بایگانی      صفحه اول       تازه های شعر    کتابخانه      پیوندها      شعر، علیه فراموشی    

 

نسیم خاکسار

اشعار

مقاله ها

 

 

 

بي خوابي

 

اسبم،

اسبم را نمی‌خواهی، اسبم؟

تا چهار نعل بتازی

در جاده های روشن،‌تاريك، روشن.

دستم،

دستم را نمی‌خواهی، ‌دستم؟

تا بگذاريش بر يال نسيم

كه می‌گذرد

از شاخه به شاخه

برگ به برگ.

قلبم

قلبم را نمی‌خواهی، قلبم؟

كه بگذاريش در تهی اين صدف

تا باز بوی دريا را بشنوی.

همه را به تو مي بخشم

جز اين كهولت كمال يافته را.

مي‌خواهم بنشينم با آن

بر ساحل اين دريای روبرو

جاری بين دو ابديت

و تماشا كنم امواج روی هم غلتانش را، تماشا

تا خوابم ببرد.

جولاي 2002 اوترخت

 

 

 

آموختن

 

اين گل هاي مرواريد سر راهت را

فرض كن كه نبوئي

چيزي رخ نمي دهد

عابري پيدا خواهد شد

 خم شود

روي آن سياره هاي كوچك و سفيد دانائي.

يكبار،

وقتي مي توانستم با گلويم

مثل قناري ها بخوانم

براي من آن حادثه رخ داد

حالا هرگلي از آن راسته

مي بينم

برابرش سر خم مي‌كنم

 

سي ام سپتامبر 2003

 

 

  قطار كوكي

 

نو كه بود
جامب جامب
مي
پريد از موانع سر راهش
و اصلاً  نمی‌ترسيد
از كله معلق خوردن.
چند سال بعد
تند كه مي رفت
قلب فنري اش مي خواست  از سينه اش بيافتد  بيرون.
حالا
    مدتي است،
               
خوش است
به همين  لك و لك گاه گاهي اش
چرخي مي زند
خانه تنهائي اش را 
و در تماس
با ذره اي، غباري
چرخ هايش مي افتد به زر زر ، غرغر
و  بعد پت
كوكش تمام مي شود

8  اكتبر 2002

 

از خستگی است
شكستن چيزی شايد
شايد پايه صندلي
كه رويش نشسته  اي
يعني همين هاست.
خميازه اي مي‌كشي
بلند مي شوي از جا.
بعد نگاه مي كني
به بيرون
از پنجره
و قاه قاه مي خندي
به ريش هرچه خاطره است.

 

به ياد محمد مختاري

شمع افروختيم
سفره چيديم
               با  نان و قاتقي
تا از راه  
كه مي رسي
ضيافتي برپا كنيم
                    در حضورت
نشد
نيامدي
شمع خاموش شد
و سفره پهن
و ما نشستيم
در آستانه در
مغموم و شكسته
                  آن چنان
كه انگار هزار سال به زمين ميخكوب شده بوديم.
چه مي شد اگر
برگ نمي افتاد از شاخه در  دي
و قناري نمي‌مرد در قفس
و تو را
از نوشتن باز نمي داشتند
در طليعه هوش.

دوشنبه يازدهم ژانويه 1999 هلند.

 

 

دلخوشی

 

روی قالی مشروطه مي‌نشينم

به پنجره جمهوری نگاه مي‌كنم

راكِ* داس و چكش مي‌گذارم

و مرزهای سرمايه داری را 

يك به يك

فتح مي‌كنم.

همساية كمونيستم

كه در تمام فصول

پرچمی سرخ فراز پنجره اش برافراشته است

هر صبح برايم دست تكان مي‌دهد

و من هر غروب

به ياد او پيكی بالا مي‌اندازم

به اين اميد كه روزی

تمام كارگران جهان متحد شوند.

