|
بایگانی صفحه اول شعر نگاه کتابخانه پیوندها شعر، علیه فراموشی ویژه ی 8 مارس |
|
- کم پیش
میآید که نام ِ دفتر شعری شایسته و رسانندهی شعرهای دفتر باشد.
نامهای سه دفتر شما به خوبی حق مطلب را ادا کرده اند. - اما چرا ترس؟ چرا نه. خیال میکردم پاسخش را در خود کتاب دادهام. یکی از فکرهایی که همیشه مشغولم میکرده این بوده که اگر بخواهیم تمام کنشها و واکنشهای موجود زنده – از جمله شخص بنده- را پی بگیریم و بشکنیم و به یک هسته ی سخت تقسیم ناپذیر تقلیل دهیم، نامش چه خواهد بود؟ در امروزی که من در آن دم فرو میبرم و بر میآورم، میگویم: ترس. ترس ِ مرگ و نبودن چنان بنیادین است که بعید نیست در DNA کُدبندی شده باشد! از ترس همه کار میکنیم. تا جایی که نمادهای ترس هم میترسانندمان. ترس از تنهایی، ترس از بیپولی و فقر، ترس از بیماری وضعف، ترس از قدرت. و آنهایی که این راز را میدانند – چه غریزی، چه با کمک مشیر و مشار ِ متخصص – از این ضعف بزرگ استفادهها میکنند و جماعت را مانند گله ی گوسفند به هر راه که بخواهند میبرند. - کم کار میکنید، یا دست کم، از شما کم میخوانیم. فاصلهی انتشار دفترهای شما زیاد است. سرودن شعر آیا مشکل شده است، یا گذشت سال ها بر آن تاثیر گذاشته است؟
تا کم کاری را چه بدانیم. هنر را کیلویی نمیسنجند،
برادر! اگر تمام رباعیهایی را که، با اطمینان قریب به یقین، به خیام
نسبت میدهند پشت سر هم بنویسیم از سه چهار صفحه
A4 بیشتر نخواهد شد.
ولی خیام با همین اندک جایی دارد در شعر که بدم نمیآمد من هم
میداشتم. - در خانه و زمان کار روی شعر یا در انتخاب شعرها برای انتشار حضور خواننده را احساس میکنید؟ خواننده اصلن موجودیتی برای شما دارد؟
کو خواننده! البته این بحث مفصلی است که به راحتی
راه به جایی نمیبرد. از دیدگاهی، خواننده در خود ِ زبان حضور دارد.
یکی از تفسیرهایی که از این حرف میشود کرد این است که خواننده، با
تعبیر کردن متن، نویسنده
ی نهایی متن است. من زبان را مجرد نمیبینم.
زبان ابزار ارتباط است (بورخس میگفت ما ابزارهایی هستیم در اختیار
زبان تا خود را بوسیله
ی ما زنده نگه دارد و گسترش دهد.) - بحثهای امروزه در بارهی زبان ِ شعر را دنبال میکنید. حاصل را هم بیگمان میبینید. نشانی از این جنگ – بازی میبینید؟ اصلن چیزی هم روی میدهد؟
همه راجع به زبان حرف میزنند، باید هم بزنند.
بهرحال شعر در زبان اتفاق میافتد. گرچه تقریباً همه هم حرفهای تکراری
است. قرضی است. نقل قول است. - جر وبحث دربارهی شعر شکل مسابقه گرفته است. کمی هم دون کیشوتوار. خانههای استواری را دارند فرو میریزند –به خیال. اصلن در شعر جای چنین جرکشیدنها هست؟
به تاریخ شعر که نگاه کنیم
شاعر همیشه بنوعی دن کیشوت بوده. بین دن کیشوتها هم معمولاً بحث رایج
این است که کدامشان دن کیشوت اصلی است. ماجرا از بنیاد هجو است. دن
کیشوت واقعی که جر و بحث بیهوده را پی نمیگیرد. نیزه
ی زنگزدهاش را
راست میکند و یابوی پیرش را میتازاند. - راه گم نکردهایم؟ شعر را باید از جایگاهش پایین کشید؟ حال شعر به نحو غریبی خراب است (و نه فقط در فارسی). هفت هشت سال پیش تصورم این بود که در زمانه ی سرعت و اینترنت قاعدتاً شعر – محض کوتاه بودنش- بایستی بیشتر جا باز کند. ولی این فکر اشتباه بود. شعر، هرچند کوتاه، تأمل میطلبد. جای درنگ است و فروشدن در نگاه. نگاه خیره میخواهد نه چشم هیزی که بلغزد بر سطح. - دوست دارید با کدام شاعر مقایسه نشوید؟ دمغ میشوم اگر با همنسلانم مقایسه شوم. فکر نمیکنم هیچ آدم عاقلی خوشش بیاید با معاصرانش مقایسه شود.