علی اسداللهی

asadolahi

 

All rights received


از
چهره ی درهمم
پليسها ريسه می روند
بس که عصا كوبيده ام به زمين
و گره ای ا
ز اين

            ترافيک باز نشده

 

از اين چهارراه که بگذريم

هر بار حسرت معراجی ناقص
                      که در گلوی

                               آسانسور گير کرده

 

نمی دانی چقدر سخت است
گوش سپردن به آژير سرخ ماشينی
که نشان آتش به سینه دارد
و جای آب،
گُل روی ساختمانهای کباب شده می ریزد...

 

وقتی ابر
دکمه ی کوچکی است گوشه ی پنجره
كه با فشار
يک انگشت
             
سيل را قطع و وصل خواهد کرد

وقتی پيامبري تنهايي

که تمام معجزه هايش لو رفته...

.

.

.
نمی دانی چقدر سخت است
نمی دانی
چقدر حوصله ام سر رفته...

 

 

 

 

(شعر دوم)

 

 

 

آرام آرام تحلیل می روی...

و بر پوست آینه ات

          چروک هایی از جنس آجر می افتد...

 

ما بزرگ شدیم

و در آجرها چیزی را دیدیم

            که سالها در آینه ها می جستیم...