نوامبر 2005

   راک اشاره به موسیقی راک اندرول است

 

يك پنجره از سه منظر

 

گذشت پرنده اي از كنار پنجره‌ام
و رفت دور تا نديدم‌اش ديگر.
بجاگذاشت
مرا
در آن صبح
خسته، بهت زده، نشسته روي صندلي‌ام
از حضور و غيبت ناگهاني آني كه ديدم و گم شد.

 گذشتم و ديدم نشسته شكسته
آن سوي آويزه‌هاي سفيد
تنديسي خاموش و بي‌تكان
در انتظار ديدن چيزي. 

چقدر شبيه بود بال‌هاي‌اش
به رنگ حباب ‌هاي كوچك شيشه‌اي من
- به وقت خاموشي-
و اين كوسن هاي افتاده پاي مبل
و بهت كسي كه ديشب
تمام شب بيدار
با چشم باز سر روي شان گذاشته بود
در نگاه به من

دسامبر 2005

اوترخت

 

بي خيالي

 

مي رقصند
چه بي خيال
پشت پنجره من
برگهاي اين درخت
در نوازش باد پائيزي.

22 اكتبر 2003

 

روز
بوسه باران آفتاب است
شب
بوسه باران ستاره
زمين
بوسه باران آب
و تو
بوسه باران من
نگاه كن!
من از سياره چرخاني
در فاصله‌ي دو نگاه مي‌گويم
در فاصله‌ي دو اقيانوس
                       - سياره ما-

 

2

حالا توئي
پشت برگهاي ايستاده
پشت برگها
توئي كه ايستاده‌اي
و آن سفيدي‌هاي در فواصل برگها
آنها كه آبي مي‌شوند
و خاكستري
و پائين كه مي‌آيند
چشمك مي‌زنند
چشم‌هاي توست
كه مي‌خندند، سبز
هزار و يك پولك سبز،
             سفيد
                   آبي.
كه مي‌خندند
پشت برگهاي ايستاده

 

آگوست 2000 اوترخت

 

يك شعر 

نسيم خاكسار

براي تو

چيزي رخ داده است
انگار
آن ته توهاي وجود
كه عنايت نمي‌كند به كلمات.
از بيدار شدن ناگهاني
چيزي شنيده‌اي؟
تا خودت را برساني به قلم، كاغذ و 
بعد..
يا كورمال چراغ را...
پاك از يادت رفته است.
دست بر  زانو
حالا مانده‌ام
چطور از آن رخشاني روح بنويسم.
از برفي كه نباريده
طوفاني كه برنخاسته
تويي كه كنار من نيستي.
پيامبران و مجنونان
اخبار حادثه را دارند
و گرنه با اين لق لق و چق چق ها..
كه چه عرض كنم.
پس بهتر نيست
درز بگيرم از حرف زدن
و اكتفا كنم فقط
به همان كه همان اول
انگار گفتم
هيچ و ديگر هيچ
قابل عرض نيست.
حالا اگر خيلي مشتاق دانستني
از همسايه‌ي شاعرم بپرس
كه هر نيمه شب
رو به خيال دريا
پنجره‌اش را مي‌گشايد
و به سايش صدفها بر هم
از دور گوش مي‌كند. 

اوترخت، 26 دسامبر 2006

    

 

دلتنگیهای زمستانی

1

فکر کن به ستاره‌ای دست یافتی در شبی تاریک

یا به روزنه‌ای

در دخمه ی  تنگت

چه نصیبت خواهد شد

وقتی زمین پوشیده از پرندگان مرده است؟

ستاره را در آستر کتت پنهان می‌کنی

و از روزنه‌ات بیرون می‌آئی

در جستجوی کافه‌ای

که  تا صبح

ودکا بنوشی.

2

اندوه

گم شدن ستاره ای است

که آسمانی ابری

از تو ربوده است

شادی

خنده ی کودکی است

که یکباره می‌شنوی

وقتی جهان در غرقاب سکوت دست و پا می‌زند

عشق اما چیست؟

به چیزی مانند نیست

شاید بهره از سرزمین مادری ات برده ست

که وقتی در رویا و بیداری به یادت می‌آید

در کابوس تلی از اجساد پرندگان مرده می‌بینیش.

