بایگانی      صفحه اول       تازه های شعر    کتابخانه      پیوندها      شعر، علیه فراموشی      ویژه ی 8 مارس

 

 

کیمیای واژه

 

آرتور رمبو

                                                    گزیده ای از:( Une Saison en enfer (۱۸۷۳

                                                            برگردان: فرزاد معایی، گرونوبل

 

نوبت ِ من. داستان یکی از دیوانه گی هایم.

دیری بر این باور بودم که همه ی چشم اندازهای ممکن را در خود دارم، و نام های بزرگ در هنر نقاشی و شعر مدرن برایم مضحک بود.

نقاشی های احمقانه را دوست داشتم، لنگه های در، دکور، پرده نقاشی بازاری، تابلوی سردر دکان ها، طراحی های عامه پسند، ادبیات کهن، لاتین کلیسایی، کتاب های اروتیک انباشته از غلط املایی، رمان دوران مادر بزرگ ها، کتاب های کودکان، اپراهای قدیمی، ترانه های ساده، قافیه های ناشیانه.

رویای جنگ های صلیبی می دیدم، سفرهای اکتشافی که گزارشی از آن در دست نیست، جمهوری های بی تاریخ، جنگ های مذهبی سرکوب شده، سقوط حکومت ها به فساد، جا به جایی مردم و قاره ها: باور داشتم به هر چیز جادویی.

رنگ حروف صدادار را یافتم: A سیاه،E  سپید، I سرخ،  Oآبی، U سبز. شکل و حرکت حروف بی صدا را خود تعیین می کردم و با فخر از میان وزن های معمولی واژه ای شاعرانه می یافتم که می توانست روزی در هر جمله ای به کار آید. از برگردان دست کشیدم.

مثل مطالعه آغاز شد. سکوت ها را می نوشتم، شب ها را، بیان ناشدنی را یادداشت می کردم. سرگیجه ها را ثبت می کردم.

 

دور از پرنده گان، رمه، زنان روستا،

زانو زده چه نوشیدم در خلنگ زار

چوب جوان فندق از چه روی

 در مِه ِ سبزرنگ ِ نیم روزی ایستاده بود؟

 

چه می توانستم بنوشم از این برکه ی جوان

- نارون ِ سرخ ِ بی صدا، گیاه ِ بی گل، آسمان ِ خاکستری!-

نوشیدن از آن جام ِ زرد، دور از خانه که دوست می داشتم؟

مایع زرین می گذارد تا به عرق بنشینی.

 

به تابلوی کج ِ می خانه ای می مانستم

- توفان در گرفت و ابرها را راند.

شبانگاه، رطوبت جنگل در ماسه ی ناب گم شد،

باد ِ خدا تکه های یخ را بر خاک-برگ ها ریخت؛

 

مُرمُرکنان زر را دیدم- و نوشیدن نتوانستم.-

 

به ساعت چهار صبح ِ تابستان ها

رویاهای عاشقانه دوام دارند.

از میان ِ بوته ها

عطر ِ هضم ِ شبانه می خیزد.

 

در حیاط ِ خانه ها، زیر آفتاب هسپرید

نجاران آستین بالا زده در کارند.

 

به آرامی در دشت ِ کف شان

سقف زیبا کار می گذارند

تا شهر چشم اندازش را

در آسمان نقش زند.

 

به این کارگران، خدمت گزاران زیبا

پادشاه ِ بابل ببخش،

ونوس! عاشقان را ارجح بدار

در تاج گذاری ِ جان.

 

ای شه بانوی چوپانان

برای کارگران اکسیر بیاور

تا توان شان بخشی،

عصرها به دریا خواهند رفت.

 

هنر کهن شعر سهم بسیاری داشت در کیمیای واژه های من.

به وهم می رفتم: مسجدی را جای کارخانه ای می دیدم، دسته ی فرشته گان تنبورنواز، ارابه هایی در راه های آسمان، سرسرایی بر کف دریاچه، غول ها، رازواره ها؛ عنوان نمایش نامه ای سبک، کابوس در من می انگیخت.

این همه سخن جادوگرانه را با واژه های وهم بیان می کردم!

با گذشت زمان آشفته گی روحی ام انگار بر من چیره شد. تسلیم تب ِ سنگین هیچ کاری نکردم: حیوانات را در سعادت شان می ستودم کرم ها را که تجسم معصومیت در برزخ اند، کورموش ها، خواب ِ سبک ِ باکره گی!

تلخ شدم. جهان را در گونه ای رمانس وداع گفتم:

                                            ترانه ی بلندترین برج

بگذار تا بیاید، بگذار تا بیاید

زمانه ی رویا.

 

دیری به انتظارش بودم

تا هیچ ندانستن.

 

همه ی درد و وهم

برای همیشه رخت بر بسته است

و تشنه گی ام به دریاچه

خونم را تیره می کند.

 

بگذار تا بیاید، بگذار تا بیاید

زمانه ی رویا.

 

هم چون پهنای دشت

در فراموشی.

آن که با گیاهان وحشی

آماده ی شکوفایی شود

در گهواره ی وزوز

مگس های کثیف.

 

بگذار تا بیاید، بگذار تا بیاید

زمانه ی رویا.

