سیما مقدم

 

صبح نو


صبح ِ نو گاه می‌نشاندت به انتظار.
همه چیز که رو به راه باشد
می‌غلتد به ژرفای نارنجی ابرها

 جلوه‌ی آهوان و پرندگان
نوید زادن ِ او

چشم می‌توان گشود
در شنیدن ِ صداهای خاموش

از ذوب هر چه به انجماد

تا شیرین کردنِ دهان از پسِ انتظاری بس تاب ناپذیر.

مارچ 2009