3

اینطوری است.

شبی را اینجا سر کردن

و صبح و ظهری را جایی دیگر

برای غروبهات نگران نباش

پنجره ای هست

که کاجی را در هوائی خاکستری تماشا کنی

یا  کودکی را در خیابان

که پیریش را جار می‌زند

اگر فکر می‌کنی غیر از اینهاست

اشتباه می‌کنی.

 

زمستان 1995

اوترخت


 

 

این روزها

 

همیشه می دیدمش قدم می‌زند

در مرکز خرید محله‌مان

با کت و شلواری خاکستری

شاپو به سر

و یک دست در جیب 

- عینهو همفری بوگارت در فیلم کازابلانکا-

هیچوقت نشد ببینمش با کسی

یا حواسش باشد به جائی و چیزی

خودش بود و عالم خودش.

چند وقتی است

پیداش نمی‌کنم.

این روزها

در مزارع و علفزارهای دور و بر

هیچ اسب زیبائی را نمی‌بینی

که با یالهای روشن و افشانش

چهارنعل برای خودش بتازد

اگر پیداش شود

حتما دعوتش می کنم به یک کافه.

می‌خواهم از ته دل

بسلامتی  یکی

جام ودکایم را توی این سرما بالا بندازم

باید اعتراف کنم

پائیزی به این گُهی

هیچوقت نداشتم.

                                                           نوامبر 2007

 

 

بانوي رنگپريده

 

تاريك روشناي پيش از سيپده دمان پراك،
پشت تجير پنجره،‌ تاريك، ظاهر شد
- خواهان و منتظر-
از  شيشه و تجير گذشت
و كنارم دراز كشيد
بانوي رنگپريده.
سه روز در پراك بودم
و هر شب به ديدارم مي‌آمد.
از بام گنبدگون روبرو برمي‌خاست
- به دودناكي تنديسهاي پل چارلز-
و ساقهاي برهنه‌اش بوي رودخانه والتاوا را داشت.
در آغوشش آرام مي‌گرفتم
سر مي‌گذاشتم روي پستانهاي سردش
و چشمهايم را مي بستم.
فكر مي‌كردم مرا با خود مي برد.
فقط بازوانش را دور شانه‌ام مي‌پيچاند
و تا طلوع آفتاب با چشمهاي نقره اي اش نگاهم مي‌كرد.
چه زيبا بود
بانوي سپيده دمان پراك،
و چه ترسناك.

پراك. سي ام نوامبر ‏2006‏

 

دلتنگي ها

1

 

مه،
درختهاي كوتاه، يك قد
چمنزارهاي كنار هم
و عابري
كه به موازاتش
كسي راه نمي‌رود

2

 

خطي سفيد و سيماني
بر گرده ديوار
يك سكوت موقر
دو گلابدان خالي
كنار يك مكعب سرد
بازيگر
آن بالا مي‌ميرد

 19 فوريه 2005

 

 

 

 

 

 

 

نگاهي اجمالي به  كتاب آهوان سمكوب از مجيد نفيسي

 نسيم خاكسار

 

شعر را معمولا در خلوت مي خوانيم. و بعد، با فكركردن به آن براي لحظاتي در جهان آن زندگي مي‌كنيم. نوشتن از شعر كاري  ديگر است. فكر كردني از نو به شعر است با كلماتي ديگر. نوعي بازسازي گرته‌هائي است از زندگي و خيال كه شاعر در شعرش برابر خواننده گذاشته است. در ارتباط با شعر، واژه ‌زندگي را به جاي سفر آگاهانه انتخاب كرده ام. هرچند سفر هم چهره اي از زندگي است. در واژه زندگي نوعي بيداري است كه شعر معاصر بيشتر با آن سروكار دارد. اين ويژگي گاه تا حدي پيش مي‌رود كه جنبه هاي خيال برانگيز شعر، يعني يكي از عنصرهاي پايه اي آن را  به زير مهميز بيداري به عرصه هاي تازه اي،‌مثلاً مبارزه اجتماعي و سياسي و در كليت  درگيري با قدرت هاي موجود، مي كشاند تا جلوه و جلا و معناي ديگري به آن ها در شعر ببخشد. دور نروم و در اين عرصه به يكي دوشعر از كتاب آهوان سم كوب مجيد نفيسي اشاره كنم. مجيد نفيسي شاعرمطرحي بوده است. از همان سالهاي ده چهل و دوره نوجواني اش ، وقتي جنگ اصفهان در مي آمد تا همين امروز. *

