لیلا فرجامی

 

الف، لام

 

دستها

پاها

کوتاه می شوند

 

پرنده ای به زیر گنبدی می چرخد

و ایمان می آوَرَد به آنچه نیچه گفت

پرنده هم مرده ست

پرنده هم مرده ست

اما میان بازوان تو

نبضی بال می زند

و چون پری از خون

بالا می دود.

 

از آن بنفشه ی سیاه

هیچکس نگفت

که نه ابر شد

نه باران

نه خدای رودی که به دریایی ریخت

و ماهیان را تکامل داد

)شاید همان خط آبی آتشی ست

که در حلقِ بنفشه ای سیاه

زبانه می کشد و وحی می کند:

الف لام، الف لام، الف لام، الف لام، الف لام، الف لام

و هیچ میم،)

ایمان بیاوریم به نیچه

به فروغ

که پرنده اش مرده ست

و به آن بنفشه ی سیاه

که آخرین مادرِ خوابهای توست.