مانا آقایی

 

کلاغ خبرچین

 

دیروز عصر

کلاغی برای صابون دزدی

به حیاط خانه ی ما آمد

او را از لب حوض راندم

گفتم دمت را می چینم

پرت را می ریزم

کلاغ بی اندازه دلخور شد

و بلافاصله پرید و رفت

اما ساعتی نگذشته بود

که آسمان را ابر سیاه فرا گرفت

و هزار دانه باران

مثل پر کلاغ در حیاط ما ریخت

حالا دارم زمین را جارو می کنم

دورتادور حوض صابون چیده ام

هی دهانم را آب می کشم

عصر از راه رسیده است

اما از کلاغ خبری نیست که نیست.

 

 

 

آدم برفی

 

یک روز سرد زمستان

دو آدم برفی ساکت

که باد دهانشان را دزدیده بود

 به هم رسیدند

یکی‌ از آن‌ها دستش را بالا برد

و دایره ی زردی در آسمان کشید

آن دیگری چشمهایش را بست

و در یک دم آب شد

هردو شاعرانی بزرگ بودند

که به یک چیز فکر می کردند.