 

کویر را دوست می داشتم، باغ های سوخته، دکان های تاریک، شراب ترشیده. با شتاب از کوچه های بوی ناک می گذشتم و با چشم های بسته خود را به خورشید، ایزد ِ آتش، می سپردم.

"ژنرال، اگر یک توپ کهنه هم در میان ِ دیوارهای ویران بماند، کلوخ باران مان کن. از میان پنجره های فروشگاه های پررونق! در سرسراها! بگذار تا شهر در غبار خود به گور رود. بگذار تا ناودان ها بپوسند. خلوت گاه ها را از گَرد ِ سوزان ِ عقیق بینبار..."

آه، پشه در شاش گاه ِ میکده غرق می کند خود را، مست ِ ادویه، و حل می شود در فوران شاش.

 

                                                            گرسنه گی

اگر که بخواهم، تنها

در خاک و سنگ

صبحانه ام اما

هوا، صخره، زغال، پولاد.

 

گرسنه گی، بازگرد.

گیاه، گرسنه گی، در گندم زار

برو و زهر ِ شاد ِ باد را بفریب.

صخره سنگ ها را به دندان گیر و آسیاب کن

کهنه سنگ های معبدها را؛

شن ریزه های پس مانده ی سیلاب کهن

دانه های مائده در دره های خاکستری.

 

گرگ در میان شاخه ها می نالید

و پرهای طعمه اش را می پراکند:

هم او و هم من یارای هضم داریم.

 

پِرپین، میوه های ریخته بر راه

به انتظار چیده شدن؛

اما عنکبوت های میان بوته ها

تنها بنفشه می پسندند.

 

بگذار تا بخوابم! بگذار تا گنگ شوم

بر محراب ِ سلیمان.

سوی نهر ِ سدرون، سیلاب ِ اسکنه

فراز ِ چرکابه ی گوشت ِ پوسیده ام.

 

دست آخر، آه سعادت، آه حقانیت، آبی را که گونه ای سیاه است- از آسمان زدودم، و هم چون زرآب در نور ِ طبیعی زیستم. شادی را به مضحک ترین و آشفته ترین شکل بیان کردم:

 

دوباره یافته شد!

چی؟ جاودانه گی.

هم چون پیوند دریا به آفتاب. 

 

جان که جاودانه ای

به سوگندت وفا کن،

شب ها به تنهایی

روزها در آتش.

 

نمی خواهیم گردن نهیم

به آن چه مردم می گویند

به آن چه آرزو دارند

راه ِ خود گیر

 

به انتظار چیزی مباش هرگز

هیچ صدایی نیست

دانستن و انتظار

جزایی از این به نیست.

 

آخرین ساعت صبح

ای آتش حریرگون، نور تو

وظیفه ی من است.

 

دوباره یافته شد!

چی؟ جاودانه گی.

هم چون پیوند دریا

به آفتاب. 

 

اپرایی افسانه ای شدم: دیدم که همه ی موجودات به سعادت محکوم اند: عمل، خود ِ زندگی نیست، هدر دادن توان است، وامانده گی. اخلاق، پوک کردن مغز است.

از نگاه من هر موجودی حق زندگی دیگری را داشت. ایزد نمی داند چه می کند: او فرشته است. خانواده، لانه ی سگ های جوان است. با آدم های گوناگون، به صدای بلند از زندگی دیگرشان می گفتم.- این گونه، زمانی گرازی را دوست  داشته ام.

هیچ سفسطه ی دیوانه وار دیوانه گی که پشت ِ میله ها افکنده می شود- را نادیده نگرفتم: می توانم همه شان را نام ببرم. نظم اش را می شناسم.

سلامتی ام به خطر افتاد. ترس از مرگ قوی شد. گاه روزها می خوابیدم، در روز خوابگرد بودم. آماده ی ساعت آخر بودم و ضعف ام مرا از راه های پرخطر به همه ی گوشه های جهان و سیمر [حوالی کنعان]، معیار تاریکی و گردبادها کشانید.

باید به سفر می رفتم، راهی که مغزم گشوده بود، شکست. بر دریا، که دوست می داشتم چون که باید آلوده گی ام را می زدود، چلیپای تسکین خاطر را دیدم که فراز آمد. رنگین کمان محکوم ام کرده بود. نفرینی ِ سعادت بودم، پیچ و تاب ِ کرم واره ام: زندگی ام همیشه بزرگ تر از آن خواهد بود تا به نیرو و زیبایی بپردازد.

سعادت! دندان ِ شیرین ِ کشنده با آواز خروسان ad matutinum  -۱ در اندوه گین ترین ِ شهرها Christus venit- ۲هشدارم می داد.   

 

ای فصل ها، ای قصرها!

کدامین جان درمان ندارد؟

 

جادویی آموخته ام

از سعادت که باطل نمی شود.

 

به وقت خروس خوان

درودی می فرستم.

 

آه! کوشش به پایان رسید.

بار ِ زیستن است اکنون.

 

راه، جان و تن را برد

و کارم را به انجام نرسانید

 

ای فصل ها، ای قصرها!

 

روز خواهد دمید، آه!

روز ِ آخر ِ من.

 

ای فصل ها، ای قصرها!

 

تمام شد. امروز می توانم به زیبایی درود بفرستم.

 

۱= سرود دعوت                                                  ۲= بشارت ِ صلح مسیح