آهوان سم‌كوب شعرهايي است كه يك دوره چهارده ساله از شعرهاي او را دربرمي گيرد. شعرهائي كه به نقل از شاعر به ياد كسان سروده شده. اين كسان يا درگذشتگان، از شاعر و نويسنده گرفته تا كارگر و كارمند، همه آزاديخواه بوده اند. در شعرهاي اين مجموعه كه  شعرهاي سياسي شاعر را در برمي‌گيرد مثل كارهاي ديگر او  تصاوير و اشارات ، در اين جا بيشترسياسي و اجتماعي، بسيار زنده و گويايند. تا آن حد كه ديگر كلمات، نشانه هائي براي ديدن شيئي و توجه به فكر نيستند. خود اشياء و فكر هستند. خواننده آن ها را  لمس مي كند و در شعر راحت با آن ها همراه مي‌شود.


كلمات در دست هاي تو

بوي بربري بامداد را مي‌گرفت

كه تو داغ داغ مي پيچيدي

در كاغذ روزنامه هاي كوچكت.


ساده بودن واژه ها و انتخاب دقيق شاعر از آن ها براي خلق حس و برداشت از لحظاتي معين از زندگي و نيز توجه به اجراي گفتاري از جمله  در بيشتر اين شعرها هست. و همين نقطه قوت كارهاي اوست.


آن سوي خيابان دو سرو بود

و امروز يكي بيش نيست.

 

در همين چند واژه، بي هيچ تعريف و تكمله اي،  تاريخ اندوهگين مردم سرزمين ما خلاصه شده است. هميشه خياباني است و دو سرو و بعد يك سرو مانده.  نفيسي اما نمي خواهد از مرگ بنويسد. مي خواهد آن يكي را كه مانده است ببيند. اگر در اين كتاب يكي يكي مرگ ها را مي‌نويسد به نقل از خودش مي خواهد از اين مرگ،شعر و زندگي بسازد.

 

من اين مرگ را

چندان مي بيزم، مي سايم و نرم مي كنم

كه كودكان زندان و تبعيد

از آن خشتي تازه بريزند.

 

با شما هستم

اي نوزدان سال هاي شكست

شما كه سوسمارهاي بي آزار نقاشي هاي تان

بي دندان اند

چرا كه نام دوستان شان را

بر زبان نياورده اند

مي خواهم از اين مرگ

شعري بسازم

 

پارادوكس بيرون كشيدن زندگي ازمرگ موقعيت حساسي است. يك جور حركت روي طنابي است كه خطر افتادن به فرهنگ شهيد پروري را دارد. شاعر از اين ورطه كه در برابرش هست آگاه است.

 

مي‌خواهم از اين مرگ

شعري بسازم

كه چون كوزه ي آبي

از خنكاي چشمه لبريز شود

و چون گل سرخي

از لب ها ي رزا بشكفد

و چون كلام سولماز

هميشه سبز بماند.

 

به نظر من نفيسي در اين كتاب آن جا كه مستقيم و محكم با مرگ درمي‌افتد بيشتر چهره زندگي را بيرون مي كشد تا جاهائي كه خودش را درگير اين پارادوكس ها مي كند.

«امروز جاي  تو سبز است» يكي از آن هاست.

