روشنک بیگناه

 

بعد از ظهر

 

دستان باز كاج
ساقه‌هاي صنوبر
روزنه‌اي ميان

طپشي مبهم
طرح تند قدمهاي كودكى مي‌شود
با كوله پشتي‌اش
يك ساعت بعد از گذشتن يك ماشين
از اين خيابان
سه ساعت مانده به وزش منجمد باد
و سرگردانى‌اش

              
تا دو ميدان پايينتر

 

 

سنگهای کودکی     

 

کسی که خانه‌اش را
هميشه
سايه‌ی درختي پوشانده است
مي‌داند
سنگهای کودکي
به جز برای نشانه گرفتن ديواری کهنه
به کار نمی‌آيد
بوسه بر پيشانی سنگ بگذار و
خداحافظ