- شاعر اگر بخواهد واقعن شاعر باشد، باید استعداد خاصی هم داشته باشد. در اشیای ساده واقعیت دیگری ببیند. نیما هم همین را میگفت. اشیا را همه میبینند اما آیا نگاه هم میکنند؟ نگاه و زباناند که شعر را میسازند نه اشیا. استعداد هم چیز مرموز خدادادهای نیست. تربیت و تجربه ی یگانه ی هر انسان، جدی گرفتن یک کشش، یک وجه در خود و همت ِ صرف نیرو بر آن آدم را آماده میکنند که در چیزها، چیزهای دیگری ببیند. من به کلمه ی استعداد حساسیت پیدا کردهام. مثلاً وقتی میگویند فلانی استعداد زبان دارد، ندیده میگیرند که طرف کلی هم زحمت کشیده و کار کرده تا زبانی بیگانه را در حد قابل قبول بیاموزد. - شاعر باید بتواند شگفتزده هم بشود. شگفت زده از سادهترین چیزها. آفرین. تمام داستان همین است. اینهمه که من روی نگاه تاکید میکنم همین را میخواهم بگویم. پیشینیان میگفتند نظر (بیاد بیاوریم ترکیبهائی مثل اهل نظر، نظرباز و صاحب نظر را). خیره شدن در جهان. جزء را در یک کل تازه گذاشتن. کشف رابطهای نامکشوف. این اتفاق را گاهی شاعر به اتفاقی در زبان تقلیل میدهد. که در میان معاصران رویایی استاد آن است ولی اجرش هم در همان حد است یعنی حادثهای در یک سطح، در زبان. یادمان نرود که جهان فقط زبان نیست. - هیچ احساس نزدیکی با ایکاروس میکنید؟ پرواز ایکاروس؟ جوان تر که بودم خوب میفهمیدمش. حالا من هم کمی پیر شدهام. مثل پدر ایکاروس، دایدالوس، شدهام که هشدارش داد با بالهای مومی زیاد نزدیک خورشید نرود. در همان جوانی گمان داشتم که همه مشتاق دیدار بیپرده ی جهانند اگر رخصت بیابند و از روزمرهها خلاص شوند. زمان گذشت و دیدم که اینطور نیست. آدمهای مرفه زیادی دیدهام که به اندازه ی یک روستایی ساده هم زندگی را نمیفهمند. برای پروازهای ایکاروسوار باید جاییت خیلی درد کند. - جا به جایی فرهنگی ِ خواندن به دیدن؟
نسبت به گذشته
ی دور هم خواندن
بیشتر شده هم دیدن. میدانید که در همین گذشته
ی نه چندان دور تصویر چیز
کمیابی بود. امروزه تصویرها و نمادهای ثابت و متحرک زیاد شده. از سوی
دیگر آمارهای سوئد مثلاً نشان میدهند که همه گروههای اجتماعی کمتر از
گذشته ی نزدیک میخوانند. - با دقت و ظرافت میتوان شعر را با طنز پیوند زد. کاری که در برخی شعرهاتان میبینیم و میخوانیم. بهایی نه بیش و نه کم به جنبه دادن، تا نه بیمزه شود و نه غیرقابل درک. شعر و طنز از یک بشرهاند. هر دو با فشردگی زبان، قلب زبان، عنصر غافلگیری و نوعی فاصله با زبان کار میکنند. گرچه ازدواج موفق بین این دو کم است. - شعر آیا پیش از آن که معنا دهد، رابطه میگیرد؟ رابطه ی بی معنا، رابطه است باز هم؟ معنا در رابطه معنا میشود. - در برخی شعرهای شما، و نیز در برخی از سطرها با واژه سروکار نداریم؛ با مجموعهی واژهها. دم و بازدم ِ شاعر است که حضور دارد. اگر چنین باشد از درسهای نیما و رویایی است (از جمله)، که هر قطعه شعر یک کل هنری است ... حتی پراکندگی و پریشانی را هم میتوان قطعه کرد. بیان پریشانی، سادهلوحانه پریشان گفتن نیست. کوتاهترین تعریف ساختار / ساختمان این است: رابطه ی اجزای متن با یکدیگر. - پاز میگوید: "وقتی شاعر به واژهای برمیخورد، زود میشناسدش: در درون ِ خودش بودهاست. و خود نیز در آن بوده است. واژهی شاعر خود را با هستی او میآمیزد. او واژهی خود است." پاز از این افاضات زیاد دارد. شما میفهمید چه میخواهد بگوید؟ - به این دلیل است که هر واژهای در شعر یگانه است؟ اگر جایش را در ساختار یافته باشد، آری. - معجزهی شعر، بخشیدن بُعد به واژه است. کاری که تنها شاعر از عهدهش برمیآید. در انحصار شاعر نیست. هر زباندانی با نشاندن واژه در جای یگانهاش، شخصیت تازهای به آن میدهد. به قول شما بهاش بُعد میبخشد. ظرفیتهای پنهان واژه کشف میشوند یا واژه به ایفای نقشی تازه فراخوانده / مجبور میشود. برای اینکه راه دوری نرویم و مثال دم دستی بزنیم: واژه ی "هنوز" در مرثیه ی معروف شاملو برای فرخزاد. - عشق، پس انتها ندارد. این پرسشات حرف و فکر خاصی در من نمیانگیزد. مگر اینکه به de Clérambaults syndrome اشارتات بدهم. عشقی که در شدتاش مرگ - خدا میشود. شدت و قطعیتاش را فقط با مرگ قابل قیاس میداند، و خیلی وقتها، براستی، به قتل و خودکشی هم منجر میشود. تعریف و تحلیل روانکاوانه عشق از دید بدبین فرویدی یک جور شرایط غیرعادی، بیمارگونه و انحرافی است. از دید خوشبین اریک فروم هنر خوب زیستن است. از دید حافظ جنبهها و جاذبههای خودش را دارد. اگر این پرسش را به شعر خودم ربط بدهم پاسخ ِ امروز من این است: عشق یعنی وفاداری و کار روی ِ – برای ِ انتخابهای شخصی. که گاهی البته آدمها تا پای مرگ هم برایش میروند. یعنی انتهای طبیعی زندگی را ثانوی میکنند تا انتهایی دیگر را بر پایه ی انتخاب خودشان تعریف کنند و معنا دهند. نوعی پیروزی اراده – اختیار- هوس بر سرنوشت. - دوست دارم بیشتر از نگاهتان به زن بدانم. زنی که عکساش را بر پوستری در ایستگاه اتوبوس میبینید و یا زنی که روبروتان در قطار نشسته و بورخس میخواند.
زیستشناسانی
هستند که به نتیجهگیریهای جالبی رسیدهاند. میگویند گوهر طبیعت ماده
است و نر را برای تکمیل خودش خلق کرده. این حیله
ی طبیعت دست کم یک سود
مهم دارد و آن افزایش تنوع حوضچه
ی ژنتیک است. تولید مثل از حالت تکخطی
خارج میشود و تحرکی که در جفت گزینی ایجاد میشود پراکندگی ژنها را
افزایش میدهد. نتیجه: ژنهای بهتر و مناسبتر، به مرور زمان، مسلط
میشوند. - به این دلیل است که با تنکامخواهی [اروتیک] میانهی خوبی دارید؟
هیچ چیز بهتر از یک همخوابگی خوب نیست. واقعاً هیچ
چیز. باقی مقدمه چینی است، بهانه است، دروغ است، تحریف است. بند و
مانع، ترس و احتیاط است. همه چیز ِ دیگر ِ همخوابگی بجای خود،
صمیمیتی که ایجاد میشود غریب است. - میانهتان با شعر- رسوایی [scandal] چه طور است؟
خوب است، اگر تصنعی نباشد، دست دوم نباشد. وقتی من
سنگنبشتههای تنگسالی را با دو سه شعر اروتیک جسور منتشر کردم قصدم
رسوایی و این حرفها نبود. - مرگ و تنکامخواهی در شعر شما به هم تکیه دادهاند؟ دوگانگی dichotomy که همدیگر را روشن میکنند. ترس مرگ است که تن را شمایلوار نورانی میکند و ... بالعکس: حسرت رفتن و وانهادن اینهمه تن گرم و زنده است، شاید، که مرگ را تاریک میکند. - خشونت، عریانی/زیبایی/شور، و تنکامخواهی شما را یادِ تانگوسرودههای بورخس و کورتازار نمیاندازد؟ نه. - حالا همان دو سه شعر جسور را، اینجا میخوانید؟ [ سه شعر: از سنگنبشتههای تنگسالی ]. - در سه مجموعه شعرتان و به ویژه در "سنگنبشتههای تنگسالی" و "کتاب ترس" شاعری میبینیم که موضوع کارش را یافته است. دانش، مشاهدهی چیزهای روزمره، رویدادها با شیوه نگرش ژرف و پروسواس اما با زبانی پروسواستر برابر چشم ما نهاده میشوند. وقتی پایهها را محکم کنی دیگر نیازی نیست زیاد اینور و اونور بزنی. از وسواس گفتی. وسوسه ی من همیشه این بوده که دیگری را درگیر نگاه / تجربه ی خودم کنم. خودم را در میان بگذارم. این بایستی شرط بنیادین دمکراسی واقعی باشد، نه؟ - نگاهی تند به "کتاب ترس" مرا به وحشت میاندازد. در همان نخستین شعر میگویید:
«
در هر الفبا هر
چه خیره ماندم
|