 

باد تخم ترا آورد

و باران ،‌گرد ترا شست

و آفتاب، نام ترا حك كرد

يك شب

از خش و خش ريشه ي خردت

بيدار گشتم

و پيشاني ام

پر شد از غرور رشد.

وقتي شعر در پايان به اين مي رسد كه:‌

امروز

جاي تو سبز است

در حافظه ي سنگ
 

خواننده هردو چهره از هستي را با همان قاطعيت شان در برابر دارد. منتها با اين حس توانا كه جاي او يا  زندگي را در حافظه سنگ هم سبز مي بيند. شعرهاي آهوان سم كوب مجيد نفيسي به دليل زبان زلال و صميمت سرشارشان درذهن خواننده مدام بازسازي مي شوند. و خواننده هربار كه به آن ها مراجعه مي كند با حرفي و فكري از آن ها حرف و فكري نو در ذهنش مي آفريند. برخي از شعرها جدا از ظرافت زباني ساختمان ظريف داستاني را هم دارند.طوطي گيوه چين و يا قصه پيرزن از اين نمونه هاست.

* يادم مي‌‌آيد در همان سال هاي ده چهل وقتي « هنر و ادبيات جنوب» به سردبيري برادرم منصور در مي‌آمد، روزي محمد حقوقي كه همراه با كلباسي براي ديدار منصور به آبادان و به خانه مان آمده بودند، با همان لهجه اصفهاني اش در تعريف مجيد نفيسي مي‌گفت:‌ «آقا منصور! اين مجيد آقاي ما با همين سن كم مي نشيند و هگل و كانت مي‌خواند و خدا را  هم قبول ندارد.»

 

نشاني‌هاي روح

 

(گزارشي از مراسم اهدا جايزه به محمود درويش، شاعر فلسطيني در هلند)

                   

 

نسيم خاكسار

 

قرار نيست كسي برقصد. قرار است ما كه از كشورهاي مختلف دعوت  شده ايم، برويم به كاخ قديمي سلطنتي هلند در آمستردام و در يكي ازسالن هاي بزرگ آن جا بنشينيم تا پسر ملكه بيايد و به محمود درويش شاعر بزرگ عرب و فلسطين جايزه بدهد. آن وقت ما كف بزنيم و محمود درويش شعر بخواند. از پيش آماده اجراي اين برنامه ايم.

