنی

از این که هنوز زیبا هستی شادمانه آه بکشی

 بعد لحظه ای به تلفن نگاه کنی

شانه بالا بیندازی

و با خود بگویی: ...