سه شعر از ژنگ مین
برگردان : کوشیار پارسی
ژنگ مین، به سال 1920، سال ِ تباهی و جنگ، در خانواده ای مرفه در پکن زاده شد. پدرش در اروپا تحصیل کرده و با فرهنگ و ادبیات بلژیک، فرانسه و آلمان آشنا بود. عشق به ادبیات را هم او به دخترش داد. ژنگ مین به رغم ناامنی و درگیری سنگین ناسیونالیست ها و کمونیست ها و جنگ با ژاپن که در 1936 آغاز شده بود، توانست تحصیلات متوسطه را در1939 به پایان برد.
به زمان جنگ، سه دانشگاه بزرگ چین با عنوان دانشگاه های متحد، در جنوب غربی استان یونان (Yunnan) به فعالیت شان ادامه دادند. ژنگ مین، دور از فضای احساساتی جنگ و مبارزه فلسفه خواند. نویسندگان و شاعران بزرگ چین (Feng Zhi, Bian Zhilin, Wen Yiduo, Shen Congwen) در آن دانشگاه تدریس می کردند. ادبیات چین در آن زمان دست خوش دگرگونی شده بود. چین مدرن در آغاز سده ی بیستم زبان کلاسیک چینی را به مثابه ی زبان نوشتاری کنار گذاشته بود و زبان ِ شعر چینی به تمامی نوین شده بود. شاعرانی که زبان شعری نزدیک به زبان گفتاری را گزیده بودند، ناچار از جست و جوی شکل ِ تازه ی شعر بودند و از شکل سنگین ِ شعر کلاسیک چینی فاصله می گرفتند. نمونه ی شکل ِ نوین شعر را بیش تر در شعر ِ غرب می یافتند. بسیاری از نویسندگان و شاعران چین در اروپا و امریکا تحصیل می کردند. برگردان ادبیات غرب هم راه با دانش و آشنایی شان را هم راه ِ خود به چین آوردند.
وقتی ژنگ مین در پایان دهه ی سی به دانشگاه های متحد رفت، بسیاری از کارهای ادبیات غرب ترجمه شده بود. ادبیات چین بیش ترین تاثیر را از جنبش های ادبی انگلیس، فرانسه و آلمان گرفت و مکتب امریکایی ِ ایماژ با شاعرانی چون پاوند و لاول (Lowell) از پرنفوذترین مکتب های آن زمان بر ادبیات نوین چین بود. در کنار این نفوذ اغراق آمیز ادبیات خارج، شعر نوین چین – خواسته یا ناخواسته- جنبه های شعر کلاسیک چین را نیز حفظ کرد. شاعران می کوشیدند تا همه ی این تاثیرات را به هم بیمامیزند و شعر خودشان را خلق کنند. نکته ای که پس از گذشت بیش از شصت سال هنوز نیز چهره ی آشنای شعر نوین چین است. ژنگ مین یکی از همین شاعران ِ خلاق و جست و جوگر است.
شعرها از کتاب "گزیده ی شعرها 1942- 1947" برگردانده شده اند.
ابرها
چرا از ابر و باد سخن بگوییم،
هنگام که نشان ات می دهم و می گویم
این ها کوه ها و سنگ های دیروزی اند،
که خورشید و ماه ِ دیروزی اند، و
من که این جا ایستاده ام در برابرت
همان ام که دیروز آن همه آرزوی دیدارش را داشتی؟
زمانی به ابرها در گرگ و میش غروب نگاه می کردم و
به حالت ِ خواب اش در ماهتاب ِ شب ِ پیش می اندیشیدم.
بگذار این جهان بی توقف دگرگون شود، چون موسیقی.
دگرگون شو!
اما از درون سکوت می توانم شب های گذشته ی بسیاری ببینم.
قلب ِ من قدحی است در عمق ِ کوه ها،
آسمان، جاودانه بر سینه ش خفته است.
عقابی خاکستری ناگاه برمی خیزد
از دل ِ تاریکی ِ جنگل ِ انبوه و
چرخ می زند در آسمان آبی، چرخ،
و بی گمان چون من به ابرها خواهد اندیشید!
دیدار ِ شبانه
نمی خواهم بر در بکوبم،
بیم دارم صداش بلند باشد.
کرجی که باز می گردد،
با پاروهای بی حرکت
انتظار باد ِ شبانه ی دریا را می کشد.
زیر چراغ که نشسته باشی،
و صدای نرم نفس در بیرون را بشنوی،
حس می کنی کسی آرام نزدیک می شود...
سیگارت را دور بینداز،
در را بی صدا بازکن
و مرا ببین. منتظر در پشت ِ در.
موسیقی
سایه ی ایستاده ی من در ماهتاب
جان ِ من است چون سیلاب در سحرگاه.
موسیقی از پنجره ات جاری است،
و نمی دانم هنوز که زندگی ِ جوان ات
سوی من می شتابد.
اما چشم هامان را که ببندیم،
ماهیانی هستیم از یک گروه
در یک رودخانه.