وقتي توي راه  فكر مي‌كنم به فلسطين و فكر مي كنم به شعرهاي محمود درويش به ياد مي‌آورم جمله اي از او را كه مي‌گفت ما آواره ها در فرودگاه ها لو مي‌رويم. در فرودگاه ها پناهنده سياسي با نشان دادن گذرنامه اي كه در دست دارد وجود غير قانوني و معترض و شرورش لو مي‌رود. گذرنامه پناهنده سياسي او، وجود او را براي ماموران بازرسي مشكوك مي‌كند. محمود درويش در جائي ديگر نيز گفته بود من شاعر آواره اي هستم كه براي روياهاي مردمم مي‌نويسم. مي‌دانستم درويش بعد از مدتي آوارگي مدتي است در رام اله زندگي مي‌كند. در خاكي كه دوست دارد. توي راه  به اين ها فكر مي‌كنم و به آخرين مقاله اش كه درباره عرفات نوشته بود. وقتي هم سر جايم نشسته ام به همين ها فكر مي كنم. در يك سمتم هلندي عرب شناسي نشسته است كه كارهاي محمود درويش را خوانده است و او را بزرگترين شاعر عرب مي داند و در طرف ديگرم روشنفكري عراقي است كه دوازده سال است در تبعيد است. در رديف جلويم زني نشسته است كه سربرگردانده و با اشتياق من را نگاه مي كند و در صورتم آشنائي را مي‌جويد. زني كه بعد از صحبت با او درمييابم وجودش از مهر به مردم عرب سرشار است و چه زيبا و دلنشين عربي حرف مي زند. با نگاه به كارتي كه به يقه كتم سنجاق شده است اسمم را مي‌خواند. و باز توي فكر مي رود. و مي گويد مطمئنم ما جائي يكديگر را ديده ايم. يادم نمي‌آيد. ناچار هر دو كوتاه مي‌آئيم  و مي گوئيم از آشنائي با هم خوشحاليم. تبعيدي عراقي را او به من معرفي مي كند. رنج كشيده اي دور از وطن كه از حرف هايش مي فهمم بعد از سقوط صدام سه بار به عراق رفته است.  سه بار مي گويد: « آن جا كسي زندگي نمي‌كند.» چيزي شبيه به اين كه مردم در آن جا همه هرروز منتظر مرگ اند. وقتي بعد با خانم جلويي به عربي سر صحبت را باز مي كند من هم از سر كنجكاوي و ميل ديدن بيشتر با چشم مي چرخم روي سرها تا شايد محمود درويش را پيدا كنم. گفته بودند ده دقيقه پيش در سالن بوده است. نيست.  و اگر هم هست پيدا كردن اش بين چهار صد يا پانصد نفر، وقتي همه در صندلي هاشان نشسته اند مشكل است. پنج دقيقه به ساعت سه با برخاستن همه مي فهمم برنامه شروع شده و خانواده سلطنتي هلند، تقريباً همه شان، وارد سالن شده‌اند. ملكه پيشاپيش است و همراه است با محمود درويش كه شانه به شانه اش مي رود تا در رديف جلو بنشينند. محمود درويش همان قيافه اي را دارد كه در عكس هايش ديده ام.  شناختنش خيلي راحت است. مي‌روند و در سمت راست سالن، در همان سمتي كه من نشسته‌ام مي‌نشينند. رديف جلو سمت چپ نخست وزير هلند نشسته است و جمعي از كابينه. پيشتر، كوهن، شهردار نيك خصلت آمستردام، را در بين جمعيت ديده بودم. او هم همان جاها در همان سمت نشسته است. فضا خيلي رسمي نيست. كساني كه يكديگر را مي شناسند بلند مي شوند و براي هم دست تكان مي‌دهند. از همان بدو ورود به سالن، اين حس كه در اين برنامه قرار است  به شعر و يا شاعري بزرگ ارج بگذارند كه از سرزمين درد و رنج برخاسته،  تاثير عاطفي خودش را بر آن فضاي جدي و رسمي گذاشته است. با اين همه فضا جدي هم است. خانمي كه مدير بنياد پرنس كلاوس است براي گشايش برنامه روي صحنه مي رود و بعد از خوشامد به ملكه و خانواده سلطنتي و مهمانان حاضر برنامه را آغاز مي كند. در سخنان اوست كه درمييابم جايزه امسال بنياد پرنس كلاوس در پيوند با موضوع مهاجرت و تبعيد است.  و معلومم مي‌شود جدا از محمود درويش كه جايزه اصلي ادبيات نصيب او شده است، روشنفكران و هنرمنداني نيز از كشورهاي افغانستان، تاجيكستان، عراق، برمه،‌ برزيل،‌ بهوتان (‌ بين تبت و چين)،‌تركيه،‌ آرژانتين و مالي نيز برنده جوايزي شده اند.[1]

بعد از صحبت ايشان، خانم ليليان گونشلاو- هو كانگ يو، رئيس هيات مديره بنياد روي صحنه مي‌رود و از چرائي انتخاب موضوع تبعيد و مهاجرت براي جوايز امسال صحبت مي‌كند. و موضوع صحبت خود را نتايج مثبت تبعيد و مهاجرت مي نامد. بنا به نظر او وقتي از هر سو مردم در محاصره ي بحث هاي منفي درباره مهاجرين و تبعيديان هستند هيات داوري بر آن شده كه تلاشش را روي تاثير مثبتي بگذارد كه تبعيد و مهاجرت روي فرهنگ جوامع ديگر مي‌گذارند. مي گو